نقد و بررسی
نقد چهل تفنگ (Forty Guns) | 1957
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
وسترنی دربارهٔ قدرت، نه فقط هفتتیر «Forty Guns» ساختهٔ ساموئل فولر، وسترنی است که از همان آغاز میکوشد بیش از یک روایت آشنای رویارویی کلانتر و قانونشکن باشد. در مرکز ماجرا، قلمرویی قرار دارد که جِسیکا دراموند با اتکا به زمینهای گسترده و گروهی از تفنگداران مزدبگیر بر آن فرمان میراند.
ورود گریف بونل، مأمور قانونِ تازهوارد، نظم این قلمرو را به چالش میکشد؛ اما فیلم علاقهای ندارد تقابل را به نبردی ساده میان خیر و شر فروبکاهد. قانون، خشونت، میل و اقتدار در این جهان به یکدیگر گره خوردهاند و هیچیک بهسادگی دیگری را از میدان بیرون نمیکند. فولر قصه را با جسارتی بصری روایت میکند که گاه از خود پیرنگ مهمتر میشود.
او عناصر آشنای وسترن را میگیرد و با جابهجایی زاویهٔ نگاه، ریتم و تأکید، آنها را دوباره صورتبندی میکند. حاصل، فیلمی است که هم به سنت ژانر وفادار میماند و هم در برابر قراردادهایش بیقرار است: اثر نه کاملاً واقعگراست و نه صرفاً اسطورهپردازانه؛ گویی میخواهد نشان دهد در غربِ قانونمندشده نیز قدرت همچنان با تهدید و اسلحه سخن میگوید.
جِسیکا دراموند و حضور باربارا استانویک باربارا استانویک، در نقش جِسیکا، مهمترین کانون جاذبهٔ فیلم است. او زنی را به تصویر میکشد که اقتدارش نه از راه ادعا، بلکه از تسلط آرام و بیچونوچرایش بر محیط آشکار میشود. نگاه، مکث و طرز ایستادنش به اندازهٔ فرمانهایش معنا دارند. جِسیکا بهجای آنکه در حاشیهٔ ماجرای مردانِ مسلح قرار گیرد، صاحب قلمرو و مرکز تصمیمگیری است؛ جایگاهی که در وسترنهای کلاسیک کمتر نصیب شخصیتهای زن میشود.
« فولر قصه را با جسارتی بصری روایت میکند که گاه از خود پیرنگ مهمتر میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اهمیت بازی استانویک در آن است که جِسیکا را به چهرهای یکبعدی از استبداد تبدیل نمیکند. سختگیری و اعتمادبهنفس او در کنار میل، آسیبپذیری و لحظههایی از نرمی قرار میگیرند. این لایهها شخصیت را جذابتر میکنند، هرچند فیلم مجال کافی برای کاوش کامل در تناقضهایش نمییابد. استانویک حضور پرقدرتی دارد، اما سهم او در بخشهایی از فیلم کمتر از آن است که ظرفیت نقش و جذابیت نخستین ظهورش وعده میدهند.
این کمرنگشدن نسبی، از توازن دراماتیک اثر میکاهد. تصویر، قاب و چشمانداز یکی از دستاوردهای ماندگار فیلم، شیوهٔ استفاده از قاب عریض و ترکیببندیهایش است. دوربین، چشماندازهای باز آریزونا را صرفاً پسزمینهای دلپذیر نمیبیند؛ پهنهٔ زمین به مقیاسی برای سنجش قدرت بدل میشود. انسانها در برابر فضای وسیع کوچکاند، اما اسلحه و نیروی جمعی میتوانند همین چشمانداز را به قلمرویی تحت سلطه تبدیل کنند.
تصویر آغازینِ حرکت گروه سواره، نمونهای گویا از این رویکرد است: ورود تفنگداران هم نمایش قدرت است و هم تهدیدی که با ریتم و جایگیری دوربین محسوس میشود. فیلمبرداری سیاهوسفید جوزف اف. بیروک نیز به اثر حالوهوایی سخت و پرکنتراست میبخشد. سایهها، غبار و خطوط افق، جهانی میسازند که زیباییاش هرگز از خشونت جدا نیست.
فولر در استفاده از قابهای باز و نماهای نزدیک، میان شکوه منظره و تنش چهرهها رفتوآمد میکند. گاهی همین تضاد، بیش از گفتوگوها دربارهٔ مناسبات قدرت حرف میزند: سرزمینی گسترده پیش چشم است، اما آزادی در آن به همان اندازه محدود میماند. این جسارت در تصویر، «Forty Guns» را از یک وسترن روایی معمولی فراتر میبرد.
« اهمیت بازی استانویک در آن است که جِسیکا را به چهرهای یکبعدی از استبداد تبدیل نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در سال ۱۹۵۷ ساخته شد و با وجود قالب آشنای ژانر، در بهرهگیری از پهنای تصویر و سازماندهی صحنهها میل آشکاری به تجربهگری دارد. قانون و خشونت؛ دو سوی یک مرز لرزان گریف بونل، با بازی بری سالیوان، در برابر جِسیکا قرار میگیرد؛ اما این تقابل به معنای آن نیست که فیلم قانون را کاملاً پاک و خشونت را صرفاً شر مطلق معرفی کند.
