نقد و بررسی
نقد فلیشمن به دردسر افتاده (Fleishman Is in Trouble) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به زندگی؛ یا تصورِ بازگشت «Fleishman Is in Trouble» در ظاهر ماجرای مردی است که پس از جدایی، راه خود را به دنیای آشناییهای اینترنتی باز میکند و ناگهان درمییابد که میتواند تجربههایی را به دست آورد که در جوانی از آنها محروم بوده است. توبی فلیشمن، پزشک میانسال نیویورکی، از یک سو با قرارهای پیاپی و توجهی تازه روبهروست و از سوی دیگر باید از دو فرزندش مراقبت کند؛ فرزندانی که همسر سابقش، ریچل، ناگهان نزد او میگذارد و ناپدید میشود.
این موقعیت، موتور تعلیق سریال است، اما اثر بهسرعت روشن میکند که معمای غیبت ریچل تنها یکی از لایههای داستان است. پرسش مهمتر این است که هر شخصیت چه روایتی از ازدواج، شکست و زندگی خودش ساخته است. توبی؛ مردی در مرکز قاب، نه لزوماً در مرکز حقیقت جسی آیزنبرگ توبی را با ترکیبی از اضطراب، شوخطبعی خشک و خودباوریِ شکننده اجرا میکند.
او شخصیتی است که تماشاگر میتواند بهآسانی همراهش شود: پدرِ درگیر مسئولیت، پزشکی موفق و مردی که پس از سالها زندگی زناشویی میخواهد بخشی از جوانی ازدسترفتهاش را بازیابد. بااینحال، دوستداشتنیبودن او با بیخطا بودنش یکی نیست. توبی در توصیف رابطهاش با ریچل، خود را اغلب طرفِ منطقیتر و رنجکشیدهتر میبیند؛ اما همین روایتِ مطمئن، بهتدریج موضوع تردید میشود.
سریال از این فاصله میان «آنچه توبی فکر میکند» و «آنچه ممکن است واقعیت داشته باشد» بهره میگیرد، بیآنکه شخصیت را به متهمی ساده یا قربانیای بینقص بدل کند. خودمحوری او در کنار مهربانیاش قرار دارد، و میلش به آزادی با نیازش به تأیید دیگران گره میخورد. قرارهای اینترنتی برای او فقط سرگرمی یا لذت نیستند؛ شکل تازهای از پاسخگرفتن به پرسشی قدیمیاند: آیا هنوز خواستنی است؟
« پرسش مهمتر این است که هر شخصیت چه روایتی از ازدواج، شکست و زندگی خودش ساخته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سریال این نیاز را هم خندهدار میبیند و هم اندوهبار. ریچل؛ غیابی که به پرسش بدل میشود ریچل در آغاز بیش از آنکه حضوری مستقل داشته باشد، از خلال نگاه توبی معرفی میشود: همسری جاهطلب، پرمشغله و گاه سختگیر که با ناپدیدشدنش بار مراقبت از بچهها را بر دوش او گذاشته است. چنین تصویری بهراحتی میتوانست داستان را به محکومکردن زنی تبدیل کند که خانوادهاش را ترک کرده؛ اما سریال با حفظِ ابهام، از قضاوت شتابزده فاصله میگیرد.
غیبت ریچل، نه صرفاً یک اتفاق رازآلود، بلکه خلأیی است که روایت مردانهٔ توبی را آشکار میکند: او چه چیزهایی را دیده، چه چیزهایی را نادیده گرفته و چه بخشهایی از زندگی مشترک را تنها از منظر خودش فهمیده است؟ کلر دینز در نقش ریچل، بهویژه در لحظاتی که شخصیت از قالبِ بازنمایی توبی بیرون میآید، حضوری پرقدرت و چندوجهی دارد.
