نقد و بررسی
نقد فرکانسها (Frequencies) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی که بخت در آن اندازهگیری میشود در «Frequencies» ــ فیلمی مستقل بریتانیایی به نویسندگی و کارگردانی Darren Paul Fisher ــ یک ایدهٔ علمیتخیلی ساده، جهانی کامل از پیامدهای اجتماعی و عاطفی میسازد: هر انسان بسامدی ذاتی دارد و همین بسامد، میزان بخت، کامیابی و حتی توانایی تجربهٔ احساساتش را تعیین میکند.
در چنین نظمی، سرنوشت نه نیرویی مبهم یا اسطورهای، بلکه کمیتی است که گویا میتوان آن را سنجید و بر اساس آن دربارهٔ آیندهٔ آدمها حکم داد. زک، پسری با بسامدی پایین، در برابر ماری قرار میگیرد که از خوشاقبالی و امتیاز اجتماعی برخوردار است، اما از تجربهٔ معمول عواطف محروم مانده است.
فیلم از همین تضاد، هم موتور روایتش را میسازد و هم پرسش محوریاش را پیش میکشد: اگر جایگاه ما از پیش تعیین شده باشد، تا چه اندازه میتوانیم خودمان را انتخاب کنیم؟ ایده بهسرعت از یک تمهید داستانی فراتر میرود و به استعارهای دربارهٔ طبقه، امتیاز، تفاوتهای فردی و باور به شایستگی تبدیل میشود.
بسامد در این جهان فقط ویژگی شخصی نیست؛ برچسبی است که جامعه با آن آدمها را دستهبندی میکند و افق ممکناتشان را محدود میسازد. عشق در مرز جبر و اختیار رابطهٔ زک و ماری بهجای آنکه بر الگوی آشنای دلدادگیِ بیدردسر تکیه کند، از ناسازگاری بنیادی آن دو نیرو میگیرد. زک میتواند احساس کند، اما بداقبالی و موقعیت پایینش راه نزدیکشدن را دشوار میکند؛ ماری از تواناییهای برجسته و خوشاقبالی برخوردار است، اما فاصلهای عاطفی میان خود و جهان تجربه میکند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خواستهٔ او برای احساسکردن، بهاندازهٔ میل زک به رسیدن به او مهم است. از این رو، عشق در فیلم صرفاً کششی رمانتیک نیست، بلکه آزمایشی برای سنجش مرز میان خواستن، امکانداشتن و انتخابکردن است. این طرح به فیلم فرصت میدهد رابطه را از زاویهای نامعمول بنگرد: آیا پیوند میان دو نفر هنگامی اصیل است که شرایط بیرونی آن را ساختهاند؟
آیا احساس، اگر بهنحوی مهندسی یا برانگیخته شود، از اعتبار میافتد؟ فیلم پاسخ سادهای به این پرسشها نمیدهد و همین ابهام از نقاط قوت آن است. بااینحال، گاهی فاصلهٔ میان ایدهٔ درخشان و تجربهٔ عاطفیِ تماشاگر محسوس میشود. رابطهٔ زک و ماری بیشتر حامل پرسشهای فلسفی است تا آنکه فرصت یابد در لحظات کوچک، روزمره و ملموس به پیوندی عمیق بدل شود.
روایت و ریتم: از برخوردهای کوتاه تا گسترش جهان روایت با دیدارهای محدود و سنجیدهٔ دو شخصیت اصلی شکل میگیرد. این ساختار، محدودیت جهان فیلم را به زبان روایی تبدیل میکند: هر ملاقات هم فرصتی برای شناخت است و هم یادآوریِ مانعی که میان آنها قرار دارد. تکرار دیدارها به رابطه حالتی آیینی میدهد؛ گویی هر بار باید از نو امکانِ نزدیکی را آزمود.
با گذر زمان و بزرگشدن شخصیتها، دامنهٔ داستان نیز گسترش مییابد و پرسشهایی که ابتدا شخصی به نظر میرسیدند، ابعاد جمعی و نظری پیدا میکنند. این تغییر مقیاس، از نظر مفهومی جذاب است، اما بر ریتم فیلم فشار میآورد. در بخشهایی، روایت بهجای آنکه از کشمکش و رفتار شخصیتها معنا استخراج کند، اطلاعات و توضیحهای بیشتری عرضه میکند.
