نقد و بررسی
نقد نقشه خروج (Exit Plan) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان بیماری و میل به گریز «Exit Plan» از وضعیتی آغاز میکند که در آن زندگی مکس نه با حادثهای ناگهانی، بلکه با نظمی خفهکننده محدود شده است. او کارگزار بیمهای است که روزمرگیاش را به مراقبت از تومور مغزی گره زده: خوردن، ورزشکردن و زیر نظر گرفتن بدن، همگی به اجزای برنامهای بدل شدهاند که قرار است خطر را مهار کند.
اما فیلم بهدرستی نشان میدهد که مراقبت، وقتی تمام معنای زندگی را ببلعد، ممکن است خود به زندانی تازه تبدیل شود. مکس نه فقط از بیماری، که از آیندهای میترسد که دیگر نمیتواند آن را تصور یا کنترل کند. افسردگی او در فیلم صرفاً نتیجهٔ یک تشخیص پزشکی نیست. احساس ازدسترفتن اختیار، فرسودگیِ مراقبت دائمی از خود و بحران عاطفیاش، لایههایی هستند که بهتدریج روی هم مینشینند.
خبرِ احتمال ترکشدن از سوی همسرش نیز ضربهای است که انزوای او را عمیقتر میکند. فیلم از این راه، تصمیم مکس را نه بهعنوان نشانهای ساده از ضعف، بلکه بهمنزلهٔ نقطهٔ تلاقی چند بحران ترسیم میکند؛ بحرانهایی که هرکدام بهتنهایی سنگیناند و در کنار هم، جهان او را تنگتر میسازند. هتل بهمثابه فضای راز ورود مکس به هتلی دورافتاده و مرموز، مسیر فیلم را از درام روانشناختی به قلمرو معما و وهم میبرد.
هتل تنها مکانی غیرعادی نیست؛ انگار دستگاهی است که میل انسان به کنترل پایان زندگی را به تجربهای تشریفاتی و طراحیشده بدل میکند. همین ایده، از نخستین لحظهها پرسشی اخلاقی و نگرانکننده پیش میکشد: آیا میتوان برای رنج، پایانی کاملاً مهندسیشده ساخت؟ و اگر چنین پایانی عرضه شود، چه کسی حق دارد دربارهٔ معنای آن تصمیم بگیرد؟
« مکس نه فقط از بیماری، که از آیندهای میترسد که دیگر نمیتواند آن را تصور یا کنترل کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جذابیت هتل از تضاد میان ظاهر آرام و کارکرد هولناک آن سرچشمه میگیرد. محیطی که در نگاه نخست میتواند پناهگاهی منظم و دور از آشفتگی جهان بیرون باشد، بهتدریج حالتی نامطمئن پیدا میکند. فیلم از این تضاد برای ساختن تعلیق بهره میگیرد و تماشاگر را وامیدارد به جزئیات کوچک، رفتار کارکنان و منطق پنهان مکان توجه کند.
معمای ناپدیدشدن نیز این کشش را تقویت میکند و به روایت، هدفی فراتر از مشاهدهٔ صرفِ رنج مکس میبخشد. مرز ناپایدار واقعیت و خیال یکی از انتخابهای اصلی فیلم، ارائهٔ اطلاعات در قالب روایتی خطی و کاملاً روشن نیست. زمانها و برداشتهای مکس در هم میلغزند و تماشاگر گاه ناچار میشود دربارهٔ اعتبار آنچه میبیند تردید کند.
این ابهام با تجربهٔ شخصیتی همخوان است که هم با بیماری و هم با وضعیتی روانیِ شکننده دستوپنجه نرم میکند؛ بنابراین، از نظر مضمونی میتوان آن را بازتابی از بیثباتی ادراک او دانست. بااینحال، سازگاری ابهام با موضوع، بهخودیخود به معنای موفقیت کامل آن نیست. فیلم همیشه میان رازآلودگی ثمربخش و سردرگمی مرز روشنی برقرار نمیکند.
بعضی جابهجاییها حس کشف و مشارکت ایجاد میکنند، اما برخی دیگر چنان اطلاعات را عقب نگه میدارند که تماشاگر فرصت نمییابد رابطهٔ میان رخدادها را با اطمینان دنبال کند. در نتیجه، گاهی بهجای آنکه ابهام معنا را چندلایه کند، صرفاً دسترسی به معنا را دشوار میسازد. این تفاوت مهم است: راز میتواند کنجکاوی برانگیزد، اما آشفتگیِ بیپشتوانه ممکن است پیوند عاطفی را سست کند.
