نقد و بررسی
نقد فانفان (Fanfan) | 1993
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهٔ محوری: عشق در برابر روزمرّگی «فَنفان» ساختهٔ الکساندر ژاردن، کمدی عاشقانهای است که مسئلهاش نه چگونگی آغاز عشق، بلکه ترس از فرسودهشدن آن است. الکساندر، پس از تجربهٔ رابطههایی که شور آغازینشان به عادت بدل شده، به نظریهای نامتعارف میرسد: گمان میکند ورود رابطهٔ جسمانی، خیال عاشقانه را پایان میدهد.
آشنایی با فَنفان فرصتی میشود تا این فرضیه را در زندگی واقعی بیازماید؛ او میکوشد میل را در تعلیق نگه دارد و با دیدارها، بازیها و ابتکارهای شاعرانه، رابطه را از پایانِ خیالیاش مصون بدارد. این ایده، در سطح طرح، هم دلنشین است و هم پرسشبرانگیز. فیلم بهدرستی نشان میدهد که میل فقط با وصال تعریف نمیشود و انتظار نیز میتواند نیرویی سازنده داشته باشد.
اما در همان حال، سؤال دشوارتری پیش میکشد: آیا حفظ شور، اگر به بهای نادیدهگرفتن خواست دیگری تمام شود، هنوز شکلِ عشق است؟ فیلم پاسخی ساده ندارد؛ و هرچه پیش میرود، فاصلهٔ میان رؤیای الکساندر و تجربهٔ فَنفان آشکارتر میشود. روایت و ریتم دراماتیک روایت با تقابل میان روزمرّگی رابطهٔ پیشین الکساندر و هیجان آشنایی تازهاش حرکت میکند.
« این ایده، در سطح طرح، هم دلنشین است و هم پرسشبرانگیز. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تضاد، زمینهٔ مناسبی برای کمدی رمانتیک فراهم میآورد، اما آغاز فیلم در پرداخت رابطهها چندان متقاعدکننده نیست. وضعیت عاطفی الکساندر و دلزدگی او از عادت، بیشتر بهصورت فرضی آماده عرضه میشود تا تجربهای که در جزئیات شخصیتپردازی ریشه داشته باشد. در نتیجه، نظریهٔ او دربارهٔ عشق از همان ابتدا بیش از آنکه حاصل شناختی دقیق باشد، شبیه تلاشی برای مهار اضطراب و کنترل آینده جلوه میکند.
بااینحال، فیلم بهتدریج از طرحی نسبتاً ساده فراتر میرود. هرچه الکساندر بیشتر بر قاعدهٔ خود پافشاری میکند، رابطه از بازی عاشقانه به کشمکشی دربارهٔ اختیار، خواستن و نخواستن بدل میشود. برخی چرخشهای داستانی ناگهانیاند و گذشتهٔ شخصیتها به اندازهای پرداخت نمیشود که همهٔ رفتارها را روشن کند؛ با وجود این، همین ناپایداری گاه به فضای افسانهوار اثر کمک میکند.
روایت کمتر به واقعگرایی روانشناختی وفادار است و بیشتر میخواهد احساسات را در قالب موقعیتهایی نمایشی و خیالانگیز به حرکت درآورد. شخصیتها و بازیها سوفی مارسو در نقش فَنفان، گرما و سرزندگیِ لازم برای مرکز عاطفی فیلم را فراهم میکند. حضور او صرفاً به جذابیت ظاهری محدود نمیماند؛ فَنفان در برابر قواعد یکطرفهٔ الکساندر واکنش نشان میدهد، دلسرد میشود و خواستهٔ خود را بیان میکند.
« بااینحال، فیلم بهتدریج از طرحی نسبتاً ساده فراتر میرود. »
شخصیتها و اجرا
همین واکنشمندی، شخصیت را از تصویری کاملاً رؤیایی دور میکند، هرچند فیلم همیشه به اندازهٔ کافی به دنیای درونی او نزدیک نمیشود. گاهی فَنفان بیشتر به نیرویی برای برهمزدن طرح ذهنی الکساندر بدل میشود تا شخصیتی با گذشته و انگیزههای مستقل و مفصل. ونسان پرز نیز الکساندر را با ترکیبی از جذابیت، دستپاچگی و سماجت بازی میکند.
او در نقش مردی که میخواهد عشق را از فرجامی که از آن میترسد نجات دهد، نوعی شکنندگی پنهان دارد؛ اما این شکنندگی، رفتارهای آسیبزا را خودبهخود توجیه نمیکند. شیمی میان مارسو و پرز از مهمترین سرمایههای فیلم است: نگاهها، مکثها و فاصلههای میانشان، گاه بیش از گفتوگوها حامل تنشاند.
حضور بازیگران مکمل نیز به جهان داستان رنگ میدهد، هرچند فرصت چندانی برای گسترش مستقل شخصیتهای پیرامونی فراهم نمیشود. زبان بصری و فضای شاعرانه «فَنفان» در لحظههایی که از منطق روزمره فاصله میگیرد، به هویت بصری جذابتری دست مییابد. رقص، حرکت و خیالپردازی در فیلم صرفاً زینت صحنه نیستند؛ این عناصر بیانگر شیوهٔ نگاه الکساندر به عشقاند، نگاهی که میخواهد زندگی را به یک بازیِ بیپایان بدل کند.
