نقد و بررسی
نقد داستان یک پلیس (Flic Story) | 1975
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تعقیب در سایههای پاریس «Flic Story» ساختهٔ ژاک دره درام جناییای است که بهجای تکیه بر هیجان بیوقفه، بر فرسایش تدریجی یک تعقیب طولانی تمرکز میکند. داستان از سال ۱۹۴۷ آغاز میشود؛ امیل بویسون پس از فرار از آسایشگاه روانی به پاریس بازمیگردد و موجی از جنایت به راه میاندازد. روژه بورنیش، کارآگاهی دقیق و پیگیر، مأمور دستگیری او میشود و تعقیبی که قرار است کوتاه باشد، به کشمکشی چندساله بدل میگردد.
فیلم بر پایهٔ خاطرات بورنیش ساخته شده و همین خاستگاه، به روایتش رنگی مستندگونه میدهد؛ گویی با بازسازی پروندهای واقعی روبهرو هستیم، نه معمایی ساختگی که هر گرهاش برای سرگرمی طراحی شده باشد. این انتخاب روایی هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم سرچشمهٔ بخشی از کاستیهایش. «Flic Story» بهجای آنکه هر لحظه تماشاگر را با حادثهای تازه غافلگیر کند، زمان را با رفتوآمدها، انتظارها و پیگیری سرنخها میسنجد.
از این منظر، عنوان فیلم نیز بیش از آنکه وعدهٔ یک تریلر پرشتاب بدهد، به روایت حرفهای یک پلیس اشاره دارد: داستان مردی که کارش نه فقط رویارویی با مجرم، بلکه دوام آوردن در برابر تکرار و ناکامی است. دو چهره در مرکز قاب مهمترین سرمایهٔ فیلم، تقابل آلن دلون و ژانلویی ترنتینیان است. دلون در نقش بورنیش، وقار و جذابیت آشنای خود را با خویشتنداری درمیآمیزد.
شخصیتش نه قهرمانی پرهیاهوست و نه پلیسی که با زور بازو همهچیز را حل کند؛ او بیشتر به مشاهده، حافظه و نظم ذهنی تکیه دارد. لباسهای خوشدوخت و بارانی چشمگیرش به چهرهای بهیادماندنی بدل میشوند، اما فیلم نمیگذارد ظاهر جذاب او جای کار روزمره و خستهکنندهٔ پلیس را بگیرد. بورنیش باید منتظر بماند، اطلاعات پراکنده را کنار هم بگذارد و از میان تناقضها راهی به سوی هدفش پیدا کند.
« این انتخاب روایی هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم سرچشمهٔ بخشی از کاستیهایش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ترنتینیان در نقش بویسون، سویهٔ تاریکتری از این تقابل را میسازد. بازی او بهجای آنکه جنایتکار را به هیولایی نمایشی تبدیل کند، سردی و بیاعتمادیاش را از رفتارهای کوچک بیرون میکشد. بویسون گاهی عادی و حتی آرام به نظر میرسد؛ همین فاصله میان ظاهر روزمره و خشونت ناگهانی، او را ناآرامکنندهتر میکند.
ترنتینیان در اجرای نقش، به اغراق متوسل نمیشود و از همین رو حضورش تهدیدآمیز باقی میماند. قدرت فیلم در این است که هیچیک از دو بازیگر دیگری را تحتالشعاع قرار نمیدهد؛ هر دو به شیوهای متفاوت، توجه را به خود جلب میکنند. بازی موشوگربهای، فراتر از اکشن محور اصلی فیلم، تعقیبوگریز جسمانی نیست، بلکه رقابت بر سر شناختن طرف مقابل است.
بورنیش میکوشد عادتها و واکنشهای بویسون را بفهمد و از آنها برای پیشبینی گام بعدیاش بهره بگیرد. در سوی دیگر، بویسون نیز همواره نسبت به خطرِ خبرچینها و نزدیک شدن پلیس بدگمان است. بنابراین هر سرنخ صرفاً یک قطعهٔ اطلاعاتی نیست؛ آزمونی است برای سنجش اینکه کدامیک از دو مرد بهتر میتواند دیگری را بخواند.
فیلم همچنین نشان میدهد که پیگیری یک پرونده در عمل چقدر به سازوکارهای بیرونی وابسته است. کارآگاه نه در خلأ، بلکه درون سازمانی پر از تشریفات و محدودیت فعالیت میکند؛ مافوقها، افکار عمومی و فشارهای سیاسی میتوانند مسیر کار را کند یا منحرف کنند. این جزئیات به روایت بُعدی حرفهای میبخشند و آن را از قصهای ساده دربارهٔ شکار یک تبهکار فراتر میبرند.
« ترنتینیان در نقش بویسون، سویهٔ تاریکتری از این تقابل را میسازد. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، انباشته شدن این مراحل گاه به بهای شتاب دراماتیک تمام میشود و فیلم مدتی طولانی در وضعیت انتظار باقی میماند. خشونت، اخلاق و مرزهای پلیسگری «Flic Story» رابطهٔ پلیس و مجرم را به دوگانهای ساده از خیر و شر فرو نمیکاهد. بورنیش در پی اجرای قانون است، اما فیلم نشان میدهد که روشهای پلیسی نیز میتوانند محل پرسش اخلاقی باشند.
