نقد و بررسی
نقد ترس از ترس (Fear of Fear) | 1976
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اضطراب در دل زندگی روزمره «ترس از ترس» ساختهٔ راینر ورنر فاسبیندر، در ظاهر روایتی خانگی و محدود دربارهٔ زنی است که پس از زایمان با فروپاشی روانی دستوپنجه نرم میکند؛ اما فیلم بهتدریج نشان میدهد که رنج او را نمیتوان تنها به یک اختلال فردی فروکاست. بحران مارگو در فضایی شکل میگیرد که همهچیز ظاهراً عادی و مرتب است: خانه، خانواده، وظایف روزانه و نقشهای آشنای همسر و مادر.
همین نظمِ بیانعطاف، بهجای آنکه تکیهگاهی برای او باشد، به قفسی خاموش بدل میشود. عنوان فیلم نیز بهخوبی منطق این تجربه را بیان میکند. هراس مارگو فقط از نشانههای بیماری یا از دست دادن کنترل نیست؛ ترس او از خودِ ترس است، از اینکه نمیداند چه بر سرش میآید و نمیتواند برای آشفتگی درونیاش نامی مطمئن پیدا کند.
فیلم این وضعیت را نه با توضیحهای روانشناختی قطعی، بلکه با انباشتن لحظههای نامطمئن و واکنشهای ناهماهنگ پیرامونیانش بازمیسازد. مارگو؛ شخصیتی محصور در نقشها مارگو را نمیتوان صرفاً قربانی شرایطی بیرونی دانست یا شخصیتی که فیلم برای نمایش یک «مورد» پزشکی ساخته باشد. او در جایگاه همسر و مادر قرار دارد، اما این نقشها نه به او امنیت میدهند و نه فضایی برای بیان نیازهایش فراهم میکنند.
زندگی روزمرهاش مجموعهای از انتظارهاست: باید آرام باشد، خانه را اداره کند و مطابق تصوری که دیگران از یک مادر شایسته دارند رفتار کند. هرگاه از این قالب بیرون میزند، اطرافیانش کمتر میکوشند معنای رنج او را بفهمند و بیشتر میخواهند رفتارش را به نظم پیشین بازگردانند. فاسبیندر این تعارض را با خطابههای مستقیم پیش نمیبرد.
« همین نظمِ بیانعطاف، بهجای آنکه تکیهگاهی برای او باشد، به قفسی خاموش بدل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فشار از دل مکالمات عادی، سکوتها و نگاههایی برمیخیزد که ظاهراً کوچکاند، اما پیوسته مارگو را به جایگاه متهم میرانند. او نه فرصت دارد روایت روشنی از حال خود بسازد و نه از دیگران پاسخ قابل اتکایی دریافت میکند. به این ترتیب، شخصیت در میان دو ناتوانی گرفتار میشود: ناتوانی در فهم تجربهٔ درونی خویش و ناتوانی در واداشتن دیگران به شنیدن آن.
بازی مارگیت کارستنسن ستون اصلی فیلم بازی مارگیت کارستنسن است؛ اجرایی که قدرتش بیش از آنکه در فورانهای آشکار عاطفی باشد، در کنترل و تنش نهفته است. کارستنسن مارگو را با حرکاتی حسابشده، مکثهایی سنگین و چهرهای میسازد که گویی همواره چیزی را پنهان میکند، حتی هنگامی که خود نیز نمیداند آن چیز چیست.
این خویشتنداری باعث میشود آشفتگی شخصیت به نمایشی اغراقآمیز تقلیل نیابد؛ تماشاگر بهجای آنکه فقط شاهد بحران باشد، در نزدیکیِ ناراحتکنندهٔ آن قرار میگیرد. کلوزآپها این نزدیکی را تشدید میکنند. چهرهٔ مارگو در قابهایی قرار میگیرد که مجال فاصلهگرفتن نمیدهند؛ نگاه او، تغییرات اندک در حالت صورت و لحظههای دودلی به بخشی از بافت روایی بدل میشوند.
