نقد و بررسی
نقد فلورا و پسرک (Flora and Son) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به موسیقی، بازگشت به خود «Flora and Son» فیلمی دربارهٔ موسیقی است، اما نه از آن نوع که موسیقی را بهانهای برای نمایش شکوه صحنه و اجرای بینقص کند. اینجا موسیقی پیش از هر چیز راهی برای نزدیکشدن است؛ زبانی جایگزین برای آدمهایی که در گفتوگوی معمولی با یکدیگر ناکام ماندهاند.
جان کارنی، فیلمساز ایرلندی، بار دیگر سراغ پیوند هنر و زندگی روزمره میرود: گیتاری فرسوده، تماسهای تصویری و ترانههایی که از دلِ تردید و ناتوانی بیرون میآیند. حاصل، فیلمی صمیمی و خوشروح است که گاهی از پراکندگی روایتش آسیب میبیند، اما گرمای عاطفیاش را از دست نمیدهد. فلورا؛ مادری که هنوز خودش را پیدا نکرده است فلورا، با بازی ایو هیوسن، شخصیتی است که تناقضهایش را پنهان نمیکند.
او مادری است که مسئولیتهایش را به دوش میکشد، اما همزمان از اینکه زندگیاش زودتر از موعد به مسیری ثابت افتاده، خشمگین و دلزده است. میل به تفریح، نیاز به دیدهشدن و آشفتگیهای عاطفیاش در کنار نگرانی برای پسر نوجوانش قرار میگیرند؛ فیلم از او قدیسِ فداکار یا قربانیِ بیاختیار نمیسازد.
فلورا میتواند خودخواه، تندزبان و نسنجیده باشد، اما درست همین عیبها او را از قالب مادرِ آرمانی بیرون میآورند. هیوسن نقش را با انرژی و سرزندگی چشمگیری پیش میبرد. بازی او میان شوخی و اندوه، میان اعتمادبهنفس ظاهری و تزلزل درونی، تعادلی طبیعی پیدا میکند. فلورا اغلب با زبان تند و واکنشهای سریعش از آسیبپذیری خود محافظت میکند؛ بازیگر این لایه را چنان زنده میکند که حتی رفتارهای ناپختهٔ شخصیت نیز قابلفهم میشوند.
« حاصل، فیلمی صمیمی و خوشروح است که گاهی از پراکندگی روایتش آسیب میبیند، اما گرمای عاطفیاش را از دست نمیدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حضور او نیروی محرک فیلم است و در بسیاری از لحظات، صرفاً با نگاه یا مکثی کوتاه، بیش از گفتوگوهای توضیحی دربارهٔ حال درونی فلورا اطلاعات میدهد. رابطهٔ مادر و پسر؛ قلبی که گاه به حاشیه میرود رابطهٔ فلورا و مکس بر پایهٔ صمیمیت آرام و بیدردسر شکل نگرفته است. مشاجره، بیاعتمادی و سوءتفاهم، اجزای روزمرهٔ زندگی آنها هستند.
مکس نه فقط نوجوانی سرکش، بلکه کسی است که ظاهراً راهی برای بیان نیازها و ناکامیهایش پیدا نکرده؛ فلورا نیز مادری است که همیشه نمیداند چطور به او نزدیک شود. ارزش رابطه در این است که فیلم آن را نه با یک گفتوگوی معجزهآسا، بلکه از خلال کوششهای کوچک، ناکامیها و لحظههای کوتاه توجه متقابل پیش میبرد.
بااینحال، فیلم همیشه به اندازهٔ عنوانش بر این پیوند متمرکز نمیماند. ماجرای آموزش گیتار و ارتباط فلورا با جف، گاهی فضای بیشتری از رابطهٔ مادر و پسر میگیرد. در نتیجه، مکس در بخشهایی از روایت به جای آنکه حضوری به همان اندازه پرورده داشته باشد، بیشتر عاملی برای حرکت داستان یا برانگیختن تصمیمهای فلورا به نظر میرسد.
این جابهجایی تمرکز از جذابیت رابطه نمیکاهد، اما باعث میشود تحول دوطرفهٔ مادر و پسر عمقی کمتر از ظرفیت بالقوهاش پیدا کند. گیتار، آموزش از راه دور و جف گیتار دستدومی که وارد خانه میشود، شیئی ساده است، اما کارکردی فراتر از خود دارد: راهی برای تماس با تجربهای تازه. وقتی مکس چندان به آن علاقه نشان نمیدهد، فلورا خودش سراغ یادگیری میرود و با جف، آموزگار گیتاری در لسآنجلس، ارتباط برقرار میکند.
« مشاجره، بیاعتمادی و سوءتفاهم، اجزای روزمرهٔ زندگی آنها هستند. »
شخصیتها و اجرا
فاصلهٔ جغرافیایی میان دوبلین و لسآنجلس به فیلم امکان میدهد نزدیکی را از راه صفحهنمایش به تصویر بکشد؛ دو نفر در فضاهای جدا، از طریق درس موسیقی و گفتوگو، آرامآرام به جهان شخصی یکدیگر راه مییابند. جف با بازی جوزف گوردون لویت حضوری دلنشین دارد، اما همین خط داستانی گاهی کفهٔ فیلم را از رابطهٔ اصلی منحرف میکند.