بازی او خشم و آسیبپذیری را بهسادگی از هم جدا نمیکند؛ در نتیجه ریچل نه به نمادِ قربانیبودن فروکاسته میشود و نه به چهرهای سرد و بیعاطفه. اثر با تغییر زاویهٔ دید، به تماشاگر یادآوری میکند که آدمها در زندگی دیگران همواره کامل و قابلفهم ظاهر نمیشوند؛ گاهی فقط بخشهایی از آنان را میبینیم که با نیازها و دلخوریهای خودمان جور درمیآید.
روایت چندلایه و بازی با زاویهٔ دید یکی از انتخابهای مهم سریال، سپردن روایت به لیبی، دوست قدیمی توبی، است؛ شخصیتی که خود نیز با فاصلهای میان زندگیِ اکنون و آرزوهای گذشتهاش روبهروست. صدای او، با لحنی طعنهآمیز و خودآگاه، در ابتدا به ما کمک میکند وارد جهان توبی شویم؛ اما هرچه قصه پیش میرود، جایگاه راوی و معنای روایتکردن نیز اهمیت بیشتری پیدا میکند.
« سریال این نیاز را هم خندهدار میبیند و هم اندوهبار. »
شخصیتها و اجرا
داستان دیگر تنها شرح جدایی یک زوج نیست، بلکه دربارهٔ این است که چه کسی حق روایتکردن یک رابطه را به دست میآورد و چه چیزهایی هنگام تعریفکردن حذف یا برجسته میشوند. این ساختار، نیروی اصلی اثر و در عین حال سرچشمهٔ بخشی از دشواریهای آن است. جابهجایی میان شخصیتها، گذشته و حال، و برداشتهای گوناگون از یک زندگی مشترک، از تبدیلشدن داستان به ملودرامی خطی جلوگیری میکند.
بااینهمه، برخی گذارها پراکندهاند و گاه تمرکز عاطفی را از مسئلهٔ مرکزی دور میکنند. وقتی سریال از توبی فاصله میگیرد و به زندگی لیبی یا دیگر شخصیتها میپردازد، این گسترش جهان داستانی ارزشمند است، اما همیشه به یک اندازه منسجم و ضروری احساس نمیشود. طنز تلخِ میانسالی و اقتصادِ میل طنز سریال از جنس شوخیهای سبک و بیپیامد نیست؛ بیشتر از شکاف میان تصویری که شخصیتها از خود دارند و واقعیتی که در آن گرفتار شدهاند زاده میشود.
توبی میخواهد آزادی تازهاش را جشن بگیرد، اما درست در همان هنگام با مسئولیت پدرانه، فشار شغلی و خاطراتی روبهروست که بهآسانی کنار نمیروند. موفقیت او در قرارهای اینترنتی، پیروزیای کامل نیست؛ توجهی که دریافت میکند میتواند لحظهای سرخوشش کند، اما لزوماً تنهایی یا نارضایتی عمیقتری را درمان نمیکند.
در اینجا، سریال میانسالی را نه بحرانِ ناگهانیِ یک مرد، بلکه دورهای میبیند که در آن آدمها ناچار میشوند میان نسخهٔ آرمانی خود و زندگیِ واقعیشان حسابوکتاب کنند. میل جنسی، منزلت اجتماعی، شغل و خانواده، همگی بخشی از این حسابوکتاباند. اثر در عین نقد امتیاز و آسایش طبقهٔ مرفه نیویورک، شخصیتهایش را به نمونههایی انتزاعی تقلیل نمیدهد؛ آنان میتوانند هم برخوردار باشند و هم رنج بکشند، هم خطاکار باشند و هم سزاوار همدلی.
« این ساختار، نیروی اصلی اثر و در عین حال سرچشمهٔ بخشی از دشواریهای آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این تناقض، به طنز تلخ سریال عمق میبخشد. بازیگری و فضای نیویورک بازیها، ستون مهمی در باورپذیری این جهاناند. آیزنبرگ با ریتم عصبی و گفتار سریعش، ذهنی را مجسم میکند که پیوسته در حال توضیحدادنِ خود برای خویش است. دینز در نقش ریچل، تنش درونی را به کنش و سکوت منتقل میکند و به شخصیتی که در بخشهایی از داستان غایب است، وزن عاطفی میبخشد.