« جذابیت هتل از تضاد میان ظاهر آرام و کارکرد هولناک آن سرچشمه میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
مکس و بازی محوری بخش مهمی از تأثیر فیلم بر دوش بازیگر نقش مکس، Nikolaj Coster-Waldau، است. او شخصیت را با اغراقهای نمایشی پیش نمیبرد؛ انفعال و آشفتگی مکس بیشتر در مکثها، نگاههای خسته و واکنشهای فروخورده جلوه میکنند. این بازی کمصداتر به شخصیت بُعدی انسانی میبخشد و مانع میشود که او فقط وسیلهای برای پیشبردن معما باشد.
تماشاگر ممکن است در همهٔ تصمیمهای او با او همنظر نشود، اما میتواند فشار روانی و تنهاییاش را درک کند. رابطهٔ مکس با همسرش نیز در شکلدادن به این همدلی اهمیت دارد. پیوند آن دو صرفاً اطلاعاتی دربارهٔ گذشتهٔ شخصیت نیست؛ نشان میدهد بیماری چگونه بر صمیمیت، برنامههای مشترک و تصور زوج از آینده اثر گذاشته است.
بااینحال، فیلم در پرداخت بعضی شخصیتهای پیرامونی به اندازهٔ پرداخت مکس موفق نیست. آنان گاه بیشتر برای ساختن فضای مبهم یا پیشبردن مسیر معما حضور دارند تا آنکه زندگی درونی مستقلی پیدا کنند. این نابرابری باعث میشود جهان داستان، از نظر احساسی، حول مکس متمرکز بماند؛ تمرکزی مؤثر، اما محدودکننده.
تصویر و صدا؛ سرما بهعنوان بیان فضای بصری فیلم از مهمترین دستاوردهای آن است. فیلمبرداری با رنگهای سرد، مه و نورهای کنترلشده، جهانی میسازد که در آن حتی سکون نیز تهدیدآمیز به نظر میرسد. منظرهها و فضاهای داخلی صرفاً پسزمینه نیستند؛ حالتی از بیگانگی و بیپناهی را به تصویر میکشند که با وضعیت مکس پیوند دارد.
« مکس و بازی محوری بخش مهمی از تأثیر فیلم بر دوش بازیگر نقش مکس، Nikolaj Coster-Waldau، است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هتل نیز در همین بافت بصری، هم زیبا و منظم جلوه میکند و هم چیزی ناآرامکننده را در خود پنهان نگه میدارد. موسیقی و طراحی صدا این حس را ادامه میدهند. بهجای آنکه همواره خطر را آشکارا اعلام کنند، اغلب بر انتظار و بیقراری میافزایند. سکوتها نیز کارکرد مهمی دارند: در فیلمی که شخصیت اصلی از توضیح روشن احساساتش پرهیز میکند، خلأ صوتی میتواند جای گفتار را بگیرد.
حاصل، فضایی وهمآلود و ماندگار است؛ فضایی که گاهی از خود روایت قویتر میشود. این توانایی هم امتیاز فیلم است و هم منشأ یکی از کاستیهایش: تصویر و حالوهوا در مواردی بار معناییای را حمل میکنند که فیلمنامه بهاندازهٔ کافی پرورش نداده است. ریتم و ظرفیتهای ازدسترفته ریتم کند فیلم با جهان افسرده و بیشتاب مکس سازگار است.
شتابنگرفتن روایت به تماشاگر فرصت میدهد در احساس خفگی و بلاتکلیفی او مکث کند؛ بهویژه در بخشهایی که انتظار، خود به ابزار ایجاد تنش بدل میشود. اما کندی زمانی اثرگذار است که هر مکث، رابطهای تازه یا لایهای معنایی به داستان اضافه کند. «Exit Plan» همیشه از این آزمون سربلند بیرون نمیآید.
