نقد و بررسی
نقد پلیدی (Filth) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قهرمانِ سقوطکرده «Filth» از همان عنوانش اعلام میکند که تماشاگر را به جهانی پاکیزه و آسوده دعوت نمیکند. فیلم، ساختهٔ Jon S. Baird و برگرفته از رمانی از Irvine Welsh، داستان بروس رابرتسون، مأمور پلیسی در ادینبرو را دنبال میکند؛ مردی که برای دستیابی به مقام بالاتر، همکارانش را زیر نظر میگیرد و میکوشد با فریب و دستکاری مسیر رقابت را به سود خود تغییر دهد.
اما این هدف حرفهای، تنها لایهٔ بیرونی روایتی است که بهتدریج به ذهن آشفتهٔ بروس نزدیک میشود: ذهنی گرفتار اعتیاد، تنهایی، خشم و میل شدید به بازگرداندن خانوادهای که از او دور شدهاند. فیلم از بروس شخصیتی نمیسازد که تماشاگر بهسادگی دوستش بدارد. او متعصب، آزارگر، خودخواه و بیرحم است و بارها از حدود اخلاقی عبور میکند.
بااینهمه، «Filth» صرفاً نمایش بیپردهٔ رفتارهای نفرتانگیز یک مرد نیست؛ موضوع مهمترش این است که چگونه خودویرانگری او به سازوکاری برای پنهانکردن درد و درماندگی بدل میشود. این فاصله میان آنچه بروس به جهان نشان میدهد و آنچه در درونش فرو میریزد، نیروی اصلی فیلم را شکل میدهد. روایت از درون ذهن داستان با پروندهای جنایی و رقابت بر سر ترفیع آغاز میشود، اما خیلی زود روشن میگردد که قرار نیست با یک قصهٔ پلیسی متعارف روبهرو باشیم.
معماها و مناسبات محل کار اهمیت دارند، ولی محور اصلی، ادراک بروس است؛ ادراکی که زیر فشار مواد، الکل، اضطراب و خاطرات ناخواسته پیوسته ناپایدارتر میشود. فیلم از این زاویه، بیش از آنکه دربارهٔ حلوفصل پرونده باشد، دربارهٔ لغزیدن از واقعیت روزمره به تجربهای ذهنی و نامطمئن است. این انتخاب به فیلم انرژی و بیقراری میبخشد، اما بهایی هم دارد.
« قهرمانِ سقوطکرده «Filth» از همان عنوانش اعلام میکند که تماشاگر را به جهانی پاکیزه و آسوده دعوت نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
روایت پرپیچوخم است و گاه از یک موقعیت به موقعیتی دیگر میجهد، بیآنکه برای هر گذار مکث کافی بگذارد. بخشی از این آشفتگی با ذهن شخصیت تناسب دارد، ولی همیشه به تجربهای روشن و منسجم تبدیل نمیشود. تماشاگر ممکن است در بعضی لحظهها میان واقعیت، خیال و برداشت تحریفشدهٔ بروس مردد بماند؛ ابهامی که گاه جذاب است و گاه تمرکز بر مسیر داستان را دشوار میکند.
جیمز مکآووی؛ نیروی محرک فیلم بزرگترین سرمایهٔ «Filth» بازی جیمز مکآووی است. او بروس را نه به صورت کاریکاتوری یک آدم شرور، بلکه چونان انسانی نمایش میدهد که در ظاهر از اعتمادبهنفس و جسارت لبریز است و در باطن بهشدت ناپایدار و تنها. بازی او از پرخاشگری به شوخی، از خودنمایی به هراس، و از بیاعتنایی به اندوه حرکت میکند؛ تغییرهایی که گاه در فاصلهای کوتاه رخ میدهند، بیآنکه شخصیت را به مجموعهای از اداهای جداگانه فروبکاهند.
