نقد و بررسی
نقد Fando and Lis | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سفری که مقصد را به پرسش بدل میکند «فاندو و لیس» بیش از آنکه داستانی به معنای متعارف کلمه باشد، حرکت دو انسان در فضایی ویران و ذهنزده است؛ سفری بهسوی شهر افسانهای تار که وعدهٔ نوعی رهایی، معنا یا کمال را در خود دارد. فاندو و لیس در این مسیر با چشماندازهایی غریب و آدمهایی نامتعارف روبهرو میشوند، اما فیلم هرگز این رخدادها را به زنجیرهای روشن از علت و معلول تبدیل نمیکند.
تار نه مقصدی جغرافیایی با نشانههای قابلاعتماد، بلکه تصویری از امیدی دوردست است: مکانی که شاید وجود داشته باشد و شاید تنها نامی باشد برای میلِ گریز از جهانی تحملناپذیر. در نتیجه، پرسش اصلی فیلم این نیست که آیا این دو به مقصد میرسند؛ پرسش این است که جستوجوی مقصد با آنها چه میکند.
سفر، در ظاهر حرکت در زمینی خشن و بیحاصل است، اما در لایهٔ درونی، به عبور از خاطره، ترس، میل و خشونت شباهت دارد. همین فاصله میان روایت بیرونی و تجربهٔ ذهنی، تماشاگر را از همان آغاز از انتظار برای قصهای سرراست دور میکند. منطق رؤیا، نه منطق روایت ساختار گسستهٔ فیلم یکی از مهمترین ویژگیهای آن است و همزمان سرچشمهٔ بخشی از دشواریاش.
صحنهها گاه چون تکههایی از خواب به یکدیگر پیوند میخورند: تصاویر و موقعیتهایی که از نظر داستانی توضیح داده نمیشوند، اما از حیث عاطفی یا نمادین در ذهن میمانند. فیلم بهجای آنکه معنای هر تصویر را شرح دهد، آن را پیش روی مخاطب میگذارد و از او میخواهد رابطهای میان آن و جهان درونی شخصیتها حدس بزند.
« همین فاصله میان روایت بیرونی و تجربهٔ ذهنی، تماشاگر را از همان آغاز از انتظار برای قصهای سرراست دور میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه میتواند رهاییبخش باشد؛ زیرا سینما را از وظیفهٔ روایت خطی آزاد میکند و به آن اجازه میدهد با تداعی، تکرار و گسست کار کند. اما همین آزادی گاهی به پراکندگی میانجامد. برخی موقعیتها چنان ناگهانی پدیدار میشوند که پیوندشان با مسیر کلی فیلم مبهم میماند. حاصل، تجربهای است که بیشتر باید با آن مواجه شد تا آنکه بتوان آن را بهسادگی «دنبال» کرد.
فیلم در لحظاتی از مخاطب میخواهد تسلیم فضای خود شود، اما همیشه به همان اندازه به او امکان کشف معنایی منسجم نمیدهد. جهان سیاهوسفید و زیباییِ ویرانی تصویربرداری سیاهوسفید، جهان فیلم را به سطحی سرد، خشن و تقریباً بیزمان میبرد. ویرانهها و فضاهای خالی در این تصویرپردازی، صرفاً پسزمینهٔ حرکت شخصیتها نیستند؛ گویی خودِ جهان نیز بخشی از بحران آنهاست.
تضادهای بصری، سایهها و بافتهای زمخت، حالوهوایی میسازند که میان کابوس و افسانه معلق است. فیلم بهندرت برای آرامکردن چشم تماشاگر تلاش میکند؛ برعکس، ترکیببندیها اغلب او را با تصویری نامتعارف یا آزارنده روبهرو میسازند. این تصاویر در بهترین لحظات، از آن نوعی قدرت برخوردارند که پس از پایان تماشا نیز در حافظه باقی میماند.
