نقد و بررسی
نقد فرنکنوینی (Frankenweenie) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای کوچک با سایهای بلند «فرانکنوینی» داستان پسری به نام ویکتور و سگ وفادارش اسپارکی را در شهری آرام و اندکی غریب دنبال میکند؛ شهری که ظاهر منظمش پناهگاه چندان امنی برای کنجکاوی و تفاوت نیست. پس از آنکه ویکتور اسپارکی را از دست میدهد، میکوشد با تکیه بر دانش و نیروی برق او را بازگرداند.
این ایده، که در آغاز ساده و صمیمی به نظر میرسد، بهتدریج پرسشهایی درباره سوگ، دلبستگی، مسئولیت و واکنش جامعه در برابر امر ناشناخته پیش میکشد. تیم برتون قصه را در حد یک لطیفه درباره فرانکنشتاین نگه نمیدارد. مرکز عاطفی فیلم نه شگفتیِ بازگشت به زندگی، بلکه رابطهای است که پیش از آن شکل گرفته: رابطه پسری تنها و حیوانی که بیقضاوت و بیتکلف دوستش دارد.
از همین رو، ماجراهای عجیب فیلم هرچند گاه رنگ کمدی و هراس دارند، پیوسته به عاطفهای قابلفهم بازمیگردند؛ میل به نگهداشتن چیزی که فقدانش پذیرفتنی نیست. اسپارکی؛ عاطفهای بینیاز از کلام اسپارکی با طراحی ساده و حرکاتی سرزنده، بهسرعت به قلب فیلم راه پیدا میکند. شخصیتپردازی او بر گفتوگو یا توضیحهای طولانی متکی نیست؛ تماشاگر از رفتارهایش، از شیوه نزدیکشدنش به ویکتور و از بازیگوشیهای آشنایش درمییابد که این سگ چیزی بیش از محرک داستان است.
« پس از آنکه ویکتور اسپارکی را از دست میدهد، میکوشد با تکیه بر دانش و نیروی برق او را بازگرداند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او حضورِ ملموسِ خاطره و محبت است؛ موجودی که نزدیکیاش به ویکتور را میتوان در هر نگاه و حرکت کوچک خواند. این پیوند، از مهمترین سرچشمههای تأثیرگذاری فیلم است. «فرانکنوینی» از تماشاگر نمیخواهد برای ویکتور دلسوزی کند، بلکه با نمایش زندگی روزمره آن دو، فرصت میدهد دلبستگی میانشان شکل بگیرد.
به همین دلیل، سوگ ویکتور تصنعی یا صرفاً ابزاری برای بهراهانداختن ماجراجوییها به نظر نمیرسد. فیلم عاطفه را از جزئیات میسازد و همین جزئیات به لحظههای بعدی معنا میبخشند. سیاهوسفید، زبان بصری فیلم انتخاب سیاهوسفید فقط ادای احترام به سینمای ترسناک کلاسیک نیست؛ بخشی از منطق زیباییشناختی فیلم است.
سایههای کشیده، خانههای پرزاویه، آسمانهای تیره و چهرههای اندکی نامتعارف، شهر را همچون صحنهای میان رؤیا و کابوس ترسیم میکنند. در چنین فضایی، برق و آزمایش علمی همزمان میتوانند نشانه پیشرفت و دریچهای به سوی هراس باشند. انیمیشن استاپموشن نیز با این جهان هماهنگی ویژهای دارد.
« او حضورِ ملموسِ خاطره و محبت است؛ موجودی که نزدیکیاش به ویکتور را میتوان در هر نگاه و حرکت کوچک خواند. »
شخصیتها و اجرا
اندکی ناهماهنگی در حرکت عروسکها، به جای آنکه نقصی پنهانشده باشد، به شخصیت بصری اثر بدل میشود؛ گویی هر پیکره از مادهای دستساز و زندهشده ساخته شده است. بافتها، لباسها و محیطها جزئیات فراوان دارند، اما جلوهگری صرف نمیکنند. قابها با دقت ترکیب شدهاند و در بسیاری از لحظهها، نورپردازی بهتنهایی حس اضطراب یا تنهایی را منتقل میکند.
گفتوگو با سنت فرانکنشتاین فیلم از میراث داستان فرانکنشتاین و فیلمهای هیولایی قدیمی بهره میگیرد، اما آن را به شکلی خانوادگیتر و شخصیتر بازآفرینی میکند. آزمایش ویکتور هم دستمایه شوخی با کلیشههای سینمای وحشت است و هم نقطه آغاز بحثی اخلاقی: آیا عشق، هرچند صادقانه، برای توجیه دخالت در مرزهای زندگی و مرگ کافی است؟
فیلم این پرسش را با لحنی خطابی مطرح نمیکند؛ آن را در پیامدهای تصمیم ویکتور و واکنش اطرافیان میگنجاند. برتون همچنین به سراغ ترس جمعی از دانشی میرود که مردم آن را نمیفهمند. شماری از بزرگسالان فیلم، بهجای آنکه بکوشند ماجرا را بشناسند، با بدگمانی و شتاب واکنش نشان میدهند. این تقابل میان کنجکاوی کودکانه و محافظهکاری اجتماعی، یکی از لایههای روشن اثر است؛ بااینحال، فیلم گاهی آن را بیش از اندازه ساده میکند و بزرگسالان را چنان ناآگاه یا تندخو نشان میدهد که پیچیدگی موقعیت از میان میرود.