این شیوه گاه عمداً تماشاگر را معذب میکند، اما همین معذبشدن با تجربهٔ شخصیتی هماهنگ است که پیوسته زیر نگاه و داوری دیگران قرار دارد. بازی کارستنسن فیلم را از یک درام صرفاً رویدادمحور فراتر میبرد و به مطالعهای دربارهٔ فشار روانیِ زیستن در معرض قضاوت بدل میکند. خانواده و پزشکی؛ پاسخهایی که راهگشا نیستند تلخی فیلم از آنجا میآید که مارگو تنها با بیماری یا اضطراب خود روبهرو نیست؛ او باید با محیطی نیز کنار بیاید که نمیتواند یا نمیخواهد رنجش را درست بخواند.
« او نه فرصت دارد روایت روشنی از حال خود بسازد و نه از دیگران پاسخ قابل اتکایی دریافت میکند. »
شخصیتها و اجرا
خانواده بهجای آنکه شبکهای حمایتی باشد، به دستگاهی برای سنجش رفتار او تبدیل میشود. معیار اصلی، نه فهمیدن نیازهای مارگو، بلکه تشخیص این است که آیا هنوز مطابق تصویری پذیرفتهشده از زن و مادر رفتار میکند یا نه. چنین فضایی حتی هنگامی که اعضای خانواده قصد خصومت آشکار ندارند، میتواند احساس تنهایی را عمیقتر کند.
ورود پزشکان نیز آرامش و قطعیت به همراه نمیآورد. تشخیصها و راهکارهای متغیر، بهجای آنکه تجربهٔ مارگو را روشن کنند، بر سردرگمی او و اطرافیانش میافزایند. فیلم از این تناقض برای طرح پرسشی گستردهتر بهره میگیرد: وقتی زبان تخصصی نمیتواند رنج فرد را به فهمی مشترک تبدیل کند، چه چیزی جای آن را میگیرد؟
در اینجا پاسخها اغلب به طبقهبندی، کنترل یا بازگرداندن ظاهرِ عادی محدود میشوند. از همین رو، مسئله فقط خطای تشخیص نیست؛ ناتوانی در شنیدن و جدیگرفتن تجربهٔ فرد نیز بخشی از بحران است. میزانسن و تصویرِ محصورکننده فضای بصری فیلم با وضعیت روانی مارگو پیوندی نزدیک دارد. قاببندیهای محدود و محیطهای بسته، حس آن را ایجاد میکنند که شخصیت در خانهای گرفتار است که قرار بود محل آرامش باشد.
درها، دیوارها و مرزهای داخل قاب گاه چنان برجسته میشوند که گویی میان مارگو و دیگران مانع فیزیکی کشیدهاند. این انتخابها بهجای آنکه صرفاً تزئینی باشند، روابط را مرئی میکنند: آدمها در یک فضا حضور دارند، اما به یکدیگر دسترسی ندارند. تغییرات تصویری و محوشدگیهایی که با آشفتگی مارگو همراه میشوند، بر بیثباتی ادراک او تأکید میکنند.
« خانواده بهجای آنکه شبکهای حمایتی باشد، به دستگاهی برای سنجش رفتار او تبدیل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این تمهیدها ممکن است برای برخی تماشاگران مستقیم یا تکراری جلوه کنند، اما کارکردشان روشن است: تصویر نیز قرار نیست همیشه پناهگاهی مطمئن باشد. در فیلمی که شخصیت نمیتواند به تفسیر دیگران یا حتی به برداشت خود از موقعیت اعتماد کند، فرم بصری هم از ثبات فاصله میگیرد. تدوین و گذارهای صحنهها نیز گاه حس گسست و فرورفتن در روزمرگی را تقویت میکنند.
ریتم و ابهام؛ میان فرسایش و تعمد فیلم از همان آغاز با شتاب وارد بحران نمیشود. حرکت کندِ بخشهای نخست میتواند صبر تماشاگر را بیازماید، بهخصوص چون شماری از موقعیتها و واکنشها بهجای آنکه پیوسته اطلاعات تازهای عرضه کنند، حس گیرکردن در چرخهای تکراری را به وجود میآورند. این کشآمدن در لحظاتی با مضمون اثر همخوان است: روزهای مارگو ظاهراً ادامه دارند، اما هیچ پیشرفت روشنی در فهم وضعیت او دیده نمیشود.
