نقد و بررسی
نقد پنجرههای روبرو (Facing Windows) | 2003
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پنجرهای بر زندگیِ نزیسته «پنجرههای روبهرو» ساختهٔ فرزان اوزپتک، در ظاهر از برخورد دو داستان آغاز میشود: زنی که در ازدواج و مسئولیتهای روزمره فرسوده شده، و پیرمردی بیحافظه که گذشتهاش را گم کرده است. اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که این دو مسیر فقط بهواسطهٔ یک حادثه کنار هم قرار نگرفتهاند؛ هر دو دربارهٔ زندگیهاییاند که در نقطهای از راه از امکانهای خود فاصله گرفتهاند.
جووانا به پنجرهٔ خانهٔ روبهرو چشم میدوزد، گویی در آن سوی خیابان نسخهای دیگر از زندگیاش را میبیند؛ پیرمرد نیز با گسست حافظه، در پی رشتهای میگردد که او را به گذشته و هویت خویش بازگرداند. این تمهید، ظرفیت شاعرانهای دارد: پنجره نه فقط مرز میان دو خانه، بلکه حد فاصل میان میل و عمل، اکنون و گذشته، و آنچه هستیم و آنچه میتوانستیم باشیم است.
فیلم در بهترین لحظههایش از این تصویر برای بیان حسرت بهره میگیرد، بیآنکه ناچار باشد همهچیز را به زبان بیاورد. با این حال، تکرار نگاهها و تأکید مداوم بر پنجره گاه از نیروی نماد میکاهد؛ معنایی که ابتدا ظریف و چندپهلوست، در ادامه بیش از اندازه توضیح داده میشود. برخورد دو روایت و مسئلهٔ توازن ورود مرد سالخورده به زندگی جووانا و همسرش، فیلیپو، نقطهٔ پیوند دو خط روایی است.
جووانا از او مراقبت میکند و در خلال این نزدیکی، نشانههایی از گذشتهای پنهان آشکار میشود؛ همزمان، نگاه او به مردی که در ساختمان روبهرو زندگی میکند، به میل برای گریز از روزمرگی جان میدهد. قصهٔ پیرمرد، با لایههای تاریخی و عاطفیاش، بهتدریج از محدودهٔ یک معمای ساده فراتر میرود و پرسشهایی دربارهٔ خاطره، فقدان و بهای انتخاب پیش میکشد.
« برخورد دو روایت و مسئلهٔ توازن ورود مرد سالخورده به زندگی جووانا و همسرش، فیلیپو، نقطهٔ پیوند دو خط روایی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مشکل اصلی فیلم در نسبت میان این دو روایت است. داستان پیرمرد واجد وزن تاریخی و عاطفی سنگینی است، در حالی که بحران جووانا بیشتر در قلمرو نارضایتی زناشویی و میل به تغییری شخصی حرکت میکند. فیلم میخواهد این دو را در آینهٔ یکدیگر قرار دهد، اما پیوندشان همیشه به اندازهٔ کافی ارگانیک نیست.
گاهی قصهٔ مرد، بهجای آنکه مجال گسترش مستقل بیابد، به محرکی برای بازاندیشی جووانا تبدیل میشود؛ گویی رنج و تاریخ او باید در خدمت بیداری دیگری قرار گیرد. این عدم توازن، از مهمترین محدودیتهای اثر است. جووانا؛ خستگی، میل و خودآگاهی جووانا شخصیتی است که فرسودگیاش بیش از آنکه در رویدادهای بزرگ دیده شود، در جزئیات زندگی روزانه رسوب کرده است: کار، خانه، فرزندان و رابطهای که شور نخستین خود را از دست داده.
فیلم او را نه قربانی محض ازدواج معرفی میکند و نه قهرمانی که تصمیمهایش از ابتدا روشن باشد. او میان وظیفه و میل، امنیت و امکان، و آنچه از زندگی دارد و آنچه از آن میخواهد، معلق مانده است. این تعلیق از نظر روانشناختی قابلدرک است، اما خط عاشقانهٔ او با لورنزو گاه به مسیر آشنای ملودرام نزدیک میشود.