« ونسان پرز نیز الکساندر را با ترکیبی از جذابیت، دستپاچگی و سماجت بازی میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جهان اثر اندکی تئاتری و اغراقشده است، اما همین تصنع گاه به سود آن تمام میشود: رابطهٔ عاشقانه نه همچون گزارشی واقعگرا، بلکه چون رؤیایی ناپایدار و پرجنبوجوش تصویر میشود. در میان تدبیرهای بصری فیلم، بازی با مرزها و جداییها اهمیت ویژهای دارد. فاصله در اینجا مانعی صرف نیست؛ به بخشی از سازوکار میل تبدیل میشود.
تصویر، جدایی عاطفی را به فضایی دیدنی بدل میکند و به تماشاگر اجازه میدهد تنشِ میان نزدیکشدن و عقبکشیدن را حس کند. این لحظههای شاعرانه از آنرو بهیادماندنیاند که ایدهٔ اصلی فیلم را بدون توضیح مستقیم مجسم میکنند: عاشقبودن گاهی به معنای زیستن در فاصله است، اما فاصله اگر به قاعدهای تحمیلی بدل شود، دیگر رمانتیک نیست.
مضمون: انتظار، میل و اختیار تأمل اصلی فیلم دربارهٔ تفاوت میان عشق به یک شخص و عشق به تصویری است که از عشق ساختهایم. الکساندر بیش از آنکه در لحظهٔ اکنون با فَنفان روبهرو شود، در پی حفظ مرحلهای خاص از رابطه است؛ مرحلهای که در آن همهچیز تازه، پرتعلیق و هنوز تحققنیافته باقی میماند.
« در میان تدبیرهای بصری فیلم، بازی با مرزها و جداییها اهمیت ویژهای دارد. »
قوتها و کاستیها
از این منظر، امتناع او نه فقط تصمیمی دربارهٔ جسمانیت، بلکه کوششی برای منجمدکردن زمان است. او میخواهد آغاز را بیپایان کند و از این راه، ناخواسته امکان رشد رابطه را محدود میسازد. فیلم در این زمینه تناقضی سازنده دارد. از یک سو، با زیبایی و بازیگوشیِ شیوهٔ عاشقانهٔ الکساندر همراه میشود؛ از سوی دیگر، پیامدهای این شیوه برای فَنفان را نشان میدهد.
بااینحال، توازن اخلاقی اثر همیشه برقرار نیست. برخی رفتارهای کنترلگرانه و تجاوز به حریم شخصی، در پوشش شور عاشقانه و خیالپردازی قرار میگیرند و فیلم بهاندازهٔ کافی فاصلهٔ انتقادی خود را با آنها روشن نمیکند. همین مسئله امروز بیش از پیش به چشم میآید: نیت رمانتیک، جای رضایت و احترام به مرزهای دیگری را نمیگیرد.
نقاط قوت و کاستیها نقطهٔ قوت اصلی فیلم، ترکیب ایدهای متفاوت با لحنی سبک و شاعرانه است. اثر از قالب آشنای کمدی عاشقانه استفاده میکند، اما پرسشی غیرمتعارف را در مرکز آن میگذارد: آیا میتوان با عقبانداختن وصال، شور عشق را حفظ کرد؟ بازیهای دلنشین مارسو و پرز، همراه با صحنههای رقص و تصویرپردازی خیالانگیز، به این پرسش جان میبخشند.
« از این منظر، امتناع او نه فقط تصمیمی دربارهٔ جسمانیت، بلکه کوششی برای منجمدکردن زمان است. »
جمعبندی
فیلم در بهترین لحظاتش قادر است اشتیاق را نه با اعترافهای پرطمطراق، بلکه با مکث، فاصله و انتظار مجسم کند. در برابر این جذابیتها، آغاز کمعمق، پیشینهٔ محدود شخصیتها و گذارهای گاه ناگهانی، مانع انسجام کامل اثر میشوند. از همه مهمتر، فیلم گاهی رفتار الکساندر را چنان در هالهٔ افسونآمیز قرار میدهد که مرز میان دلدادگی و کنترلگری کمرنگ میشود.
این کاستیها از ارزش فضای شاعرانه نمیکاهند، اما تماشاگر را وامیدارند میان لذت تماشای رؤیای عاشقانه و داوری دربارهٔ رفتارهای شخصیت اصلی تمایز بگذارد. جمعبندی «فَنفان» فیلمی است دربارهٔ میل به نگهداشتن عشق در لحظهٔ آغاز؛ رؤیایی دلپذیر که بهتدریج محدودیتهایش را آشکار میکند. اثر در پرداخت واقعگرایانه و پرورش پیشینهٔ شخصیتها یکدست نیست، اما با بازیهای گیرا، فضای شاعرانه و ایدهٔ مرکزیِ قابلتأمل، از یک کمدی عاشقانهٔ معمولی فراتر میرود.
جذابیتش در همین دوگانگی نهفته است: هم از خیالِ عشقی بیپایان لذت میبرد و هم ناخواسته نشان میدهد که عشق، وقتی به برنامهای برای مهار دیگری تبدیل شود، از معنای خود دور میافتد.
« فیلم در بهترین لحظاتش قادر است اشتیاق را نه با اعترافهای پرطمطراق، بلکه با مکث، فاصله و انتظار مجسم کند. »



ثبت دیدگاه