« خواستهٔ او برای احساسکردن، بهاندازهٔ میل زک به رسیدن به او مهم است. »
شخصیتها و اجرا
هرچه سازوکار بسامدها پیچیدهتر میشود، قصه بیشتر در معرض تبدیلشدن به معمایی برای حلکردن قرار میگیرد. تماشاگر ممکن است از دنبالکردن منطق جهان لذت ببرد، اما گاهی این پیگیری جای همراهی عاطفی با شخصیتها را میگیرد. ایدهٔ علمیتخیلی و بار فلسفی «Frequencies» از آن دسته آثار علمیتخیلی است که به فناوری یا جلوههای عظیم متکی نیست؛ نیروی اصلیاش در فرض مرکزی و نتایجی است که از آن بیرون میکشد.
بسامد، همزمان معنای علمی، اجتماعی و نمادین پیدا میکند. فیلم از این مفهوم برای اندیشیدن به خوششانسی و بدشانسی استفاده میکند، اما خیلی زود پرسشهای دشوارتری را پیش میکشد: آیا آگاهی از سرنوشت، امکان تغییر آن را فراهم میکند یا فقط قفسی آگاهانهتر میسازد؟ آیا نظم جهان با آزادی انسان سازگار است؟
و اگر انتخابهای ما علتی بیرونی داشته باشند، مسئولیت آن انتخابها با کیست؟ بلندپروازی فکری فیلم تحسینبرانگیز است، اما یکی از محدودیتهایش نیز از همینجا پدید میآید. بخش مهمی از بار مفهومی به دیالوگها سپرده شده و شخصیتها گاه بیش از آنکه با کنشهایشان حرف بزنند، نظریهها را توضیح میدهند.
در نتیجه، بعضی صحنهها لحنی شبیه درسگفتار میگیرند و پیچیدگی اندیشهها بهجای آنکه در تصویر یا درام تنیده شود، بهصورت گزاره بیان میشود. فیلم همچنان کنجکاویبرانگیز میماند، اما تماشاگر را کمتر به کشف تدریجی و بیشتر به دریافت اطلاعات دعوت میکند. بازیگری و فاصلهٔ عاطفی اجرای بازیگران با لحن خشک و خویشتندار فیلم هماهنگ است.
« هرچه سازوکار بسامدها پیچیدهتر میشود، قصه بیشتر در معرض تبدیلشدن به معمایی برای حلکردن قرار میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ماری، که نمیتواند عواطف را به شیوهٔ متعارف تجربه کند، نیازمند اجرایی است که فاصله و کنترل را همزمان منتقل کند. زک نیز باید امید و سماجت را بدون لغزیدن به احساساتیگری آشکار کند. این انتخابها به جهان فیلم هویتی سرد و اندکی نامأنوس میبخشند؛ سردیای که در آغاز میتواند جاذبهای خاص داشته باشد، اما همیشه به عمق شخصیتها کمک نمیکند.
در برخی لحظات، بازیها چنان تصنعی به نظر میرسند که بهجای برانگیختن همدلی، بر فاصلهٔ میان تماشاگر و شخصیتها میافزایند. این امر بهویژه برای داستانی که پیوند عاشقانهاش باید مرکز ثقل عاطفی اثر باشد، هزینه دارد. بااینحال، خویشتنداری اجراها را نباید صرفاً نقصی مستقل دانست: بخشی از آن به جهانی تعلق دارد که احساس و بخت در آن از هم جدا شدهاند.
مسئله آنجاست که فیلم همیشه نمیتواند این سردی را به تجربهای پربار بدل کند. تصویر، فضا و اقتصاد تولید کمهزینهبودن فیلم بهجای آنکه مانعی آشکار باشد، به شکلگیری هویتی ویژه کمک کرده است. «Frequencies» جهان موازی خود را با اتکا به فضاهای محدود، میزانسنهای ساده و نشانههای بصری میسازد؛ بنابراین، خیالانگیزی آن نه حاصل نمایش پرزرقوبرق، بلکه نتیجهٔ قراردادی است که از همان ابتدا با تماشاگر میبندد.