در عین حال، فیلم گاه چنان به نیروی شوک و غرابت تکیه میکند که تصویر از معنایی که میتوانست در خود حمل کند پیشی میگیرد. هر تصویر عجیب الزاماً به یک استعارهٔ روشن بدل نمیشود؛ بعضی از آنها بیش از آنکه دریچهای به درون شخصیتها باشند، نمایش توانایی فیلم در برهمزدن عادتهای تماشاگرند.
« اما همین آزادی گاهی به پراکندگی میانجامد. »
شخصیتها و اجرا
این دوگانگی، هم سرچشمهٔ جذابیت بصری اثر است و هم حدّ آن. رابطهای میان نیاز و آزار مرکز عاطفی فیلم، رابطهٔ فاندو و لیس است؛ رابطهای که در آن مهر، وابستگی و خشونت بهسادگی از یکدیگر جدا نمیشوند. لیس در سفر به همراهی فاندو نیاز دارد، اما این نیاز او را در موقعیتی آسیبپذیر قرار میدهد.
فاندو نیز گاه نقش مراقب را میگیرد و گاه رفتارهایی آزارگرانه و تحقیرآمیز از خود نشان میدهد. فیلم این رفتار را بهعنوان جزئی ناخوشایند اما حاشیهای کنار نمیگذارد؛ برعکس، آن را در قلب تجربهٔ تماشا قرار میدهد. به همین دلیل، تماشای رابطهٔ آن دو میتواند بهمراتب دشوارتر از دنبالکردن تصاویر سوررئال فیلم باشد.
مخاطب با عشقی آرمانی و پاک مواجه نیست، بلکه با پیوندی ناسالم روبهروست که در آن مراقبت و سلطه گاهی درهم میآمیزند. فیلم در این زمینه پرسشهایی برمیانگیزد: آیا عشق میتواند پناهی در برابر ویرانی باشد، اگر در خود نوعی آزار را بازتولید کند؟ و آیا میل به نجات دیگری، گاه شکلی از میل به مالکیت نیست؟
بااینحال، اثر همیشه از موضعی روشن و انتقادی به این پرسشها پاسخ نمیدهد. همین ابهام، به آن نیرویی تلخ میبخشد، اما خطر آن را نیز دارد که خشونت را در هیاهوی نمادها کمرنگ کند. تدوین و ریتمِ کابوس تدوین فیلم تابع پیوستگی معمول نیست. زمان میتواند ناگهان تغییر کند، خاطره در دل حرکت جاری ظاهر شود و صحنهای بیمقدمه جای خود را به موقعیتی دیگر بدهد.
« این دوگانگی، هم سرچشمهٔ جذابیت بصری اثر است و هم حدّ آن. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این گسستها به تجربهٔ کابوسوار فیلم کمک میکنند؛ حسی که در آن تماشاگر نه بر فراز رویدادها، بلکه در میان آنها گرفتار است. گویی جهان فیلم از منطق بیداری فاصله گرفته و پیوند میان تصاویر را باید با تداعی و عاطفه دریافت. بااینهمه، ریتم نامتعارف همیشه به کشف تازه منجر نمیشود. بعضی از بخشها بهجای آنکه تنش یا معنای صحنههای پیشین را دگرگون کنند، صرفاً بر احساس بیقراری میافزایند.
فیلم بهعنوان نخستین تجربهٔ بلند داستانی یک فیلمسازِ شیفتهٔ اجرا و تصویر، سرشار از جسارت است، اما این جسارت هنوز همیشه مهار و یکپارچه نشده است. گاهی آشفتگی، بخشی از بیان اثر به نظر میرسد؛ گاهی نیز نشانی از ناپختگی در تبدیل ایدههای فراوان به ساختاری سنجیده. نمادها و مسئلهٔ تفسیر تار را میتوان آرمانشهر، رهایی معنوی، وعدهٔ رستگاری یا نامی برای میلِ پایانناپذیر انسان به یافتن معنایی نهایی دانست.
