نقد و بررسی
نقد فرانکنشتاین (Frankenstein) | 1931
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میراثی که از دل گور برخاست «فرانکنشتاین» جیمز ویل، ساختهٔ ۱۹۳۱، از آن فیلمهایی است که تصویرهایش از خود داستان پیشی گرفتهاند: سری تختِ سر، پیچهای فلزی کنار گردن و پیکری که با گامهای سنگین حرکت میکند، چنان در حافظهٔ جمعی جا افتادهاند که گاه مرز میان رمان مری شلی و اقتباس سینمایی محو میشود.
اما ارزش فیلم تنها در آفرینش شمایل مشهور هیولا نیست؛ اثر، در زمانی کوتاه، پرسشی دیرپا را پیش میکشد: وقتی انسان به قصد آفرینندگی از مرزهای طبیعی میگذرد، چه مسئولیتی در برابر آفریدهٔ خود دارد؟ فیلم بر پایهٔ نمایشنامهای اقتباسی از رمان شلی ساخته شده و روایتش را با آزادیهایی از متن ادبی جدا میکند.
در این نسخه، دکتر هنری فرانکنشتاین دانشمندی است که میل به کشف، به وسواس بدل شده است. او با کمک فریتس، دستیارش، پیکری از اجزای بدن مردگان میسازد و میکوشد آن را به زندگی بازگرداند. همین طرح ساده، بنیانی برای وحشتی فراهم میآورد که نه فقط از ناشناخته، بلکه از کنجکاوی بیمهار و پیامدهای اخلاقی آن برمیخیزد.
دانشمند در مرز آفرینندگی هنری فرانکنشتاین با بازی کالین کلایو، شخصیت محوری داستان است، اما فیلم او را به قهرمانی دانا و مسلط بدل نمیکند. اشتیاقش به شناخت، در رفتارش نیرویی تبآلود دارد؛ گویی کشف علمی برای او کمتر راهی به سوی فهم جهان است و بیشتر تلاشی برای اثبات توانایی خویش. همین تفاوت، شخصیت را از تصویر سادهٔ «دانشمند نابغه» دور میکند و او را در جایگاه انسانی قرار میدهد که آرزویش از مسئولیتپذیریاش جلو افتاده است.
« فیلم بر پایهٔ نمایشنامهای اقتباسی از رمان شلی ساخته شده و روایتش را با آزادیهایی از متن ادبی جدا میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در اینباره خطابهای مستقیم ایراد نمیکند. بهجای آن، تضاد میان فضای آزمایشگاه و جهان بیرون را برجسته میسازد: در آزمایشگاه، زندگی چیزی است که میتوان آن را به اجزا فروکاست و دوباره کنار هم گذاشت؛ بیرون از آن، هر کنش در شبکهای از روابط انسانی و پیامدهای پیشبینیناپذیر قرار میگیرد.
این تقابل، هنوز هم از بخشهای تأملبرانگیز فیلم است. اثر البته پیچیدگی فلسفی رمان شلی را بازسازی نمیکند، اما پرسش بنیادین آن را با زبانی سینمایی و موجز به تماشاگر منتقل میسازد. بوریس کارلوف و چهرهٔ انسانوار هیولا حضور بوریس کارلوف مهمترین دستاورد عاطفی فیلم است. بازی او بر هیاهو و خشونت نمایشی تکیه ندارد؛ بدن سنگین، مکثها، حرکتهای نامطمئن و نگاهِ گاه خیره و گاه آسیبپذیر، شخصیتی را شکل میدهند که هم هراسانگیز است و هم برانگیزانندهٔ همدلی.
هیولا سخن نمیگوید، اما کارلوف از سکوت و حرکات بدن برای بیان سردرگمی، کنجکاوی و نیاز به ارتباط بهره میگیرد. نتیجه، موجودی نیست که تماشاگر بتواند بهآسانی در قالب «شر مطلق» محصورش کند. این همدلی در برابر ترس ظاهری شخصیت شکل میگیرد؛ تضادی که فیلم بهخوبی از آن استفاده میکند. آنچه او را خطرناک میسازد، لزوماً بدخواهی آگاهانه نیست؛ ناآگاهی، تنهایی و واکنش خشن دیگران نیز در تصویر او سهم دارند.