فیلم از او میخواهد قوانین جهانش را بپذیرد و سپس اثر آنها را در رفتار، فاصلهها و برخوردهای شخصیتها دنبال کند. فضای حاصل، رنگی رؤیاگونه و کمی نامطمئن دارد؛ جهانی که به واقعیت نزدیک است، اما در جزئیات از آن فاصله میگیرد. این کیفیت با مضمون فیلم سازگار است، زیرا شخصیتها نیز میان آنچه میخواهند و آنچه ساختار جهان اجازه میدهد معلقاند.
« زک نیز باید امید و سماجت را بدون لغزیدن به احساساتیگری آشکار کند. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، سادگی بصری گاهی به یکنواختی نزدیک میشود و ظرفیت چشماندازهای خیالی فیلم را محدود میکند. موسیقی و طراحی صدا نیز میتوانستند پیوند میان مفهوم بسامد و تجربهٔ حسی را نیرومندتر کنند؛ در وضع موجود، بخش بزرگی از این پیوند همچنان در سطح گفتوگو باقی میماند. نقاط قوت و محدودیتها بزرگترین امتیاز فیلم، تازگی فرض داستانی آن است؛ فرضی که هم برای ساختن تعلیق و هم برای طرح بحثی اخلاقی و فلسفی قابلیت دارد.
رابطهٔ نامتعارف زک و ماری کنجکاوی را حفظ میکند و همراهی شخصیت سوم، تئو، به گسترش وجه پژوهشگرانهٔ روایت کمک میرساند. اثر همچنین نشان میدهد که یک فیلم علمیتخیلی برای برانگیختن تخیل الزاماً به بودجهای کلان نیاز ندارد؛ گاهی یک قاعدهٔ روشن و پیگیری پیامدهایش کافی است. در سوی دیگر، فیلم از همان چیزی آسیب میبیند که آن را متمایز میکند: تراکم ایدهها.
توضیحهای فلسفی و علمی گاه بر پویایی درام غلبه میکنند، لحن سرد ارتباط عاطفی را دشوار میسازد و عشقِ مرکزی داستان بهاندازهٔ مفهوم بسامدها بسط نمییابد. به همین دلیل، تماشاگر ممکن است بیش از آنکه نگران سرنوشت شخصیتها باشد، درگیر سنجش منطق فرضیهٔ فیلم شود. «Frequencies» در مقام یک معمای فکری موفقتر از یک عاشقانهٔ پرقدرت عمل میکند؛ هرچند ارزشش دقیقاً در تلاش برای آشتیدادن این دو وجه نهفته است.
جمعبندی «Frequencies» اثری بلندپرواز، مستقل و اندیشهمحور است که ایدهای علمیتخیلی را به پرسشی دربارهٔ عشق، آزادی و تقدیر گره میزند. جهان بسامدها امکان میدهد شانس و جایگاه اجتماعی نه اموری تصادفی، بلکه اجزای یک نظم ظاهراً قابلاندازهگیری باشند؛ و از دل همین نظم، فیلم دربارهٔ میل انسان به عبور از محدودیتها تأمل میکند.
« بااینحال، سادگی بصری گاهی به یکنواختی نزدیک میشود و ظرفیت چشماندازهای خیالی فیلم را محدود میکند. »
جمعبندی
ضعف آن در فاصلهٔ میان هوشمندی مفهومی و گرمای دراماتیک آشکار میشود: فیلم بیش از آنکه همیشه احساسات را به تصویر بدل کند، دربارهٔ آنها سخن میگوید. بااینهمه، هویت بصری خاص، ایدهٔ مرکزی تازه و پرسشهای حلنشدهاش آن را به تجربهای قابلتأمل تبدیل میکند؛ اثری که شاید در اجرای عاشقانهاش کاملاً قانعکننده نباشد، اما ذهن را پس از پایان به ادامهٔ گفتوگو فرامیخواند.



ثبت دیدگاه