« بافتها، لباسها و محیطها جزئیات فراوان دارند، اما جلوهگری صرف نمیکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شهروندان و سایه اغراق شهر نیوهالند، با آداب محلی و چهرههای عجیبش، بهخوبی حس مکانی مشخص میآفریند. همسایهها و همکلاسیهای ویکتور فقط پسزمینه نیستند؛ واکنشهای آنان مسیر ماجرا را تغییر میدهد و هراسِ ناشی از ناآشنایی را به نیرویی اجتماعی بدل میکند. در میان شخصیتهای فرعی، معلم علوم ویکتور حضوری متفاوت دارد: او با شور و صراحت خود، پرسشگری را در برابر ترس از دانستن قرار میدهد.
بااینهمه، برخی از شخصیتهای شهر بیشتر به تیپهای نمایشی نزدیک میشوند تا انسانهایی با انگیزههای چندوجهی. رفتار شهردار و بخشی از اهالی، چنان اغراقآمیز است که گاهی به جای تقویت طنز یا انتقاد اجتماعی، رشته همدلی را سست میکند. شماری از همکلاسیها نیز با ویژگیهای ظاهری یا شوخیهای کوتاه معرفی میشوند، اما فرصت کافی برای رشد پیدا نمیکنند.
از این جهت، فیلم جهان فرعی جذابی میسازد، ولی همه ساکنان آن را به شخصیتهای بهیادماندنی تبدیل نمیکند. ضرباهنگ و پیشبینیپذیری ساختار داستان روشن و آسانفهم است؛ امتیازی که فیلم را برای مخاطبان گوناگون دسترسپذیر میکند، اما گاه از غافلگیری آن میکاهد. تماشاگر باتجربه ممکن است بعضی از گرهها و واکنشها را زودتر حدس بزند.
« شهروندان و سایه اغراق شهر نیوهالند، با آداب محلی و چهرههای عجیبش، بهخوبی حس مکانی مشخص میآفریند. »
قوتها و کاستیها
در بخشهایی نیز داستان برای گسترش دامنه آشوب، از شخصیتهای فرعی و ماجراهای جانبی استفاده میکند؛ این لحظهها سرگرمکنندهاند، اما همیشه به همان اندازه که فضای فیلم را غنی میکنند، عمق عاطفی نمیافزایند. با وجود این، فیلم در بخشهای اصلی از مسیر احساسی خود جدا نمیشود. ویکتور همچنان محور روایت است و رابطه او با اسپارکی به ماجرا انسجام میبخشد.
ضعف اصلی بیشتر در پرداخت نابرابر پیرامون این هسته دیده میشود: بعضی لحظهها برای تأمل و احساس مجال دارند، اما برخی شخصیتها و تعارضها بهسرعت معرفی و سپس مصرف میشوند. موسیقی و نیروی احساس موسیقی دنی الفمن با سازبندی پرتحرک و رنگآمیزی گوتیک، فضای فیلم را بهخوبی همراهی میکند. گاه حالوهوای بازیگوشانه دارد و گاه به سوی اندوه و شکوهی ملایم میرود؛ اما معمولاً احساس را به تماشاگر دیکته نمیکند.
موسیقی، همراه با حرکتهای دقیق استاپموشن و ترکیببندی سیاهوسفید، به فیلم کیفیتی قصهوار و افسانهای میدهد. تأثیر احساسی اثر، بهویژه برای کسانی که تجربه فقدان حیوان خانگی را داشتهاند، میتواند عمیق باشد. بااینحال، فیلم صرفاً بر اندوه تکیه نمیکند و شوخیهای بصری، بازیهای کودکانه و لحظههای شگفتانگیز را در کنار آن مینشاند.
« با وجود این، فیلم در بخشهای اصلی از مسیر احساسی خود جدا نمیشود. »
جمعبندی
همین آمیختگیِ شیرینی و تلخی است که عاطفه را از ملال دور نگه میدارد و به قصه لحنی صمیمی میبخشد. جمعبندی «فرانکنوینی» اثری دوستداشتنی و خوشساخت است که با پیوند دادن سوگ یک کودک، وفاداری یک سگ و ارجاعهای سینمایی به قصههای هیولایی، جهانی ویژه میآفریند. سیاهوسفید بودن، استاپموشن پرجزئیات و موسیقی مؤثر، به آن هویتی دیداری و شنیداری میبخشند که از نخستین لحظه قابلتشخیص است.
در مقابل، پیشبینیپذیری بعضی از مسیرهای داستان، اغراق در واکنش برخی اهالی و پرداخت کمعمق شماری از شخصیتهای فرعی مانع میشود فیلم در همه لحظهها به اندازه ایده مرکزیاش غنی باشد. بااینحال، نیروی عاطفی رابطه ویکتور و اسپارکی بر این کاستیها میچربد. فیلم در نهایت نه فقط درباره آزمایشی نامعمول، بلکه درباره دشواری پذیرفتن فقدان و ارزش پیوندی است که در حافظه باقی میماند.
همین سادگیِ صادقانه، در کنار ظاهر گوتیک و طنز ظریف، «فرانکنوینی» را به قصهای شیرینتلخ و ماندگار بدل میکند.
« همین آمیختگیِ شیرینی و تلخی است که عاطفه را از ملال دور نگه میدارد و به قصه لحنی صمیمی میبخشد. »
ثبت دیدگاه