اما فیلم اجازه نمیدهد یکی از این تفسیرها به پاسخ قطعی بدل شود. شهر افسانهای در عین آنکه نیروی محرک سفر است، همچون غیابی عمل میکند که شخصیتها را وامیدارد به راه ادامه دهند. شاید اهمیت آن نه در وجود خارجیاش، بلکه در نقشی باشد که در ذهن فاندو و لیس ایفا میکند. این رویکرد، اثر را برای تماشاگرانی که از ابهام و خوانش چندگانه لذت میبرند، بارور میکند.
تصاویر را میتوان در پیوند با مرگ، خاطره، کودکی، قدرت یا مناسک معنوی سنجید، بیآنکه فیلم معنایی یگانه را تحمیل کند. اما رمزآلودگی بهخودیخود عمق نمیآفریند. در برخی لحظات، نشانهها چنان انباشته میشوند که بهجای روشنکردن یکدیگر، در رقابت با هم قرار میگیرند. فیلم از تماشاگر مشارکت میطلبد، ولی همیشه سرنخهایی کافی برای ساختن یک مسیر تفسیری پایدار فراهم نمیکند.
« گویی جهان فیلم از منطق بیداری فاصله گرفته و پیوند میان تصاویر را باید با تداعی و عاطفه دریافت. »
قوتها و کاستیها
جایگاه اثر و مخاطب آن «فاندو و لیس» را میتوان اثری خام، جسور و نامتوازن دانست؛ فیلمی که پیش از آنکه بخواهد تجربهای خوشساخت و آسوده عرضه کند، بهدنبال شکستن قراردادهای معمول تماشا است. ریشهٔ اثر در نمایشی از Fernando Arrabal و گرایش به سینمای آوانگارد، زمینهای برای این ساختار نمایشی و نمادین فراهم میکند.
اثر در نخستین نمایش خود واکنشی بهشدت تند برانگیخت و نمایش آن در مکزیک با جنجال و منع روبهرو شد؛ واقعیتی که با روحیهٔ سرکش و برهمزنندهٔ فیلم بیارتباط نیست. بااینحال، ارزش فیلم را نباید تنها در شهرتِ جنجالی یا تصاویر تکاندهندهاش جست. اهمیت آن در این است که نشان میدهد فیلمساز چگونه میتواند از سینما برای ساختن یک میدانِ ذهنی استفاده کند؛ میدانی که در آن قصه، بدن، منظره و نماد از مرزهای معمول خود خارج میشوند.
این تجربه برای تماشاگر علاقهمند به روایت کلاسیک احتمالاً فرساینده خواهد بود، اما برای کسی که از سینمای رؤیاگون و ناآرام استقبال میکند، میتواند اثری ماندگار و بحثبرانگیز باشد. جمعبندی «فاندو و لیس» فیلمی است که بیش از آنکه معنا را بهروشنی تحویل دهد، آن را در قالب تصویر، گسست و ناراحتی به تجربه بدل میکند.
سیاهوسفیدِ چشمگیر، فضای ویران، تدوین نامعمول و جستوجوی تار، جهانی میسازند که در آن امید و کابوس به دشواری از هم جدا میشوند. در برابر این دستاوردها، روایت ناپیوسته، شوکهایی که گاه بیش از اندازه خودنما هستند و رابطهٔ آزارگرانهٔ دو شخصیت، مانع از آن میشوند که فیلم به تجربهای یکدست یا آسان بدل شود.
« بااینحال، ارزش فیلم را نباید تنها در شهرتِ جنجالی یا تصاویر تکاندهندهاش جست. »
جمعبندی
این اثر نه سفری آرام بهسوی کشف حقیقت، بلکه مواجههای ناامن با میل انسان به رهایی است؛ میلی که شاید خود نیز بتواند خشونت و ویرانی را با خود حمل کند. فیلم برای همهٔ سلیقهها ساخته نشده، اما حتی کاستیهایش نیز از جسارتی جداییناپذیرند که آن را به تجربهای دشوار، تأملبرانگیز و از یادنرفتنی تبدیل میکند.
ثبت دیدگاه