نقد و بررسی
نقد فاوست (Faust) | 1994
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ورود به کابوس روزمره «فاوست» یان شوآنکمایر از همان آغاز، امر نامعمول را نه با صاعقه و طنین موسیقایی، بلکه در دل روزمرگی مینشاند. مردی بینام از میان خیابانهای پرازدحام پراگ میگذرد؛ آدمی معمولی، خاموش و تقریباً بیچهره که بهسادگی میتوانست در ازدحام شهر ناپدید شود. نقشهای مرموز او را به تئاتری عروسکی میکشاند و در آنجا مرز زندگی و نمایش، واقعیت و خیال، کمکم بیاعتبار میشود.
فیلم با این جابهجایی آرام، افسانهٔ فاوست را از قلمرو قهرمانان بزرگ بیرون میآورد و به تجربهای شهری، غریب و شخصی بدل میکند. این انتخاب، مهمترین چرخش مفهومی فیلم است. فاوستِ این روایت نه دانشمندی بلندپرواز با شورِ دانایی، بلکه مردی فرسوده و روزمره است که گویی بیش از آنکه آگاهانه به سوی تاریکی برود، به درون سازوکاری ناشناخته رانده میشود.
همین انفعال، تماشاگر را با پرسشی ناخوشایند روبهرو میکند: آیا فاجعه از تصمیمی بزرگ آغاز میشود، یا از کنجکاویهای کوچک و تسلیمهای پیدرپی؟ بازآفرینی آزاد افسانه شوآنکمایر به بازگویی وفادارانهٔ یک متن ادبی علاقهای ندارد. فیلم از روایتهای گوناگون فاوست، از جمله سنتهای نمایشی و ادبی، مصالحی برمیگیرد و آنها را در ساختاری تازه به هم میدوزد.
نتیجه، اقتباسی آزاد است که بیش از آنکه به دنبال بازسازی خطی افسانه باشد، به نیروی تصویرها، نشانهها و موقعیتهای نامتعارف تکیه میکند. در این جهان، تئاتر تنها محل اجرای داستان نیست؛ خودِ جهان به صحنهای بدل میشود که آدمها در آن نقشهایی را بازی میکنند که شاید انتخاب نکردهاند.
« این انتخاب، مهمترین چرخش مفهومی فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این رویکرد، به فیلم آزادی چشمگیری میدهد. روایت میتواند از قصهٔ شناختهشده فاصله بگیرد، مکث کند یا به تصویری کابوسوار منحرف شود، بیآنکه ناچار باشد همهچیز را با منطق متعارف توضیح دهد. بااینحال، همین آزادی گاهی هزینه دارد: رشتهٔ روایی از دست میرود و برخی گذارها چنان ناگهانیاند که بهجای گشودن معنایی تازه، حس گسست ایجاد میکنند.
فیلم از مخاطب نمیخواهد صرفاً داستان را دنبال کند؛ از او میخواهد در فضایی ناپایدار بماند و با ابهام آن کنار بیاید. تئاتری که از قاب بیرون میآید بزرگترین دستاورد صوری «فاوست» در آمیختن بازی زنده، عروسکگردانی، پویانمایی خمیری و پیکرههای غولآساست. این شیوهها نه برای نمایش مهارت فنی بهتنهایی، بلکه برای برهمزدن تصور ما از ماده و جان به کار میروند.
آدمها گاه همچون عروسکهایی گرفتار حرکت میکنند و عروسکها چنان حضوری جسمانی دارند که گویی از بازیگران زنده واقعیترند. اشیا نیز از حالت بیجان بیرون میآیند و به بازیگران خاموش صحنه بدل میشوند. اثرگذاری این ترکیب در آن است که هیچیک از رسانهها کاملاً بر دیگری غلبه نمیکند. تماشاگر نمیتواند آسوده تصمیم بگیرد کدام بخش «واقعی» و کدام بخش صرفاً نمایشی است.
