نقد و بررسی
نقد سوراخ سوزن (Eye of the Needle) | 1981
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جاسوسی که به حاشیه رانده میشود «چشم سوزن» از دل یک لحظهٔ حساس جنگ جهانی دوم آغاز میشود: هنری فابر، جاسوس آلمانیِ ملقب به «سوزن»، به اطلاعاتی دست یافته که میتواند نقشهٔ متفقین برای پیادهشدن در نرماندی را آشکار کند. اما فیلم بهجای آنکه صرفاً بر نقشهها، رمزها و اتاقهای عملیات تکیه کند، بهتدریج قهرمان منفیاش را از مرکز جهان جنگ بیرون میکشد و در جزیرهای دورافتاده محصور میسازد.
این جابهجایی، هم مهمترین تمهید روایی اثر است و هم سرچشمهٔ جذابیت آن: جاسوسی که با اطلاعاتی سرنوشتساز در آستانهٔ دگرگونکردن مسیر جنگ است، ناگهان در فضایی کوچک و روزمره گرفتار میشود؛ جایی که امکان تماس، فرار و پنهانکاری هر لحظه محدودتر است. از تعقیب جاسوسی تا محاصرهٔ روانی فیلم در آغاز با حالوهوای تریلر جاسوسی پیش میرود.
فابر در قلمرویی بزرگتر از خود، میان سرویسهای اطلاعاتی، مراقبتها و خطر افشاشدن حرکت میکند. این بخش برای ساختن زمینه و روشنکردن اهمیت مأموریت او ضروری است، اما ریتمش گاه بیش از اندازه آرام به نظر میرسد. اطلاعات و تحرکات پیشدرآمد، هنوز آن فشار روانیای را ندارند که داستان بعدتر پیدا میکند؛ از همینرو ممکن است تماشاگر در دقایق نخست، بیش از آنکه درگیر تعلیق شود، منتظر رسیدن فیلم به موقعیتی ملموستر بماند.
« از تعقیب جاسوسی تا محاصرهٔ روانی فیلم در آغاز با حالوهوای تریلر جاسوسی پیش میرود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با گرفتارشدن فابر در جزیرهٔ استورم، ساختار اثر تغییر میکند. مسئله دیگر فقط این نیست که آیا جاسوس میتواند از دست مأموران بریتانیایی بگریزد؛ اکنون او باید در فضایی محدود، میان آدمهایی زندگی کند که هیچیک از ماهیت واقعیاش خبر ندارند. این تغییر مقیاس، داستان را از تعقیبوگریزی نسبتاً آشنا به محاصرهای خانگی و پراضطراب بدل میکند.
تهدید از فاصلهٔ دور نمیآید؛ درون خانه، سر میز غذا و در سکوتهای میان شخصیتها جا خوش میکند. جزیره؛ منظرهای که به زندان بدل میشود استورم تنها پسزمینهای زیبا و دورافتاده نیست؛ جزیره بخشی از منطق دراماتیک فیلم است. باد، دریا و هوای خشن، شخصیتها را از جهان بیرون جدا میکنند و امکان گریز را به مسئلهای عینی بدل میسازند.
انزوا در اینجا فقط جغرافیایی نیست: هر شخصیت در حصار وضعیت خودش بهسر میبرد. فابر در حصار مأموریت و هویت پنهانش، لوسی در حصار زندگیای که از آن رضایت ندارد، و دیوید در حصار آسیبهای جسمانی و وابستگیهای خانوادگی. محیط سرد و محصور، این بنبستهای درونی را به چشم میآورد. از این نظر، فیلم در ساختن فضا توفیق دارد.