برخی صحنهها فضای سرد را بازتولید میکنند، بیآنکه شناخت ما از شخصیت یا معمای مرکزی را بهقدر کافی گسترش دهند. مسئله فقط طولانیبودن لحظات نیست، بلکه نسبت میان ایدههای فراوان فیلم و میزان پرداخت آنهاست. اختیار فرد بر بدن خود، اخلاقِ مواجهه با مرگ، درمانناپذیری، پیوند عاطفی و ناپایداری ادراک، هرکدام موضوعی بزرگاند.
« هتل نیز در همین بافت بصری، هم زیبا و منظم جلوه میکند و هم چیزی ناآرامکننده را در خود پنهان نگه میدارد. »
قوتها و کاستیها
فیلم همهٔ آنها را پیش میکشد، اما گاه پیش از آنکه یکی را به عمق برساند، به سراغ دیگری میرود. از اینرو، ظرفیت فکری اثر آشکار است، ولی نتیجه در بعضی لحظات بیشتر شبیه طرحی از پرسشها میشود تا کاوشی کامل در آنها. معما بدون گشودن راز «Exit Plan» برای آن دسته از تماشاگرانی که دوست دارند سرنخها را کنار هم بگذارند، فضای مناسبی فراهم میکند؛ اما ارزش تجربهٔ آن فقط به حل معما وابسته نیست.
بهتر است هنگام تماشای فیلم، بهجای جستوجوی مداوم پاسخی قطعی برای هر تصویر، به این توجه کرد که ابهام چگونه تجربهٔ مکس را شکل میدهد و هتل چه چیزی از میل به پایاندادن یا ادامهدادن را بازتاب میدهد. این شیوهٔ تماشا، امکان همراهشدن با فضای اثر را بیشتر میکند، بیآنکه لازم باشد پیچشهای داستانی را از پیش دانست یا دربارهٔ آنها چیزی افشا کرد.
بااینهمه، فیلم در پایانِ مسیر خود باید میان تأمل و ابهام تعادل برقرار کند. هرچند از بازگویی جزئیات پایانی میتوان پرهیز کرد، روشن است که برخی تماشاگران ممکن است احساس کنند ایدهها و نشانههایی که اثر گرد آورده، به جمعبندیای به همان اندازه پخته نمیرسند. این حسِ فرصتسوزی، حاصلِ انتظاری است که خود فیلم میسازد: وقتی معما چنین پررنگ و مضمونها چنین سنگیناند، مخاطب خواهان آن است که هر دو در نهایت وزنی متناسب پیدا کنند.
جمعبندی «Exit Plan» فیلمی است با هستهای بسیار گیرا: مردی که زیر فشار بیماری، انزوا و فقدان اختیار، به مکانی میرود که وعدهٔ پایانی طراحیشده را میدهد. بازی سنجیدهٔ Nikolaj Coster-Waldau، فیلمبرداری سرد و موسیقی وهمآلود به اثر هویتی روشن میبخشند و هتل مرموزش کنجکاوی واقعی برمیانگیزد.
« فیلم همهٔ آنها را پیش میکشد، اما گاه پیش از آنکه یکی را به عمق برساند، به سراغ دیگری میرود. »
جمعبندی
در مقابل، روایت مبهم گاه بیش از آنکه معنادار باشد گیجکننده میشود؛ ریتم کند نیز همیشه با کشف یا تحول همراه نیست؛ و ایدههای مهم فیلم فرصت نمییابند همگی به اندازهٔ شایستهشان بسط پیدا کنند. با وجود این کاستیها، فیلم اثری بیخاصیت یا فراموششدنی نیست. تصویرهایش در ذهن میمانند و پرسشهایش دربارهٔ رنج، اختیار و نسبت انسان با پایان زندگی، پس از تماشا نیز ادامه مییابند.
این اثر بیش از آنکه معمایی خوشساخت با پاسخهایی کاملاً رضایتبخش باشد، تجربهای سرد و ناآرام است؛ تجربهای که گاهی در فضای خود کامیابتر از ساختار رواییاش عمل میکند. «Exit Plan» برای تماشاگر صبور و علاقهمند به درامهای روانشناختیِ رازآلود، اثری قابلتأمل است، هرچند نه به تمامی به وعدههای بلندپروازانهٔ خود وفادار میماند.
« با وجود این کاستیها، فیلم اثری بیخاصیت یا فراموششدنی نیست. »



ثبت دیدگاه