مردِ آن سوی پنجره بیش از آنکه شخصیتی کاملاً مستقل و پیچیده باشد، در بخشهایی از فیلم نقش تصویرِ امکان را ایفا میکند: دریچهای به زندگیای که جووانا گمان میکند از دست داده است. همین امر رابطهٔ میان آن دو را از عمق لازم محروم میکند و میتواند رفتارهایشان را نامتوازن یا حتی ناموجه جلوه دهد.
« مشکل اصلی فیلم در نسبت میان این دو روایت است. »
شخصیتها و اجرا
فیلم پرسش مهمی دربارهٔ میل طرح میکند، اما همیشه به پیچیدگی پاسخهای احتمالی وفادار نمیماند. حافظه، تاریخ و عشقِ بهتعویقافتاده در سوی دیگر، داستان پیرمرد به تجربهای از حافظهٔ گسسته گره خورده است. فراموشی در اینجا صرفاً مانعی برای شناخت هویت نیست؛ گذشتهای است که با وجود محو شدن از ذهن، همچنان در بدن و عاطفه باقی مانده و با نشانهای کوچک میتواند دوباره سر برآورد.
فیلم به این ترتیب میان خاطرهٔ فردی و تاریخ جمعی پیوند میزند و یادآوری میکند که خشونت تاریخی، حتی پس از پایان واقعه، در زندگی بازماندگان ادامه پیدا میکند. لایهٔ مربوط به تجربهٔ یهودیان در دوران هولوکاست و عشقی که زیر فشار تعصب و خشونت امکان شکوفایی آزادانه نداشته، از غنیترین مصالح فیلم است.
این بخش ظرفیت دارد تا اثری مستقل و عمیقتر دربارهٔ وفاداری، فقدان و حفظ انسانیت بسازد. اما فیلم همیشه زمان کافی برای آن فراهم نمیکند؛ رازها و سرنخها بیشتر بهصورت تدریجی عرضه میشوند، ولی گاه شتاب روایت اجازه نمیدهد معنای آنها با تمام سنگینیاش در تماشاگر بنشیند. بااینحال، حضور این گذشته، به فیلم افقی فراتر از بحران خصوصی جووانا میبخشد و آن را از یک درام صرفاً زناشویی متمایز میکند.
بازیها و حضور انسانی شخصیتها بازی جووانا متزجورنو، محور عاطفی فیلم را با ظرافت پیش میبرد. او خستگی شخصیت را به نمایش بیرونی و پرهیاهو بدل نمیکند؛ در مکثها، نگاههای گریزپا و واکنشهای کوچک، زنی را میسازد که هنوز نمیداند دقیقاً چه میخواهد، اما از ادامهٔ وضع موجود نیز رضایت ندارد.
« فیلم پرسش مهمی دربارهٔ میل طرح میکند، اما همیشه به پیچیدگی پاسخهای احتمالی وفادار نمیماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این بازی، نوسان میان دلزدگی و امید را باورپذیر میکند، حتی در بخشهایی که فیلمنامه بیش از حد به ملودرام تکیه دارد. ماسیمو جیروتی نیز با حضوری آرام و اندوهگین، به پیرمرد وقار میبخشد. شخصیت او میتوانست به مجموعهای از نشانههای معمایی فروکاسته شود، اما بازی جیروتی به او کیفیتی انسانی میدهد: مردی که گذشتهاش را تماماً در اختیار ندارد، اما از سنگینی آن رها نشده است.
فیلیپو نیگرو در نقش همسر جووانا، سویهای کمتر آشکار از بحران خانوادگی را نمایندگی میکند؛ او صرفاً مانعی برای میل همسرش نیست و فیلم گاه با نشاندادن آسیبپذیری او، از داوری سادهانگارانه فاصله میگیرد. رائول بووا حضوری جذاب دارد، هرچند شخصیت لورنزو بهاندازهٔ بازیگران دیگر از پرداخت چندلایه بهره نمیبرد.
تصویر، فضا و جزئیات حسی تصویربرداری فیلم از مهمترین ابزارهای بیان آن است. قابها، انعکاسها و فاصلهٔ میان پنجرهها، جهان شخصیتها را به شبکهای از نگاههای متقابل تبدیل میکند. خانهها همزمان پناهگاه و محبساند؛ آدمها از پشت شیشه به یکدیگر نزدیک میشوند، اما همچنان در فاصلهای دستنیافتنی باقی میمانند.
