نقد و بررسی
نقد تمرکز (Focus) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازی با توجه عنوان فیلم، «تمرکز»، بیش از آنکه صرفاً نامی خوشآهنگ باشد، کلید ورود به منطق روایی آن است: در جهانی که هر نگاه میتواند دستاویزی برای منحرفکردن نگاه دیگری باشد، توجه آدمها هم سرمایه است و هم نقطهضعف. اثر به کارگردانی و نویسندگی گلن فیکارا و جان ریکوا، داستان نیکی، کلاهبرداری باتجربه، و جِس، زنی تازهکار در این حرفه، را در قالبی آمیخته با کمدی، عاشقانه و تعلیق پیش میبرد.
فیلم از همان آغاز میکوشد تماشاگر را وارد بازی کند؛ نه فقط با شخصیتها، بلکه با خودِ شیوهٔ روایت. جذابیت ایده در این است که فریبکاری تنها مجموعهای از ترفندهای بیرونی نیست؛ نوعی برداشت از انسان و مناسبات اوست. در نگاه نیکی، آدمها اغلب آن چیزی را میبینند که میل دارند ببینند، و همین میل میتواند به نقطهٔ ورود کلاهبردار بدل شود.
فیلم این اصل را هم در صحنههای اجرایی و هم در رابطهٔ میان دو شخصیت مرکزی به کار میگیرد. بااینحال، هرچه داستان جلوتر میرود، فاصلهٔ میان هوشمندیِ یک نقشه و پیچیدگیِ صرف گاه کمرنگ میشود؛ مرزی که فیلم بارها از آن عبور میکند. نیکی و جِس؛ کشش میان آموزش و رقابت یکی از امتیازهای اصلی فیلم، رابطهٔ نیکی و جِس است.
نیکی در آغاز نه آموزگاری بیطرف، بلکه مردی است که همزمان میخواهد قواعد بازی را تعلیم دهد و کنترل آن را در دست نگه دارد. جِس نیز صرفاً شاگردی مشتاق نیست؛ او از همان ابتدا اراده و زیرکی خود را نشان میدهد و بهتدریج به شخصیتی بدل میشود که میتواند با استادش همقدم شود. رابطهٔ آنها بر ترکیبی از کنجکاوی، رقابت، اعتماد ناپایدار و کشش عاطفی استوار است؛ ترکیبی که به فیلم انرژی میبخشد.
« فیلم از همان آغاز میکوشد تماشاگر را وارد بازی کند؛ نه فقط با شخصیتها، بلکه با خودِ شیوهٔ روایت. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ویل اسمیت با تکیه بر جذابیت همیشگی و بازی کنترلشدهاش، نیکی را خوشزبان و مسلط، اما نه کاملاً نفوذناپذیر تصویر میکند. در مقابل، مارگو رابی به جِس سرزندگی و هوشیاری میبخشد و کاری میکند که او از سایهٔ شخصیت مقابل بیرون بماند. شیمی میان این دو، بهویژه در گفتوگوها و بازیهای کوچک قدرت، از جنس هماهنگی سادهٔ دو ستاره نیست؛ هر کدام میکوشد دیگری را بخواند، و همین تلاش به صحنهها تنش و طراوت میدهد.
بااینهمه، پرداخت عاطفی شخصیتها به اندازهٔ حضورشان روی پرده عمیق نیست. فیلم بهخوبی نشان میدهد که این دو چگونه یکدیگر را جذب و به چالش میکشند، اما کمتر به لایههای درونی جِس فرصت میدهد تا مستقل از رابطهاش با نیکی شکل بگیرد. نیکی نیز بیش از آنکه در مسیری روانشناختی و کامل تحول یابد، با نشانههایی از گذشته و ترس از وابستگی معرفی میشود.
نتیجه آن است که پیوند آنها از نظر تماشایی قانعکننده است، اما از نظر عاطفی گاهی به ظرفیت بازیگران متکی میماند. تعلیق و لذتِ ترفند «فوکِس» از تماشاگر میخواهد حواسش را جمع کند، اما همزمان عمداً او را به جهتی دیگر میکشاند. این بازی با انتظار، یکی از منابع اصلی سرگرمی فیلم است. تماشاگر میکوشد بفهمد چه کسی از چه چیزی خبر دارد، کدام حرکت بخشی از نقشه است و کدام واکنش واقعی به نظر میرسد.