همین تردید، درونمایهٔ فیلم را تقویت میکند: اگر زندگی میتواند به نمایش بدل شود و نمایش به تجربهای جسمانی، پس مرز اختیار و اجبار نیز شاید آنقدر روشن نباشد که میپنداریم. طراحی عروسکها و حرکتهای ناآشنا، بهویژه در لحظههایی که مادهٔ بیجان به شکلی نامنتظر جان میگیرد، حس آشنای جهان را از بین میبرد و آن را به چیزی غریب و تهدیدکننده تبدیل میکند.
« این رویکرد، به فیلم آزادی چشمگیری میدهد. »
شخصیتها و اجرا
پراگ؛ شهرِ راهروها و فضاهای پنهان پراگ در این فیلم کارتپستالی و باشکوه نیست. دوربین بیشتر به گذرگاهها، راهپلهها، حیاطهای فرسوده و فضای فشردهٔ خیابانها توجه دارد؛ مکانهایی که رفتوآمد در آنها میتواند به سرگردانی بدل شود. شهر بهجای آنکه پسزمینهای خنثی باشد، بخشی از منطق کابوس است.
هر در ممکن است به فضایی دیگر باز شود و هر کوچه، مسیری به سوی صحنهای پنهان باشد. این جغرافیای شهری با شخصیت اصلی تناسب دارد. او نه قهرمانی در پی مقصدی روشن، بلکه رهگذری است که مسیرش را نشانههایی بیرونی تعیین میکنند. نقشه، تئاتر و خیابان در یک زنجیرهٔ مبهم به هم متصل میشوند و پراگ را به هزارتویی تبدیل میکنند که در آن روزمرگی و جادو از یکدیگر جدا نیستند.
چنین فضاسازیای به فیلم حالوهوایی وهمآلود میبخشد، بیآنکه برای ایجاد ترس به ابزارهای متعارف وحشت وابسته شود. بازیگری و چهرهٔ فاوست بازی پتر چپک در نقش فاوست، بر پرهیز از قهرمانپردازی استوار است. چهره و حرکات او حامل نوعی خستگی و بیقراری فروخوردهاند؛ مردی که گویی پیش از ورود به ماجرای اصلی نیز از جهان فاصله گرفته است.
این بازی کماغراق، با فضای نامتعارف فیلم تضادی مؤثر میسازد: هرچه پیرامون او شگفتتر و ناممکنتر میشود، واکنشهایش همچنان زمینی و محدود باقی میماند. از همین رو، رویدادهای عجیب به بخشی از تجربهٔ روزانهٔ او بدل میشوند، نه صرفاً منظرههایی برای تماشای حیرتزده. بااینهمه، شخصیتپردازی در معنای روانشناختیِ متعارف چندان گسترده نیست.
« پراگ؛ شهرِ راهروها و فضاهای پنهان پراگ در این فیلم کارتپستالی و باشکوه نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فاوست بیش از آنکه از راه گفتوگوهای توضیحی شناخته شود، از طریق جایگاهش در جهان فیلم معنا پیدا میکند. این رویکرد با سبک اثر سازگار است، اما ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار تحول درونی روشن یا انگیزههای دقیق دارند، فاصلهگذار باشد. فیلم بهجای آنکه همهٔ خلأهای شخصیت را پر کند، آنها را همچون بخشی از رازآلودگی نگه میدارد.
ریتم، گسست و دشواری پیگیری ساختار اپیزودیک و تغییرهای پیاپی میان صحنههای زنده، عروسکی و پویانمایی، هم سرچشمهٔ خلاقیت فیلم است و هم منشأ دشواری آن. هر انتقال میتواند دریچهای تازه به جهان اثر بگشاید، اما گاه چنان ناگهانی رخ میدهد که پیوستگی عاطفی یا روایی را قطع میکند. ریتم فیلم نیز یکدست نیست: لحظههایی از انتظار و مکث در کنار کنشهای شلوغ و تصویرهای پرتحرک قرار میگیرند، بیآنکه همیشه توازنی روان میان آنها شکل بگیرد.