بااینحال، هماهنگیِ ریتم با مضمون همیشه به معنای موفقیت کامل نیست و تکرار در بعضی بخشها از شدت تأثیر میکاهد. ابهام فیلم نیز دو وجه دارد. از یک سو، ندانستن اینکه دقیقاً چه رخ میدهد، ما را به تجربهٔ مارگو نزدیک میکند؛ از سوی دیگر، تشخیصهای پیاپی و نبود توضیحی قطعی ممکن است مسیر روایت را برای برخی مخاطبان گیجکننده سازد.
فیلم پاسخهای مرتب و نهایی را برنمیگزیند، زیرا چنین پاسخی میتوانست پیچیدگی رنج مارگو را سادهسازی کند. ولی این انتخاب هزینه دارد: گاهی ابهام بهجای آنکه لایهای تازه به تجربه بیفزاید، روند داستان را کمجان میکند. نسبت فیلم با جهان فاسبیندر «ترس از ترس» از علاقهٔ همیشگی فاسبیندر به روابط قدرت در دل زندگی روزمره بهره میبرد.
« تدوین و گذارهای صحنهها نیز گاه حس گسست و فرورفتن در روزمرگی را تقویت میکنند. »
قوتها و کاستیها
مناسبات خانوادگی در اینجا صرفاً پسزمینه نیستند؛ نقشها و انتظارهای اجتماعی، شکلِ تجربهٔ شخصی را تعیین میکنند. کسی ممکن است در ظاهر در خانهای معمولی و میان اعضای خانوادهاش زندگی کند، اما از نظر عاطفی بهشدت منزوی باشد. فیلم از این شکاف میان ظاهر آشنا و تجربهٔ ویرانگر برای ساختن تنشی بیصدا استفاده میکند.
آنچه اثر را از یک ملودرام متعارف جدا میکند، پرهیز از تبدیل بحران به معمایی ساده با پاسخی نهایی است. مارگو بیش از آنکه در برابر نیرویی واحد مقاومت کند، زیر فشار مجموعهای از توقعها، بیتوجهیها و برداشتهای متناقض قرار دارد. در این معنا، فیلم به زندگیای مینگرد که ممکن است از بیرون پذیرفتنی به نظر برسد، اما برای کسی که آن را میگذراند بیگانه و فرساینده باشد.
همین نگاه اجتماعی، اندوه داستان را از محدودهٔ تجربهٔ فردی فراتر میبرد. جمعبندی «ترس از ترس» فیلمی ناآرام و سنگین دربارهٔ زنی است که در میانهٔ رنجی دشوار، از نزدیکترین آدمها و از نهادهایی که باید یاریرسان باشند پاسخ روشنی نمیگیرد. بازی قدرتمند مارگیت کارستنسن، قاببندیهای محصورکننده و فضای آکنده از تردید، تجربهٔ انزوا و اضطراب را به شکلی ملموس منتقل میکنند.
در سوی دیگر، شروع کند، تکرارهای روایی و ابهامهای گاه گیجکننده مانع از آن میشوند که فیلم در تمام لحظات نیروی یکسانی داشته باشد. بااینهمه، ارزش اثر در حلکردن آسانِ بحران نیست، بلکه در نشاندادن پیامدهای ناتوانی دیگران از فهم آن است. فیلم تماشاگر را در وضعیتی نگه میدارد که مارگو در آن گرفتار است: وضعیتی بیپاسخ، آکنده از قضاوت و فاقد تکیهگاهی مطمئن.
« کسی ممکن است در ظاهر در خانهای معمولی و میان اعضای خانوادهاش زندگی کند، اما از نظر عاطفی بهشدت منزوی باشد. »
جمعبندی
همین تجربه، با وجود ناهمواریهایش، «ترس از ترس» را به اثری ماندگار و تأملبرانگیز دربارهٔ آسیبپذیری فرد در برابر نقشها و انتظارات روزمره بدل میکند.



ثبت دیدگاه