فیلم از این پرسشها برای ساختن تعلیق استفاده میکند و در مقاطع موفق، فاصلهٔ میان دانستههای مخاطب و شخصیتها را بهخوبی تنظیم میکند. صحنهٔ شرطبندی فوتبال نمونهٔ روشن این توانایی است: موقعیتی محدود، چند شخصیت و یک بازی پرتنش که با واکنشها و جزئیات کوچک جان میگیرد. هیجان صحنه فقط از مقدار پول یا نتیجهٔ شرط ناشی نمیشود؛ از این میآید که هر نگاه و هر انتخاب ممکن است معنایی دوگانه داشته باشد.
« در مقابل، مارگو رابی به جِس سرزندگی و هوشیاری میبخشد و کاری میکند که او از سایهٔ شخصیت مقابل بیرون بماند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در این بخش با دقتی خوشایند ریتم را بالا میبرد و تماشاگر را وادار میکند همزمان به چهرهها، نشانهها و انگیزهها توجه کند. این سکانس بهدرستی یکی از بهیادماندنیترین لحظات اثر است. اما همین میل به غافلگیری، گاهی به نقطهضعف بدل میشود. وقتی تقریباً هر موقعیت وعدهٔ یک لایهٔ پنهان دیگر را میدهد، ترفندها بهجای آنکه هر بار معنای تازهای بسازند، میتوانند به عادت روایی تبدیل شوند.
برخی پیچشها بهجای آنکه از دل شخصیت یا منطق صحنه بجوشند، بیشتر برای حفظ غافلگیری کنار هم چیده شدهاند. در چنین لحظاتی، فیلم بهجای آنکه تماشاگر را به تحسین دقت نقشه وادارد، او را به پذیرش قراردادی دعوت میکند که بیش از اندازه انعطافپذیر شده است. ریتم و انسجام روایت ساختار فیلم از دو بخش متمایز نیرو میگیرد: نخست، آشنایی نیکی و جِس و ورود او به جهان گروه؛ سپس، دیدار دوبارهٔ آن دو پس از گذشت زمان، در بستری تازه و با منافع متفاوت.
این جابهجایی به فیلم امکان میدهد رابطه را از مرحلهٔ آموزش و شکلگیری به مرحلهٔ بازنگری و رقابت منتقل کند. همچنین فضای شهری و جمعیِ بخش نخست با محیط پرزرقوبرق بخش بعد تفاوت دارد و به روایت حس تغییر میدهد. بااینحال، این دوپارهبودن همیشه به انسجام کمک نمیکند. بخش نخست با تمرکز روشنتری بر آشنایی شخصیتها و آموزش فنون کلاهبرداری پیش میرود؛ بخش بعدی داستان را گسترش میدهد، اما در همان حال چندین خط و انگیزه را به هم میپیچد.
فیلم برای آنکه تماشاگر را پیوسته در حالت حدسزدن نگه دارد، گاه اطلاعات را فشرده و سریع عرضه میکند. نتیجه ممکن است برای برخی جذاب و پرشتاب باشد، اما برای برخی دیگر شلوغ و دشوارِ دنبالکردن شود. این شلوغی فقط مسئلهٔ فهمیدن جزئیات نقشهها نیست؛ بر رابطهٔ عاطفی نیز اثر میگذارد. هر بار که داستان به نقطهای نزدیک میشود که میتواند احساسات شخصیتها را جدیتر بررسی کند، یک بازی تازه یا اطلاعاتی تازه از راه میرسد و توجه را دوباره به سازوکار فریب معطوف میکند.
« این سکانس بهدرستی یکی از بهیادماندنیترین لحظات اثر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بدینترتیب، فیلم گاهی میان دو خواسته گرفتار میشود: میخواهد هم عاشقانهای دربارهٔ اعتماد و آسیبپذیری باشد و هم سرگرمیای پر از نقشههای پیدرپی. هیچیک کاملاً کنار نمیرود، اما این همزیستی همیشه متوازن نیست. سبک بصری و فضای فیلم جهان «فوکِس» جهانی صیقلی، شیک و خوشپوش است. لباسها، فضاهای لوکس و ترکیببندیهای مرتب، برای شخصیتهایی که ظاهر و برداشت دیگران را ابزار کار خود میکنند، انتخابی بجا به نظر میرسند.