از همین رو، «هیولا» بیش از آنکه فقط موجودی بیگانه باشد، آینهای برای نگاه جامعه است: مردمان با چه سرعتی چهرهٔ متفاوت را به نشانهای از تهدید تبدیل میکنند؟ کارلوف پاسخ را در یک سخنرانی نمیدهد؛ او آن را در حالت بدن و نگاه شخصیت جا میدهد. گریم؛ ساختن هیئتی که از یاد نمیرود گریم جک پیرس از برجستهترین عناصر بصری فیلم است.
« فیلم در اینباره خطابهای مستقیم ایراد نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
صورت هیولا نه بازنمایی واقعگرایانهٔ یک جسد، بلکه طرحی نمادین و خوانا است: پیشانی بلند و تخت، چهرهٔ سنگین، پوست رنگپریده و اجزایی که به پیکری وصلهپینهشده تعلق دارند. این طراحی، هم خصلتی خشن دارد و هم نوعی سادگیِ افسانهوار؛ گویی موجود از دل قصهای باستانی بیرون آمده، اما در آزمایشگاهی مدرن جان گرفته است.
اهمیت گریم فقط در ترساندن تماشاگر نیست. چهرهٔ ساختهشده، میان ظاهر و باطن شخصیت فاصله میاندازد و از همان آغاز، داوری دیگران را به مسئلهای دیدنی بدل میکند. تماشاگر نخست با تصویری هولناک روبهرو میشود، اما بازی کارلوف کمکم آن تصویر را انسانیتر میکند. این کشمکش میان چهرهای که ترس میسازد و رفتاری که ترحم برمیانگیزد، از مؤثرترین انتخابهای فیلم است.
ماندگاری این هیئت در فرهنگ عامه نیز نشان میدهد که گریم چگونه میتواند به بخشی از زبان یک اثر تبدیل شود، نه صرفاً آرایشی بر چهرهٔ بازیگر. جهان گوتیک و نیروی تصویر جیمز ویل، وحشت را از راه تصویرپردازی و فضا میسازد. آزمایشگاه، گورستان و محیط روستایی هرکدام حالوهوایی مستقل دارند، اما همگی در جهانی مشترک قرار گرفتهاند: جهانی که در آن دانش مدرن با رمز و راز، مرگ و خرافه همنشین است.
نورپردازی پرکنتراست، سایههای برجسته و معماری اغراقشده، صحنهها را از واقعگرایی روزمره دور میکنند و به آنها کیفیتی کابوسگون میبخشند. بخش آفرینش موجود، بهویژه، نشان میدهد که فیلم چگونه میتواند هیجان را با ابزارهای فنی و دیداری بنا کند. تجهیزات برقی، نورهای ناگهانی و حرکت در فضای آزمایشگاه، کشف علمی را به نمایشی آیینی بدل میسازند.
« تماشاگر نخست با تصویری هولناک روبهرو میشود، اما بازی کارلوف کمکم آن تصویر را انسانیتر میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این صحنه با گذشت زمان بخشی از حافظهٔ سینمای وحشت شده است؛ نه به سبب ظرافت روانشناختی، بلکه بهدلیل ترکیب مؤثر تصویر، صدا و بازی. در برابر آن، برخی لحظهها امروزه ممکن است بیش از آنکه هراسانگیز باشند، رنگی نمایشی یا حتی ناخواسته خندهآور پیدا کنند؛ فاصلهای که میان حساسیت تماشاگر امروز و قراردادهای سینمای آن دوران پدید آمده است.
ضرباهنگ، بازیها و لحظههای نابرابر فیلم حدود هفتاد دقیقه است و روایتش را با شتابی قابل توجه پیش میبرد. این فشردگی به داستان نیرویی افسانهای میدهد: رخدادها بهسرعت از جاهطلبی علمی به پیامدهای اجتماعی و عاطفی میرسند. در عین حال، همین شتاب گاهی مجال چندانی برای گسترش شخصیتها باقی نمیگذارد.