گریف از تیراندازی بیدلیل پرهیز میکند و میکوشد نظم را برقرار سازد، ولی در محیطی که تهدید مسلحانه زبان مشترک همگان است، پایبندی به قانون همواره با خطر و اجبار همراه میشود. او باید تصمیم بگیرد چه زمانی خویشتنداری کافی است و چه زمانی دخالت ناگزیر میشود. در سوی دیگر، برادران دو خانواده، یعنی وِس و بروکی، تنش را از سطح جدال سیاسی به خشونتی شخصی و پیشبینیناپذیر میکشانند.
بروکی، بهویژه، تصویری از امتیاز بیمهار است: کسی که پشتوانهٔ قدرت خواهرش را دارد، اما مسئولیت اقتدار را نمیپذیرد. در برابر او، خویشتنداری گریف نه نشانهٔ ضعف، بلکه تلاشی دشوار برای جلوگیری از گسترش خشونت است. با این همه، فیلم گاهی بر هیجان رویارویی و تیراندازی تکیه میکند و پیامدهای اخلاقی آن را به اندازهٔ کافی نمیپرورد.
بنابراین، مضمون قانون و خشونت نیرومند است، اما همیشه به عمق دراماتیک وعدهدادهشده نمیرسد. عشق ناگهانی و لغزشهای روایت رابطهٔ میان جِسیکا و گریف از ایدهای جذاب آغاز میشود: کشش میان زنی که فرمان میراند و مردی که به قانون و مهار خشونت باور دارد. این دو، بهرغم تفاوتهایشان، در اقتدار و اراده به یکدیگر شباهت دارند.
« او باید تصمیم بگیرد چه زمانی خویشتنداری کافی است و چه زمانی دخالت ناگزیر میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین شباهت میتواند پایهای برای رابطهای پیچیده و پرکشمکش باشد؛ اما فیلم با شتاب از برخورد نخست به سوی دلبستگی میرود و فرصت کافی برای شکلگیری تدریجی اعتماد یا صمیمیت فراهم نمیکند. این شتاب بر باورپذیری رابطه اثر میگذارد. گفتوگوها و کشش میان بازیگران گاه جرقههایی از بازیگوشی و تنش دارند، اما فاصلهٔ میان این جرقهها و پیوندی که داستان از شخصیتها میخواهد بپذیریم، محسوس است.
بهجای آنکه تغییرات عاطفی از دل کنشها و انتخابهای پیدرپی برآیند، روایت در مقاطعی آنها را مفروض میگیرد. این کاستی، بهخصوص برای فیلمی که میخواهد عشق را در کنار سلطه و خشونت بررسی کند، مهم است؛ زیرا رابطهٔ مرکزی میتوانست پرسشهای اخلاقی داستان را عمیقتر کند. ریتم، لحن و فرجام لحن فیلم میان وسترن پرتحرک، ملودرام عاشقانه و نمایش خشونت نوسان میکند.
این نوسان بخشی از سرزندگی اثر است، اما گاهی پیوستگی آن را نیز مختل میسازد. ساموئل فولر از چرخش ناگهانی و موقعیتهای اغراقآمیز پرهیز نمیکند؛ در نتیجه، «Forty Guns» همیشه به قواعد یک درام آرام و هموار تن نمیدهد. بعضی صحنهها با انرژی و تصویرپردازی بهیادماندنی از راه میرسند، اما پیوند میان آنها به همان اندازه استوار نیست.
فرجام فیلم نیز ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار نتیجهای عاطفی و دراماتیکتر دارند، رضایتبخش نباشد. مسئله تنها چگونگی بستهشدن ماجرا نیست، بلکه فاصلهٔ میان شدت تنشهای پیشین و تأثیری است که پایان بر جای میگذارد. فیلم ایدههایی دربارهٔ بخشایش، انتخاب و هزینهٔ خشونت میگشاید، اما آنها را به جمعبندیای به همان اندازه نیرومند نمیرساند.
« این شتاب بر باورپذیری رابطه اثر میگذارد. »
قوتها و کاستیها
این نکته از ارزش تصاویر و شخصیتپردازی نمیکاهد، ولی باعث میشود اثر در ذهن بیش از آنکه بهخاطر فرجامش بماند، بهخاطر لحظهها و قابهای مشخصش ماندگار شود. جمعبندی «Forty Guns» وسترنی نامتعارف و دیدنی است که نیروی اصلیاش را از تصویرهای جسورانه، چشماندازهای آریزونا و حضور باربارا استانویک میگیرد.
جِسیکا دراموند، با اقتدار و پیچیدگیاش، از شخصیتهای برجستهٔ فیلم است؛ هرچند سهم محدودتر او و شتاب رابطهٔ عاشقانه، ظرفیت درام را کاهش میدهد. تنش میان قانون و خشونت نیز زمینهای پرکشش فراهم میکند، اما روایت همیشه آن را با انسجام و عمق برابر دنبال نمیکند. با وجود این نارساییها، فیلم بهسادگی در قالب وسترنی متعارف نمیگنجد.
قاببندیهای چشمنواز و انرژی روایی فولر، اثر را زنده نگه میدارند و نگاهش به قدرت، بهویژه از مسیر شخصیت جِسیکا، آن را از بسیاری از روایتهای آشنای ژانر متمایز میکند. تجربهٔ تماشای آن بیش از آنکه متکی به پیرنگی کاملاً منسجم باشد، بر تصویر، فضا و کاریزمای بازیگر اصلی استوار است؛ و همین ویژگیها هستند که آن را به اثری جذاب، هرچند نابرابر، بدل میکنند.
« با وجود این نارساییها، فیلم بهسادگی در قالب وسترنی متعارف نمیگنجد. »
ثبت دیدگاه