« با گرفتارشدن فابر در جزیرهٔ استورم، ساختار اثر تغییر میکند. »
شخصیتها و اجرا
جزیره بهجای آنکه به صحنهای خنثی برای وقوع حادثهها تبدیل شود، حس خطر را پیوسته حاضر نگه میدارد. حتی لحظههای آرام نیز زیر سایهٔ امکان کشفشدن یا خشونت قرار دارند. بااینحال، این فضای مؤثر گاهی به تکرار حس انزوا میانجامد؛ فیلم چنان بر دورافتادگی و محدودبودن راهها تأکید میکند که در بخشهایی، حرکت دراماتیک کند میشود.
دونالد ساترلند و سیمای تهدید حضور دونالد ساترلند ستون اصلی فیلم است. او فابر را با خشونت آشکار و نمایشهای پرهیاهو نمیسازد؛ سرمای شخصیت بیشتر در خویشتنداری، نگاه سنجیده و توانایی او در پنهانکردن نیت واقعیاش دیده میشود. همین آرامش است که او را ناآرامکننده میکند. فابر ممکن است در ظاهر عضوی از یک خانوادهٔ گرفتار در شرایط دشوار به نظر برسد، اما تماشاگر مدام از شکافی که میان ظاهر و حقیقت او وجود دارد آگاه است.
بازی ساترلند این فاصله را زنده نگه میدارد و به شخصیت نوعی پیشبینیناپذیری میبخشد. این انتخاب، فابر را از جاسوس قهرمانگونه و بینقص دور میکند. او نه افسانهای شکستناپذیر، بلکه انسانی است که مهارت و بیرحمیاش در کنار خطاپذیری و گرفتاریهای موقعیتی قرار میگیرد. چنین تصویری گاهی ممکن است برای مخاطبی که انتظار مأموریتی پرشتاب و قهرمانی مسلط دارد، ناامیدکننده باشد؛ اما فیلم از این ناتمامی بهره میگیرد تا تعلیق را بهجای تکیه بر نمایش تواناییهای خارقالعاده، بر روابط و تصمیمهای شخصیتها بنا کند.
« جزیره بهجای آنکه به صحنهای خنثی برای وقوع حادثهها تبدیل شود، حس خطر را پیوسته حاضر نگه میدارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کیت نیلیگان نیز در نقش لوسی، وجه انسانی و عاطفی این رویارویی را پیش میبرد؛ حضوری که فیلم را از مطالعهٔ یک جاسوس تنها فراتر میبرد. رابطهای آمیخته با کشش و خطر پیوند میان فابر و لوسی یکی از پیچیدهترین و بحثبرانگیزترین بخشهای داستان است. رابطهٔ آنها به فیلم امکان میدهد از قالب تعقیب جاسوس بیرون بیاید و به پرسشی اخلاقی نزدیک شود: در شرایط انزوا، آسیبپذیری و نارضایتی عاطفی، تا چه اندازه میتوان به شناختی که از دیگری داریم اعتماد کرد؟
لوسی صرفاً وسیلهای برای ایجاد مانع یا تشدید خطر نیست؛ رابطهٔ او با فابر، مسیر داستان را از سطح مأموریت نظامی به قلمرو انتخابهای شخصی میکشاند. بااینهمه، این بخش همیشه به یک اندازه قانعکننده نیست. تغییرهای عاطفی گاه شتابزده یا دشوارپذیر به نظر میرسند و فیلم فرصت کافی برای گسترش تدریجی پیچیدگی رابطه فراهم نمیکند.
از سوی دیگر، رفتار فابر در تعامل با لوسی، همزمان حامل جذابیت و تهدید است؛ همین دوگانگی میتواند رابطه را پرتنش کند، اما گاهی نیز مرز میان کشش عاطفی و دستکاری را مبهم میگذارد. نتیجه، تجربهای عامدانه ناراحتکننده است که قرار نیست عشق را از خطر جدا کند. نیمهٔ دوم؛ قدرت و پراکندگی هرچه داستان پیش میرود، فضای جزیره و نزدیکی شخصیتها به هم، امکان رویارویی مستقیمتری فراهم میکند.