این ناهمواری را نمیتوان صرفاً نقصی تصادفی دانست؛ بخشی از آن با منطق کابوس و بیثباتی جهان اثر هماهنگ است. بااینحال، نیت هنری همیشه دشواری تماشا را به تجربهای ثمربخش تبدیل نمیکند. در برخی بخشها، ازدحام ایدهها توجه را از مسیر عاطفی فیلم منحرف میسازد و تماشاگر بهجای آنکه در اضطراب شخصیت سهیم شود، سرگرم رمزگشایی از تغییر رسانهها میماند.
فیلم بیش از آنکه قصهای هموار باشد، مجموعهای از برخوردها و تصویرهای بهیادماندنی است. صدا، ماده و طنز سیاه جهان صوتی فیلم نیز در ساختن وهم نقش مهمی دارد. صداها گاه خشن، بدنی و بیش از اندازه نزدیک به گوشاند؛ گویی خودِ ماده در حال اعلام حضور است. این توجه به بافت و حرکت، تجربهٔ تماشای فیلم را از سطح تصویر فراتر میبرد و حس ناخوشایندی جسمانی پدید میآورد.
« فاوست بیش از آنکه از راه گفتوگوهای توضیحی شناخته شود، از طریق جایگاهش در جهان فیلم معنا پیدا میکند. »
قوتها و کاستیها
در کنار این تیرگی، رگههایی از طنز سیاه دیده میشود؛ طنزی خشک و نامنتظر که بهجای سبککردن فضا، آن را ناآرامتر میکند. خنده در اینجا راه گریز نیست، بلکه واکنشی است به جهانی که قواعدش هم مضحکاند و هم تهدیدکننده. همین آمیزه، «فاوست» را از یک بازخوانی صرفاً تاریک متمایز میکند. فیلم میتواند در یک لحظه مضحک، در لحظهٔ بعد هولناک و اندکی بعد تأملبرانگیز باشد.
البته این تغییر لحن برای همهٔ مخاطبان خوشایند نیست؛ گاهی شوخی یا بازی نمایشی، وزن عاطفی صحنه را میشکند. اما در بهترین لحظهها، طنز و وحشت از یک سرچشمه میآیند: احساس اینکه جهانِ پیرامون، با وجود ظاهر عادیاش، از منطقی کج و بیرحم پیروی میکند. جمعبندی «فاوست» اثری است که افسانهٔ کهن را به تجربهای مدرن، شهری و کابوسوار تبدیل میکند.
نیروی اصلی آن نه در روایت سرراست، بلکه در برخورد میان انسان و عروسک، زندگی و صحنه، ماده و خیال نهفته است. شوآنکمایر با بهرهگیری از تصویرهای نامتعارف، فضاهایی ماندگار میآفریند و نشان میدهد که افسانهٔ فروش روح میتواند در دل روزمرگی نیز رخ دهد؛ جایی که آدمی شاید نه با تصمیمی باشکوه، بلکه با قدمی ساده وارد جهانی شود که قواعدش را نمیفهمد.
پراکندهبودن روایت، ریتم نامتوازن و گسست میان شیوههای تصویری، از انسجام فیلم میکاهد و تماشای آن را گاه دشوار میکند. اما همین آشفتگی در بخشهایی از اثر با فضای هذیانیاش پیوند مییابد و تجربهای یگانه میسازد. «فاوست» بیش از آنکه پاسخهای قطعی بدهد، تماشاگر را در برابر تصویری غریب از اختیار، وسوسه و نمایش رها میکند؛ تصویری که پس از پایان تماشا، همچنان در ذهن حرکت میکند.
« خنده در اینجا راه گریز نیست، بلکه واکنشی است به جهانی که قواعدش هم مضحکاند و هم تهدیدکننده. »
ثبت دیدگاه