او با خشونت بیضابطهٔ برخی همکارانش موافق نیست و ترجیح میدهد از پیگیری و بازجویی برای پیشبرد کار استفاده کند. این منش، او را از نمونهٔ متداول پلیس خشن سینمای جنایی جدا میکند؛ بااینهمه، اخلاقگراییاش بیهزینه نیست و گاه در برابر ضرورتهای عملی پرونده قرار میگیرد. در سوی مقابل، بویسون برای وفاداری و امنیت خود معنایی هولناک قائل است: هرکس را که به او مشکوک شود، ممکن است دشمنی بالقوه بداند.
فیلم در نمایش خشونت، بهتدریج از اشاره و تهدید به سوی عینیت بیشتر میرود. این روند باعث میشود جنایتها صرفاً نشانههایی در مسیر داستان نباشند؛ آنها پیامد انسانی دارند و فضای روایت را سنگینتر میکنند. در عین حال، فیلم از تبدیل خشونت به نمایش پرزرقوبرق پرهیز میکند و بیشتر بر اثر روانی و اجتماعی آن تکیه دارد.
فضاسازی و زبان تصویری یکی از جذابیتهای «Flic Story» حالوهوای قدیمی و بازسازیشدهٔ دورهٔ پس از جنگ است. فیلم با رنگها و قاببندیهای کنترلشده، جهانی میسازد که در آن بارانی، خیابانهای خاموش و فضاهای داخلی فرسوده، بخشی از تجربهٔ تعقیباند. این جهان گذشتهنگر صرفاً تزئین صحنه نیست؛ حس میکنیم شخصیتها در دورهای زندگی میکنند که اطلاعات بهسادگی در دسترس نیست و هر تماس، قرار یا مشاهده ممکن است سرنخی حیاتی به همراه داشته باشد.
« خشونت، اخلاق و مرزهای پلیسگری «Flic Story» رابطهٔ پلیس و مجرم را به دوگانهای ساده از خیر و شر فرو نمیکاهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دره کارگردانی را بر وضوح و پیگیری موقعیتها بنا میکند. دوربین بهاندازهٔ کافی به چهرهها و حرکات نزدیک میشود تا تردید و مراقبت دائمی را ثبت کند، اما کمتر میکوشد با جلوههای سبکی توجه را از خود داستان بگیرد. صحنههای تعقیبوگریز، بهویژه پرش هیجانانگیز میان بامها، از لحظاتی هستند که انرژی فیزیکی فیلم آشکار میشود.
این صحنهها بهیادماندنیاند، اما در کلیت اثر استثنا محسوب میشوند: فیلم در مجموع بیش از آنکه بر اکشن تکیه کند، بر انتظار و مراقبت بنا شده است. ریتم و محدودیتهای روایت کندی ریتم مهمترین مانع ارتباطی فیلم است. گاه فاصلهٔ میان شکلگیری یک سرنخ و نتیجهٔ آن چنان طولانی میشود که تعقیب از نظر دراماتیک کمفشار به نظر میرسد.
این کندی تا اندازهای با موضوع تناسب دارد؛ دستگیری یک مجرم خطرناک در واقعیت نیز حاصل یک رشته انتظار و تلاشهای ناقص است. اما بازنمایی واقعگرایانه لزوماً به معنای تجربهٔ سینمایی پرکشش نیست. برخی بخشها بیش از نیاز درنگ میکنند و تکرار مراحل تحقیق، بدون آنکه هر بار اطلاعات یا تنش تازهای بیفزاید، از نیروی روایت میکاهد.
از سوی دیگر، قصه در خطوط کلی آشناست: مجرمی فراری، کارآگاهی مصمم و تعقیبی که سالها ادامه پیدا میکند. فیلم در پرداخت همین الگوی آشنا موفقتر از دگرگون کردن آن است. بنابراین اگر تماشاگر انتظار تریلری پرحادثه و پیوسته پرتنش داشته باشد، ممکن است از فاصلهٔ میان وعدهٔ موضوع و ضرباهنگ واقعی فیلم ناامید شود.
« دره کارگردانی را بر وضوح و پیگیری موقعیتها بنا میکند. »
قوتها و کاستیها
جذابیت اثر بیشتر در کیفیت بازیها، فضای دورهای و رابطهٔ پیچیدهٔ دو شخصیت اصلی نهفته است تا در شگفتیهای داستانی. جمعبندی «Flic Story» فیلمی جنایی است که ارزش اصلیاش را از دو بازی مرکزی، فضاسازی سنجیده و نگاه نسبتاً واقعگرایانهاش به کار پلیسی میگیرد. آلن دلون و ژانلویی ترنتینیان تعقیب را به رویارویی دو شخصیت با دو منطق متفاوت تبدیل میکنند: یکی مبتنی بر صبر و نظم، دیگری بر بدگمانی و خشونت.
لحظات پرتحرکی چون پرش از بامها شور لازم را به فیلم میافزایند، اما اثر در مجموع به ریتمی آرام و گاه کشدار وفادار میماند. این فیلم بیش از آنکه تریلری نفسگیر باشد، مطالعهای دربارهٔ استمرار یک تعقیب و فرسودگی ناشی از آن است. کاستیهایش در کندی و آشنایی خط داستانی محسوساند، اما حالوهوای جذاب، اجرای دقیق بازیگران و رابطهٔ پرکشش شکارچی و شکار، آن را به اثری دیدنی برای علاقهمندان به درامهای جنایی کلاسیک بدل میکنند.
«Flic Story» نه با غافلگیریهای پیاپی، بلکه با حضور دو بازیگر قدرتمند و حس گذر زمان در ذهن میماند.
« این فیلم بیش از آنکه تریلری نفسگیر باشد، مطالعهای دربارهٔ استمرار یک تعقیب و فرسودگی ناشی از آن است. »



ثبت دیدگاه