این کیفیت بصری، حس نظارهگری و میلِ بیعمل را بهخوبی منتقل میکند و به فضای فیلم حالوهوایی ملایم و اندکی رؤیاگون میبخشد. جزئیات روزمره، بهویژه کار و هنر شیرینیپزی، نیز در ساخت جهان فیلم نقشی مهم دارند. آشپزی و تهیهٔ شیرینی فقط رنگولعاب روایی نیست؛ بهانهای است برای لمس، اندازهگیری، صبر و آفرینش چیزی که از رنج یا بیقراری روزانه فراتر میرود.
« ماسیمو جیروتی نیز با حضوری آرام و اندوهگین، به پیرمرد وقار میبخشد. »
قوتها و کاستیها
این لحظهها از گرمترین بخشهای فیلماند و میان گذشتهٔ پیرمرد و اکنون جووانا پلی ملموس میسازند. موسیقی نیز با لحنی رمانتیک و گاه پرشور، بر عاطفهٔ صحنهها میافزاید؛ هرچند در بعضی لحظات، همراهیِ بیش از اندازهٔ آن خطرِ تأکید بر احساسی را دارد که تصویر پیشتر رسانده است. ساختار و محدودیتهای دراماتیک «پنجرههای روبهرو» فیلمی است که ایدههای فراوانی را در کنار هم مینشاند: بحران ازدواج، میل به زندگی دیگر، حافظهٔ تاریخی، عشق سرکوبشده، هویت و میراث خشونت.
این تراکم به اثر غنا میدهد، اما گاه انسجامش را نیز تهدید میکند. بخشهایی از فیلم چنان دلمشغول رابطهٔ جووانا و لورنزو میشوند که داستان پیرمرد در حاشیه میماند؛ سپس با بازگشت به گذشتهٔ او، تغییر ناگهانی مرکز توجه محسوس میشود. در نتیجه، دو روایت گاهی بهجای آنکه همدیگر را کامل کنند، بر سر فضای عاطفی فیلم رقابت میکنند.
مشکل دیگر، صراحت نمادپردازی است. نگاهکردن از پنجره میتوانست تصویری محدود و مؤثر باقی بماند، اما تکرار مداوم آن گاهی احساس میدهد فیلم به معنای خود اعتماد ندارد و میخواهد همان استعاره را بارها بازگو کند. با وجود این، این ناهماهنگیها همهٔ دستاوردهای اثر را از میان نمیبرند. فیلم لحظههای صمیمی و خوشساختی دارد و در پیوند دادن امر روزمره با حافظهٔ تاریخی، دستکم به تصویری قابلتأمل از زندگیِ نزیسته نزدیک میشود.
جمعبندی «پنجرههای روبهرو» اثری دلنشین و نابرابر است: فیلمی که در تصویرپردازی، بازیهای اصلی و ساختن حالوهوایی آکنده از حسرت و اشتیاق، توانمند ظاهر میشود، اما در توازن میان دو روایت و پرورش خط عاشقانهٔ جووانا به دشواری برمیخورد. داستان پیرمرد، با بار تاریخی و عاطفی خود، گاه شایستهٔ حضوری مستقلتر است؛ بحران جووانا نیز هرجا به انتخابی کلیشهای میان زندگی امن و میل تازه تقلیل مییابد، بخشی از پیچیدگیاش را از دست میدهد.
« این لحظهها از گرمترین بخشهای فیلماند و میان گذشتهٔ پیرمرد و اکنون جووانا پلی ملموس میسازند. »
جمعبندی
بااینهمه، فیلم بهواسطهٔ نگاه انسانیاش به فرسودگی، حافظه و فرصتهای ازدسترفته در ذهن میماند. قوتش بیش از آنکه در حل کامل پیوندهای روایی باشد، در لحظههایی است که دو زندگی متفاوت برای مدتی کوتاه در قاب مشترکی قرار میگیرند و هر یک، چیزی از تنهایی دیگری را آشکار میکند. «پنجرههای روبهرو» شاید به تمام ایدههایش وفادار نماند، اما تصویری لطیف و اندوهناک از فاصلهٔ میان آنچه میزیستهایم و آنچه آرزو داشتهایم، بر جای میگذارد.
« بااینهمه، فیلم بهواسطهٔ نگاه انسانیاش به فرسودگی، حافظه و فرصتهای ازدسترفته در ذهن میماند. »
ثبت دیدگاه