برخی چهرههای پیرامونی بیشتر کارکرد روایی دارند تا زندگی درونی مستقل، و تغییرات داستانی گاه پیش از آنکه کاملاً جا بیفتند، به مرحلهٔ بعد میرسند. بازی کلایو در نقش هنری پرتنش و پرحرارت است؛ او بیقراری دانشمند را آشکار میکند، هرچند شدت اجرا گاه به مرز اغراق نزدیک میشود. در کنار او، بازی کارلوف آرامتر و کمکلامتر است و همین تفاوت، تعادل جذابی میسازد.
دوایت فرای نیز در نقش فریتس حضوری بهیادماندنی دارد و با رفتار عصبیاش حالوهوای ناخوشایند آزمایشگاه را تقویت میکند. با این همه، فیلم در بخشهایی از روایت از حرکت میایستد و تماشاگر ممکن است ریتم را نابرابر احساس کند؛ بهخصوص اگر انتظار داشته باشد هر صحنه پیوسته بر تعلیق بیفزاید.
« ضرباهنگ، بازیها و لحظههای نابرابر فیلم حدود هفتاد دقیقه است و روایتش را با شتابی قابل توجه پیش میبرد. »
قوتها و کاستیها
ترس، ترحم و فاصله با رمان یکی از تفاوتهای مهم اقتباس ویل با رمان شلی، شیوهٔ پرداخت به موجود است. هیولای فیلم شخصیتی کمکلام و مبتنی بر بیان جسمانی است؛ در نتیجه، فیلم از مسیر تأملات طولانی و صدای رواییِ پیچیدهٔ رمان فاصله میگیرد. حاصل، اثری فشردهتر و تصویریتر است، اما بخشی از اندوه فلسفی و عمق کلامی متن ادبی را نیز کنار میگذارد.
مقایسهٔ مستقیم این دو، بنابراین، بیشتر تفاوت دو رسانه و دو انتخاب روایی را آشکار میکند تا برتری قطعی یکی بر دیگری. با این حال، فیلم در ساختن پیوندی عاطفی با موجود توفیق مییابد. ترس از او و دلسوزی برای او همزمان در تماشاگر حضور دارند و هیچکدام دیگری را کاملاً حذف نمیکند. صحنهٔ کنار دریاچه نمونهای روشن از این دوگانگی است: لحظهای که میتواند برای تماشاگر امروز بهسبب سادگی اجرا یا فاصلهاش با شیوههای معاصر فیلمسازی جلوهای نامنتظر پیدا کند، اما در چارچوب فیلم، بر ناآگاهی و تنهایی موجود نیز تأکید دارد.
طنز ناخواستهٔ برخی لحظهها، الزاماً نیروی عاطفی شخصیت را از میان نمیبرد؛ گاهی حتی نشان میدهد که فیلم در پی ساختن هیولایی یکسره اهریمنی نبوده است. جمعبندی «فرانکنشتاین» جیمز ویل اثری است که شهرتش را تنها از یک چهرهٔ نمادین به دست نیاورده؛ پشت آن چهره، پرسشی انسانی دربارهٔ آفرینندگی، مسئولیت و طردشدگی قرار دارد.
کارلوف با اجرایی ظریف و جسمانی، به موجودی که قرار است مایهٔ وحشت باشد، آسیبپذیری میبخشد؛ گریم پیرس و فضای گوتیک ویل نیز جهانی میسازند که هنوز توان جذب تماشاگر را دارد. در سوی دیگر، ریتم نابرابر، پرداخت محدود برخی شخصیتها و لحظههایی که امروز ممکن است ناخواسته خندهدار به نظر برسند، از کاستیهای اثرند.
« ترس، ترحم و فاصله با رمان یکی از تفاوتهای مهم اقتباس ویل با رمان شلی، شیوهٔ پرداخت به موجود است. »
جمعبندی
با این همه، فیلم در مهمترین انتخاب خود کامیاب است: هیولا را فقط به منظرهای ترسناک بدل نمیکند، بلکه تماشاگر را وامیدارد میان هراس از ظاهر و شفقت نسبت به موجودی تنها رفتوآمد کند. همین تنش است که اثر را از یک ماجرای عجیب دربارهٔ آزمایش علمی فراتر میبرد و آن را به داستانی ماندگار دربارهٔ نگاه ما به دیگری تبدیل میکند.



ثبت دیدگاه