نقد و بررسی
نقد بیش از حد نامناسب! (Extremely Inappropriate!) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
طنزی دربارهٔ برخورد دو زمانه «Extremely Inappropriate!» در قالب یک سریال کمدی ـ درام ژاپنی، از ایدهای آشنا بهره میگیرد: مردی از گذشته ناگهان به آینده پرتاب میشود و باید با قواعد جهانی ناآشنا کنار بیاید. اما سفر ایچیرو، معلم ورزش سال ۱۹۸۶، صرفاً وسیلهای برای شوخی با تلفنهای هوشمند و تفاوتهای ظاهری دو دوره نیست.
تقابل سال ۱۹۸۶ با ۲۰۲۴ بهانهای است برای پرسیدن اینکه رفتار پذیرفتنی را چه کسی و بر اساس چه معیاری تعریف میکند. ایچیرو با زبان تند و روش تربیتی سختگیرانهاش در گذشته ترس میآفریند؛ در زمان جدید نیز گفتار و منش او پیوسته با حساسیتهای اجتماعی تازه برخورد میکند. حاصل، اثری است که میخواهد هم از عادتهای خشن گذشته انتقاد کند و هم از وسواسهای محدودکنندهٔ امروز فاصله بگیرد.
کمدیِ تضاد، نه صرفاً شوخی با گذشته بخش مهمی از نیروی طنز سریال از فاصلهٔ میان بداهتهای ایچیرو و قواعد نانوشتهٔ جامعهٔ جدید میآید. او از جهانی میرسد که در آن بسیاری از رفتارهای امروزین نه وجود داشتهاند و نه موضوع گفتوگو بودهاند؛ پس آنچه برایش عادی است، در ۲۰۲۴ میتواند تکاندهنده یا نامناسب به نظر برسد.
همین برخورد، موقعیتهای بامزه میآفریند، اما سریال همیشه به خندهٔ آسان بسنده نمیکند. پرسش ظریفتر آن است که آیا تغییر واژگان و هنجارها بهتنهایی به معنای پیشرفت اخلاقی است، یا ممکن است جامعهٔ جدید نیز با شکل دیگری از فشار و قضاوت همراه باشد. طنز در بهترین لحظههایش دوطرفه است: گذشته را به خاطر بیاعتناییاش به رنج دیگران به چالش میکشد و حال را نیز از این تصور که معیارهای تازه لزوماً همهٔ مسئلهها را حل کردهاند، برحذر میدارد.
« همین برخورد، موقعیتهای بامزه میآفریند، اما سریال همیشه به خندهٔ آسان بسنده نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چنین تعادلی به سریال جان میدهد؛ زیرا نه ایچیرو را سخنگوی حقیقت مطلق میکند و نه ارزشهای زمانهٔ جدید را بینقص میپندارد. بااینحال، این موازنه همیشه یکدست نیست. برخی شوخیها آنقدر بر اغراق تکیه میکنند که بهجای روشنکردن تناقض، صرفاً آن را بلندتر فریاد میزنند. ایچیرو؛ مردی خشن با اندوهی پنهان ایچیرو در نگاه نخست میتواند چهرهای آزاردهنده به نظر برسد: معلمی سختگیر که زبانش از ملاحظه خالی است و شاگردانش از او میترسند.
اما وجه خانوادگی شخصیت، تصویر او را پیچیدهتر میکند. او همسری را از دست داده و در تلاش است دختر سرکش خود را بهتنهایی بزرگ کند. این فقدان، رفتارش را توجیه نمیکند، ولی به آن بُعدی انسانی میبخشد: زیر ظاهر سلطهگر او پدری تنها و سوگوار قرار دارد که ابزار دیگری برای بیان محبت نمیشناسد.
سریال در مسیر تحول ایچیرو، به جای آنکه صرفاً او را به نمادی برای محکومکردن گذشته بدل کند، امکان تغییر را جدی میگیرد. او باید با این واقعیت روبهرو شود که نیت خیر، اثر زیانبار رفتار را پاک نمیکند. در سوی دیگر، آموختن همدلی نیز به معنای کنارگذاشتن تمام صراحت یا قدرت داوری نیست.
جذابیت شخصیت از همین کشمکش میآید: ایچیرو نه بیگناه است و نه کاملاً اصلاحناپذیر. بازی Sadao Abe نیز برای چنین نقشی حیاتی است؛ انرژی بیقرار و بیان اغراقآمیز او، هم ظرفیت کمدی شخصیت را تقویت میکند و هم گاه شکاف میان تندی ظاهری و آسیبپذیری درونیاش را آشکار میسازد. خانواده و امکان همدلی رابطهٔ ایچیرو با دخترش، جونکو، قلب عاطفی روایت را میسازد.
« برخی شوخیها آنقدر بر اغراق تکیه میکنند که بهجای روشنکردن تناقض، صرفاً آن را بلندتر فریاد میزنند. »
شخصیتها و اجرا
سفر زمانی بهخودیخود جذاب است، اما اهمیتش زمانی بیشتر میشود که پیامدهایش بر پیوندهای خانوادگی اثر میگذارد. فاصلهٔ نسلی میان پدر و دختر فقط تفاوت سلیقه یا پوشش نیست؛ اختلافی است دربارهٔ آزادی، مسئولیت و شیوهٔ ابراز علاقه. ایچیرو تصور میکند سختگیری راه محافظت است، درحالیکه دخترش ممکن است همان رفتار را کنترل و بیاعتمادی تجربه کند.