تصویرپردازی خاویر پرز گروبت به فیلم حالوهوایی گرم و اغواگر میدهد؛ قابها اغلب چنان آراستهاند که گویی خودِ تصویر نیز بخشی از نمایش و فریب است. این سبک با شخصیتهای اصلی تناسب دارد، اما گاهی فاصلهای چشمگیر میان جذابیت ظاهری فیلم و عمق محدود جهان درونی آن ایجاد میکند. تدوین و ریتم نیز به ایجاد حس تردستی کمک میکنند: جزئیاتی برجسته میشوند، سپس توجه به نقطهای دیگر کشیده میشود.
در سکانسهای جمعی، حرکت آدمها و رفتوآمد نگاهها به ساختن تعلیق یاری میرساند. بااینحال، آنجا که روایت اطلاعات زیادی را پشت سر هم عرضه میکند، همین سرعت بصری میتواند فرصت مکث و پردازش را از تماشاگر بگیرد. فیلم در طراحی و ارائهٔ لحظاتش اغلب دقیق است، اما همیشه به اندازهٔ کافی مجال نمیدهد تا پیامد آن لحظات در ذهن بنشیند.
فریب بهمثابه مضمون زیر لایهٔ سرگرمی، فیلم پرسشی ساده اما مؤثر پیش میکشد: اگر فریب، پیشهٔ روزمرهٔ آدم باشد، اعتماد چه معنایی پیدا میکند؟ نیکی و جِس در محیطی کار میکنند که در آن حقیقت نه نقطهٔ اتکا، بلکه مادهٔ خامِ ساختن داستانی باورپذیر است. در چنین جهانی، حتی صمیمیت نیز ممکن است به چشم بازی قدرت دیده شود.
« هیچیک کاملاً کنار نمیرود، اما این همزیستی همیشه متوازن نیست. »
قوتها و کاستیها
فیلم از این وضعیت برای ایجاد کشش استفاده میکند و رابطهٔ عاشقانه را با همان بیاعتمادیای میآمیزد که بر نقشههای حرفهای شخصیتها حاکم است. بااینحال، اثر این مضمون را بیشتر از راه سرگرمی پیش میبرد تا تحلیل عمیق. فریبکاری در اینجا اغلب مهارتی خیرهکننده و جذاب به نظر میرسد و پیامدهای اخلاقی آن در حاشیه میماند.
آدمهایی که هدف قرار میگیرند، بیشتر اجزای صحنهٔ تردستیاند تا شخصیتهایی با زندگی و پیامدهای مستقل. این انتخاب با حالوهوای سبک و پرزرقوبرق فیلم هماهنگ است، اما دامنهٔ پرسشهای اخلاقی آن را محدود میکند. فیلم بیش از آنکه بخواهد دربارهٔ آسیب فریب داوری کند، از تماشاگر میخواهد از تماشای اجرای آن لذت ببرد.
جمعبندی «فوکِس» فیلمی خوشساخت و سرگرمکننده است که نیروی خود را از جذابیت بازیگران، ظاهر شیک و لذتِ دنبالکردن نقشهها میگیرد. ویل اسمیت و مارگو رابی در مرکز آن حضوری گیرا دارند و رابطهٔ پرفرازونشیب شخصیتهایشان، حتی هنگامی که فیلمنامه از انسجام فاصله میگیرد، تماشاگر را با خود همراه میکند.
صحنهٔ شرطبندی فوتبال نیز نمونهای موفق از توانایی فیلم در ترکیب تعلیق، شوخی و فریب است. در سوی دیگر، انباشت پیچشها و اتکای مداوم به زرنگبازی، گاه داستان را بیش از حد پیچیده و احساسات را کمجان میکند. «فوکِس» در بهترین لحظاتش بازیای هوشمندانه با توجه و انتظار است؛ در لحظات ضعیفتر، چنان میکوشد از هر صحنه غافلگیری تازهای بیرون بکشد که سادگی و انسجام روایت را قربانی میکند.
« بااینحال، اثر این مضمون را بیشتر از راه سرگرمی پیش میبرد تا تحلیل عمیق. »
جمعبندی
حاصل، اثری پرکشش و خوشظاهر است که برای یک تجربهٔ سرگرمکننده موفق عمل میکند، اما زیر سطح براق خود ظرفیت عاطفی و فکریاش را بهتمامی به کار نمیگیرد.
ثبت دیدگاه