ارتباط او و فلورا بخشی از مسیر کشف دوبارهٔ علاقه و خلاقیت برای فلوراست، ولی در برخی صحنهها چنان برجسته میشود که عنوان فیلم و جایگاه مکس را به پرسشی جدی بدل میکند: این داستان بیش از هر چیز دربارهٔ مادر و پسر است، یا دربارهٔ زنی که از راه موسیقی و رابطهای تازه دوباره به خودش نزدیک میشود؟
فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین دوگانگی هم به آن جذابیت میبخشد و هم تمرکزش را سست میکند. موسیقی؛ پیوند عاطفی، نه نیرویی جادویی موسیقی در جهان فیلم نه صرفاً پسزمینهای تزئینی است و نه راهحلی فوری برای مشکلات. ترانهنوشتن و یادگیری ساز، راهی میشوند تا شخصیتها احساساتی را بیرون بریزند که در گفتوگوی روزانه به زبان نمیآیند.
فیلم در بهترین لحظاتش نشان میدهد که ساختن موسیقی میتواند شکل دیگری از گوشدادن باشد: آدمها به هم توجه میکنند، پیشنهاد میدهند، اشتباه میکنند و دوباره میکوشند چیزی مشترک بسازند. ترانهها حالوهوای زندهای به اثر میدهند و با لحن گرم و گاه بازیگوش آن سازگارند. بااینحال، همهٔ آنها به یک اندازه ماندگار نیستند.
« فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین دوگانگی هم به آن جذابیت میبخشد و هم تمرکزش را سست میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی لحظات موسیقایی بیشتر در خدمت فضای احساسی صحنهاند تا خلق ملودیهایی که پس از پایان فیلم در ذهن بمانند. این محدودیت، موسیقی را بیاثر نمیکند؛ فقط فاصلهای میان انرژی خوشایند اجراها و قدرت ماندگاری آنها باقی میگذارد. فیلم بیش از آنکه با یک ترانهٔ فراموشنشدنی تسخیر کند، با احساسِ مشترکِ ساختن و شنیدن تأثیر میگذارد.
دوبلین، شوخی و زبان روزمره فضای دوبلین در فیلم به پسزمینهای کارتپستالی تبدیل نمیشود. خانهٔ کوچک، گرفتاریهای مالی و کشمکشهای خانوادگی، جهان فلورا را ملموس و فشرده میکنند. شوخیها و زبان بیپردهٔ شخصیتها نیز بخشی از این بافتاند؛ گاه گزنده و بددهن، اما اغلب ریشهدار در طریقهای آشفته و بیتکلف برای کنارآمدن با زندگی.
همین لحن به فیلم اجازه میدهد از احساساتیگری محض فاصله بگیرد و گرمایش را در کنار بینظمی و اصطکاک حفظ کند. البته این سرزندگی همیشه به انسجام نمیانجامد. روایت گاهی میان بحرانهای مکس، زندگی عاطفی فلورا، یادگیری موسیقی و رابطهٔ آنلاین او جابهجا میشود، بیآنکه همهٔ خطها وزن دراماتیک یکسانی داشته باشند.
برخی گذارها بیشتر حس پیوندی موقت دارند تا حرکت طبیعی یک قصهٔ منسجم. با وجود این، فیلم به لطف شخصیتپردازی فلورا و لحن شوخطبعش، معمولاً دوباره راه خود را به سوی صمیمیت پیدا میکند. کارگردانی و تعادل میان واقعگرایی و امید جان کارنی به آدمهایی علاقه دارد که با دشواریهای مادی و عاطفی دستوپنجه نرم میکنند و موسیقی برایشان امکان تازهای از بیان فراهم میکند.
« برخی لحظات موسیقایی بیشتر در خدمت فضای احساسی صحنهاند تا خلق ملودیهایی که پس از پایان فیلم در ذهن بمانند. »
قوتها و کاستیها
«Flora and Son» نیز همین نگاه را دنبال میکند، اما میان واقعگرایی خام و امیدِ موزیکال در نوسان است. فیلم از مشاجره و رفتارهای ناپخته نمیگریزد، ولی در لحظات مهم به سمت گرمی و آشتی حرکت میکند. این انتخاب، بخشی از هویت اثر است؛ همانقدر که ممکن است برای تماشاگرانی باورپذیر و دلگرمکننده باشد، برای کسانی که انتظار پیچیدگی روانشناختی بیشتری دارند، اندکی آسانگیرانه جلوه کند.
قوت کارنی در ساختن لحظههای کوچکِ ارتباط است: یک آهنگ، یک تماس تصویری، یا توجه ناگهانی به چیزی که دیگری ساخته است. ضعف او در این فیلم آن است که همهٔ این لحظهها را در مسیری روایی به یک اندازه محکم به هم نمیدوزد. بنابراین، اثر بیش از آنکه بهسبب معماری دقیق قصه در ذهن بماند، با لحن و چهرهٔ بازیگرانش اثر میگذارد.
جمعبندی «Flora and Son» فیلمی گرم، بامزه و موسیقیمحور است که ارزش اصلیاش را در انرژی ایو هیوسن و کوشش شخصیتهایش برای شنیدن یکدیگر پیدا میکند. این اثر دربارهٔ مادری است که هنوز نمیداند چگونه میان خواستههای خودش و مسئولیتهایش تعادل برقرار کند، و پسری که پشت سرکشیاش راهی برای نزدیکشدن میجوید.
موسیقی میان این دو پلی میسازد، هرچند فیلم گاهی از مرکز عاطفی خود فاصله میگیرد و روایتش اندکی پراکنده میشود. نتیجه، اثری بینقص یا کاملاً منسجم نیست، اما صداقتی دوستداشتنی دارد: یادآوری میکند که گاهی برای آغاز دوبارهٔ یک رابطه، لازم نیست آدمها ناگهان زبان هم را بفهمند؛ کافی است راهی پیدا کنند تا برای چند لحظه، واقعاً به هم گوش بدهند.
« Flora and Son» نیز همین نگاه را دنبال میکند، اما میان واقعگرایی خام و امیدِ موزیکال در نوسان است. »



ثبت دیدگاه