لیزی کاپلان نیز بهعنوان لیبی، لحن روایت را شکل میدهد و فاصلهای ظریف میان شوخی و حسرت برقرار میکند. آدام برودی در نقش سث، حضور دوست قدیمی را به فرصتی برای بازتاب یکی دیگر از انتخابهای زندگی بدل میسازد. نیویورک در سریال صرفاً پسزمینهای پرزرقوبرق نیست؛ شهر، با آپارتمانها، خیابانها و محافل اجتماعیاش، شکل بیرونیِ رقابت و تنهایی شخصیتها را میسازد.
در کنار آن، زندگی حومهای لیبی تضادی معنادار با جهان شهری توبی دارد: نه بهعنوان تصویری ساده از آزادی در برابر ملال، بلکه بهمثابه انتخابی که هم آسایش دارد و هم هزینه. این جغرافیا کمک میکند تفاوت مسیرهای آدمها را ببینیم، بیآنکه یکی از آنها را پاسخ نهاییِ مسئلهٔ خوشبختی بدانیم.
ریتم، کاستیها و آنچه ناتمام میماند «Fleishman Is in Trouble» در بخشهایی از روایت، بهویژه هنگام گسترش داستانهای فرعی، ریتمی کند پیدا میکند. این کندی گاه با حالوهوای تأملی اثر هماهنگ است؛ زیرا سریال بهجای پیشبردن پیوستهٔ حادثه، فرصت میدهد خاطرات و برداشتها در ذهن شخصیتها رسوب کنند.
« این تناقض، به طنز تلخ سریال عمق میبخشد. »
قوتها و کاستیها
اما در لحظاتی دیگر، همین مکثها از کشف عاطفی تازهای پشتیبانی نمیکنند و توجه مخاطب را پراکنده میسازند. برخی شخصیتهای فرعی نیز بیشتر در خدمت فضای اجتماعی یا مضمون قرار میگیرند تا اینکه زندگی مستقل و پرداختی کامل پیدا کنند. بااینحال، این کاستیها از جاهطلبی ساختاری اثر جدا نیستند.
سریال میخواهد چند زندگی را همزمان بررسی کند و نشان دهد شکست زناشویی تنها رویدادی میان دو نفر نیست؛ شبکهای از دوستی، والدگری، طبقه، جنسیت و آرزوهای بهتعویقافتاده را درگیر میکند. گاهی این شبکه بیش از اندازه گسترده میشود، اما همین تلاش برای بیرونآمدن از روایتِ یکصدایی، به اثر هویت میبخشد.
جمعبندی «Fleishman Is in Trouble» داستان جدایی را به معمایی دربارهٔ دانستن و ندانستن تبدیل میکند: دانستنِ اینکه دیگری چه میخواهد، دانستنِ اینکه خودمان چه کردهایم و پذیرفتنِ اینکه هیچ روایت شخصی، تمام حقیقت را در بر نمیگیرد. سریال در بهترین لحظاتش، با طنزی گزنده و بازیهایی دقیق، تصویر سادهٔ قربانی و مقصر را کنار میزند و از تماشاگر میخواهد همدلیاش را دوباره تنظیم کند.
ریتم نابرابر و پراکندگیِ گهگاهِ روایت مانع از آن میشوند که همهٔ بخشها به یک اندازه اثرگذار باشند؛ بااینهمه، نگاه نافذ آن به میانسالی، ازدواج و تنهایی، مجموعه را به اثری تأملبرانگیز بدل میکند؛ اثری که بیش از پاسخدادن، پرسشهایش را در ذهن باقی میگذارد.
« اما در لحظاتی دیگر، همین مکثها از کشف عاطفی تازهای پشتیبانی نمیکنند و توجه مخاطب را پراکنده میسازند. »



ثبت دیدگاه