« رابطهای آمیخته با کشش و خطر پیوند میان فابر و لوسی یکی از پیچیدهترین و بحثبرانگیزترین بخشهای داستان است. »
قوتها و کاستیها
تنش از خطر افشای اطلاعات به خطر جسمانی و عاطفی منتقل میشود و فیلم بهسوی مواجههای فشردهتر حرکت میکند. بدون ورود به جزئیات سرانجام داستان، میتوان گفت که تعلیق پایانی بیش از آنکه بر پیچیدگیهای فنی جاسوسی استوار باشد، از شکنندگی روابط و محدودبودن راههای فرار نیرو میگیرد. اما همین تغییر مسیر، نیمهٔ دوم را گاه نامتوازن میسازد.
لحن فیلم میان تریلر جنگی، درام رابطهای و قصهای نزدیک به نوآر جابهجا میشود و این آمیختگی همیشه به شکلی یکپارچه درنمیآید. بعضی اتفاقها ممکن است عجیب یا ناگهانی به نظر برسند و مسیر قصه برای مدتی از خط روشن مأموریت جاسوسی فاصله بگیرد. این پراکندگی، لزوماً فیلم را بیاثر نمیکند؛ بلکه نشان میدهد اثر حاضر نیست در قالب یک ژانر واحد باقی بماند.
بااینحال، حاصل برای برخی تماشاگران پرمخاطره و برای برخی دیگر نامنسجم خواهد بود. فیلمی متعلق به زمانهٔ خود «چشم سوزن» محصول سال ۱۹۸۱ و ساختهٔ ریچارد مارکواند است؛ اقتباسی از رمانی به همین نام نوشتهٔ کن فولت. فاصلهٔ زمانی فیلم با دورهٔ جنگ جهانی دوم، در طراحی لباس و بازسازی جهان تاریخی آن دیده میشود، اما زبان روایی و شیوهٔ کارگردانیاش نیز به سینمای زمان ساخت خود تعلق دارد.
« تنش از خطر افشای اطلاعات به خطر جسمانی و عاطفی منتقل میشود و فیلم بهسوی مواجههای فشردهتر حرکت میکند. »
جمعبندی
این فاصله ممکن است امروز در ریتم، میزانسن یا نحوهٔ بیان احساسات قدیمی جلوه کند. در عوض، فیلم از آنجا که بر فضا، سکوت و بازی بازیگران تکیه دارد، کاملاً وابسته به جلوههای پرزرقوبرق یا تدوین پرسرعت نیست؛ کیفیتی که به آن دوام میبخشد، هرچند کندی آغاز و بعضی مکثهای طولانی همچنان محسوساند.
جمعبندی «چشم سوزن» تریلری جاسوسی است که جذابترین ایدهاش را در برخورد میان جنگی فراگیر و زندگی محصور چند انسان پیدا میکند. فیلم در آغاز برای استقرار موقعیت به زمان نیاز دارد، اما با رسیدن فابر به جزیره، انزوا و نزدیکی شخصیتها تعلیقی مؤثر میسازند. بازی سرد و حسابشدهٔ دونالد ساترلند، فضای خشن استورم و پیوند ناآرام فابر و لوسی، اثر را از یک قصهٔ سادهٔ تعقیبوگریز فراتر میبرند.
در مقابل، تغییرهای لحن و پراکندگی بخشهایی از نیمهٔ دوم، مانع از آن میشوند که همهٔ اجزای داستان به یک اندازه استوار به نظر برسند. با وجود این ناهمواریها، فیلم تصویری ماندگار از جاسوسی میسازد که خطرناکبودنش نه در شکوه مأموریت، بلکه در تواناییاش برای نزدیکشدن به دیگران و پنهانماندن در دل زندگی روزمره آشکار میشود.
« این فاصله ممکن است امروز در ریتم، میزانسن یا نحوهٔ بیان احساسات قدیمی جلوه کند. »
ثبت دیدگاه