مکآووی برای نقش به انرژی جسمانی بالایی متکی است: نگاههای ناآرام، حرکات شتابزده و لحنهایی که گاه چنان مطمئناند که خودِ اطمینانشان هراسانگیز میشود. نکتهٔ مهمتر آن است که او شخصیت را از جذابیت تهی نمیکند، اما جذابیتش را نیز به تبرئهٔ اخلاقی تبدیل نمیسازد. تماشاگر میتواند از حاضرجوابی یا جسارت بروس سرگرم شود و همزمان از رفتارش منزجر بماند.
این دوگانگی، اجرای مرکزی فیلم را زنده و بهیادماندنی میکند. طنز سیاه و خشونتِ خنده طنز فیلم مؤدب یا آرام نیست. شوخیهای رکیک، تحقیر دیگران، رفتارهای افراطی و موقعیتهای زننده، بخش جداییناپذیر فضای آناند. «Filth» از خنده برای سبککردن جهانش استفاده نمیکند؛ گاهی خنده را به واکنشی عصبی بدل میسازد، واکنشی که بلافاصله میتواند با شرم یا ناراحتی جایگزین شود.
« روایت پرپیچوخم است و گاه از یک موقعیت به موقعیتی دیگر میجهد، بیآنکه برای هر گذار مکث کافی بگذارد. »
شخصیتها و اجرا
بروس در بسیاری از صحنهها دیگران را به بازی میگیرد و تماشاگر نیز برای مدتی در بازی او شریک میشود؛ اما فیلم اجازه نمیدهد این همراهی بیهزینه بماند. در بهترین لحظهها، کمدی سیاه از دل شخصیت و نگاه او بیرون میآید: جهان برای بروس صحنهای است که باید در آن دست بالا را داشته باشد، حتی اگر روشهایش حقیرانه و ویرانگر باشند.
بااینحال، گاهی فیلم به افراط در زشتی و شوک متوسل میشود و تصور میکند هرچه صحنه بیپرواتر باشد، اثرش عمیقتر خواهد شد. چنین لحظههایی ممکن است برای بعضی تماشاگران جسورانه و رهاکننده باشند، اما برای برخی دیگر صرفاً تکرار زنندگی به نظر برسند. فاصلهٔ میان طنز تلخ و ابتذالِ حسابشده، در سراسر فیلم بهیکسان حفظ نمیشود.
خانواده، تنهایی و رنج پنهان در زیر لایهٔ رقابت کاری و خرابکاریهای روزمره، خواست بروس برای بازپسگیری همسر و دخترش قرار دارد. این آرزو وجهی آسیبپذیر به او میدهد، اما فیلم بهدرستی آن را بهانهای برای پاککردن مسئولیتهایش نمیسازد. اشتیاق به خانواده در کنار رفتارهای مخرب او قرار میگیرد و تناقضی تلخ پدید میآورد: بروس خواهان نزدیکی است، اما شیوهٔ زندگی و برخوردش با دیگران پیوسته فاصله میسازد.
از این منظر، فیلم تصویری ناراحتکننده از مردی عرضه میکند که نمیتواند رنج خود را به زبان بیاورد و بهجایش آن را به پرخاش، سوءاستفاده و فرار از واقعیت تبدیل میکند. این تصویر را نباید با تشخیص پزشکی ساده یا حکم کلی دربارهٔ بیماری روانی یکی گرفت. فیلم بیش از آنکه شرحی دقیق و بالینی از وضعیت بروس باشد، تماشاگر را با تجربهٔ آشفته و آسیبزای او روبهرو میکند؛ تجربهای که در آن تنهایی هم علت رفتارهایش است و هم نتیجهٔ آنها.
« فاصلهٔ میان طنز تلخ و ابتذالِ حسابشده، در سراسر فیلم بهیکسان حفظ نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
لحن و شکل سینمایی کارگردانی Jon S. Baird با برشهای سریع، تصویرهای اغراقشده و تغییرهای تند در لحن، جهانی متناسب با ذهن متلاطم شخصیت میسازد. فیلم میخواهد تماشاگر را در آسودگی نگه ندارد؛ حتی لحظههای خندهدار نیز نوعی تهدید در خود دارند، گویی هر شوخی میتواند ناگهان به نشانهای از فروپاشی بدل شود.