اثر از دل این تعارض، به پرسشی ملموس میرسد: آیا دوستداشتن کافی است، اگر نتوانیم دیگری را بشنویم؟ سریال در این بخشها از دام موعظهگری فاصله میگیرد و به جای ارائهٔ نسخهای فوری، بر دشواری ارتباط تأکید میکند. تغییر شخصیتها حاصل یک سخنرانی یا کشف ناگهانی نیست؛ از برخورد با آدمهایی میآید که جهان را متفاوت میبینند.
حضور شخصیتهای فرعی نیز به این گستره کمک میکند و مسئلهٔ نسلها را از محدودهٔ یک خانواده بیرون میبرد. بااینحال، گاهی تعدد خطها و شخصیتها تمرکز عاطفی را پراکنده میکند و همهٔ رابطهها فرصت یکسانی برای عمقیافتن نمییابند. موسیقی و ساختار روایی یکی از انتخابهای متمایز سریال، آمیختن درام با لحظههای موزیکال است؛ عنصری که در بسیاری از قسمتها حضور دارد و فضای اثر را از یک کمدی سفر در زمانِ متعارف جدا میکند.
این اجراها میتوانند گفتوگوهای دشوار دربارهٔ هنجارها و تناقضهای اجتماعی را به شکل نمایشی و سرزنده درآورند. موسیقی همچنین به سریال اجازه میدهد از واقعگرایی خشک فاصله بگیرد و آشفتگی ذهنی یا جمعی شخصیتها را به نمایشی آشکار تبدیل کند. این انتخاب برای همهٔ مخاطبان به یک اندازه کارآمد نیست، اما به اثر هویتی مشخص میبخشد.
« سفر زمانی بهخودیخود جذاب است، اما اهمیتش زمانی بیشتر میشود که پیامدهایش بر پیوندهای خانوادگی اثر میگذارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ساختار اپیزودیک، زمینهای برای طرح مسئلههای اجتماعی گوناگون فراهم میکند و هر رفتوآمد میان دو دوره، امکان مقایسهای تازه به دست میدهد. در بهترین لحظهها، این رفتوبرگشتها نه زینت داستان، بلکه ابزار سنجش تغییرند. در لحظههای ضعیفتر، تکرار موقعیتهای مشابه از تازگی ایده میکاهد.
بعضی صحنهها بیش از آنکه شخصیت یا مضمون را جلو ببرند، برای تثبیت شوخی یا تأکید بر تضاد دو دوره باقی میمانند. همین امر به کندشدن ریتم در بخشهایی میانجامد؛ مشکلی که بهویژه در روایتی با چندین خط داستانی محسوس است. فیلمنامه و حدود غافلگیری فیلمنامه بر موقعیتهای سرگرمکننده و برخوردهای کلامی متکی است و معمولاً میداند چگونه تضاد میان ایچیرو و محیط تازه را به صحنهای پرتحرک بدل کند.
نویسندگی Kankurō Kudō در کنار سویهٔ اجتماعی و موسیقایی اثر، آن را از کمدیای صرفاً متکی بر نوستالژی دور میکند. سریال نمیگوید گذشته بهتر بوده یا حال؛ بلکه نشان میدهد هر دوره نقاط کور خود را دارد و هر نسلی ممکن است آزادی یا نظم را به شکلی نادرست تعریف کند. با وجود این، مسیر کلی روایت گاه قابلپیشبینی میشود.
مخاطب ممکن است پیش از شخصیتها حدس بزند که مواجهه با جهان دیگر چه تغییری در نگاه آنان ایجاد خواهد کرد. بنابراین تأثیر اثر بیشتر از غافلگیریهای داستانی، از شیوهٔ اجرای موقعیتها و رابطههای انسانی ناشی میشود. همچنین، بعضی شوخیهای اغراقآمیز از ظرفیت انتقادی خود فاصله میگیرند: وقتی رفتار نامناسب فقط برای ایجاد هیاهو تکرار میشود، تفاوت میان نقد و بهرهبرداری از همان رفتار کمرنگ میشود.
« در بهترین لحظهها، این رفتوبرگشتها نه زینت داستان، بلکه ابزار سنجش تغییرند. »
قوتها و کاستیها
این نوسان باعث میشود سریال در برخی قسمتها تیزبین و در برخی دیگر کمتمرکز به نظر برسد. جمعبندی «Extremely Inappropriate!» سریالی سرگرمکننده و در عین حال اندیشمند است که از سفر زمانی برای بررسی فاصلهٔ میان هنجارهای اجتماعی استفاده میکند. نقطهٔ قوتش در آن است که گذشته را بیدلیل آرمانی نمیکند و زمان حال را نیز معیار نهایی فضیلت نمیگیرد.
شخصیت ایچیرو، رابطهٔ دشوارش با دخترش و لحظههای موزیکالِ نامتعارف، به اثر رنگ و انرژی میبخشند؛ هرچند پیشبینیپذیری، شوخیهای گاه بیشازحد اغراقشده و افت ریتم از انسجام آن میکاهند. در نهایت، ارزش سریال نه در پاسخ قطعی به این پرسش است که کدام دوره «درستتر» بوده، بلکه در یادآوری این نکته است که تغییر اجتماعی بدون همدلی میتواند به شکل دیگری از داوری بدل شود.
این اثر زمانی بیشترین تأثیر را دارد که خنده را با تأمل همراه میکند: ما را وامیدارد هم به رفتارهای گذشته بنگریم و هم به اطمینان بیشازحد خود نسبت به زمانهٔ حاضر شک کنیم.
« این نوسان باعث میشود سریال در برخی قسمتها تیزبین و در برخی دیگر کمتمرکز به نظر برسد. »



ثبت دیدگاه