موسیقی و طراحی صحنهها نیز به این حس شتاب و بیقراری کمک میکنند، هرچند گاهی انباشت جلوههای بصری و رفتاری از ظرافت روایت میکاهد. گذار میان کمدی سیاه و درام تلخ، یکی از انتخابهای تعیینکنندهٔ فیلم است. این تغییر لحن در بخشهایی تأثیرگذار است، زیرا تماشاگر را از فاصلهٔ امن طنز بیرون میکشد و با پیامدهای انسانی رفتار بروس روبهرو میسازد.
در بخشهایی دیگر، چرخش آنقدر ناگهانی است که بیشتر شبیه تغییر مسیر مینماید تا فرودی کاملاً آمادهشده. همین ناهمواری میتواند بخشی از آشفتگی اثر باشد، اما گاهی رشتهٔ عاطفی میان دو نیمه را سست میکند. همراهان بروس در قاب با وجود آنکه فیلم عمدتاً بر شانههای مکآووی پیش میرود، بازیگران مکمل نیز به ساخت فضای اجتماعی آن کمک میکنند.
Jamie Bell در نقش ری لنکساکس، همکار جوانتر بروس، حضوری آرامتر دارد و تضادی معنادار با آشوب شخصیت اصلی میسازد. Eddie Marsan نیز در نقش کلیفورد بلیدز به جهان داستان وجهی روزمرهتر و انسانیتر میبخشد؛ حضوری که نشان میدهد اثر رفتارهای بروس تنها به درون خودش محدود نمیماند. بااینحال، بسیاری از شخصیتهای پیرامونی بیش از آنکه مسیر مستقل و پرورشیافتهای داشته باشند، در نسبت با نقشهها و نیازهای بروس تعریف میشوند.
« Baird با برشهای سریع، تصویرهای اغراقشده و تغییرهای تند در لحن، جهانی متناسب با ذهن متلاطم شخصیت میسازد. »
قوتها و کاستیها
این محدودیت با تمرکز روانشناختی فیلم سازگار است، اما گاهی فرصتِ شکلگیری رابطههایی پیچیدهتر را از دست میدهد. به همین دلیل، «Filth» بیش از آنکه مجموعهای از شخصیتهای هموزن باشد، مطالعهای متمرکز بر یک ذهن ویرانگر است که دیگران را به میدان آزمون و صدمهدیدن تبدیل میکند. جمعبندی «Filth» اثری جسور، خشن و نامتعارف است که جاذبهٔ اصلیاش را از اجرای پرقدرت جیمز مکآووی و برخورد بیپردهاش با طنز سیاه میگیرد.
فیلم از تماشاگر میخواهد مدتی در کنار مردی بماند که رفتارهایش اغلب نفرتانگیز است، بیآنکه او را به قهرمانی دلپذیر تبدیل کند. همین تجربه، در لحظههای موفق، هم خندهدار است و هم تلخ؛ و با جلوتررفتن روایت، سنگینی عاطفی بیشتری پیدا میکند. در مقابل، پراکندگی روایت، شوخیهای زننده و تغییرهای تند لحن ممکن است مانع همراهی بخشی از مخاطبان شود.
بعضی افراطها نیز بهجای ژرفترکردن شخصیت، صرفاً شدت صحنه را بالا میبرند. بااینهمه، فیلم در ثبت سقوط تدریجی مردی که میکوشد با فریب بر محیطش مسلط بماند، تصویری پرتنش و ماندگار میسازد. تماشایش آسان نیست و قرار هم نیست باشد؛ ارزش آن بیشتر در اجرا، جسارت و تلخیای نهفته است که پس از پایان تجربه در ذهن باقی میماند.
« همین تجربه، در لحظههای موفق، هم خندهدار است و هم تلخ؛ و با جلوتررفتن روایت، سنگینی عاطفی بیشتری پیدا میکند. »



ثبت دیدگاه