نقد و بررسی
نقد حتی اگر این عشق امشب از جهان محو شود (Even If This Love Disappears Tonight) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای که هر صبح از نو آغاز میشود «Even If This Love Disappears Tonight» در ظاهر بر طرحی آشنا بنا شده است: دختری دبیرستانی با اختلالی در حافظه، هر روز گذشتهٔ نزدیک خود را از دست میدهد و پسری آرام میکوشد در این وضعیت رابطهای عاطفی با او بسازد. اما اهمیت فیلم فقط در ایدهٔ مرکزیاش نیست؛ در پرسشی نهفته است که این ایده پیش میکشد: اگر خاطره دوام نیاورد، آیا احساسی که از دل آن پدید آمده همچنان معنا دارد؟
فیلم بهجای پاسخگویی مستقیم، این پرسش را در دل رفتارهای روزمره و لحظههای کوچک میپروراند. اثر ژاپنی تاکاهیرو میکی که بر پایهٔ رمانی از میساکی ایچیجو ساخته شده، با تکیه بر تضاد میان تکرار و تازگی پیش میرود. مائوری هینو هر روز باید با دفترچه و یادداشتهایش دوباره به زندگی خود وارد شود؛ تورو کامیا، همکلاسی کمحرفش، در سوی دیگر میکوشد روزهای او را به تجربههایی روشن و ارزشمند بدل کند.
فیلم در این چارچوب، عشق را نه حادثهای ناگهانی، بلکه کنشی پیوسته و تکرارشونده تصویر میکند: دیدن دیگری، شنیدن او و ساختن لحظهای که شاید فردا در حافظه باقی نماند. حافظه؛ دفترچهای برای ساختن خویشتن دفترچه در این فیلم تنها وسیلهای برای ثبت رویدادها نیست؛ به نوعی حافظهٔ بیرونی و نقشهٔ راه شخصیت اصلی تبدیل میشود.
« فیلم بهجای پاسخگویی مستقیم، این پرسش را در دل رفتارهای روزمره و لحظههای کوچک میپروراند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مائوری با خواندن یادداشتهایش میکوشد تصویری پیوسته از خود بسازد، درحالیکه تجربهٔ زیستهاش هر صبح گسسته میشود. این وضعیت، مسئلهای فراتر از فراموشی را پیش میکشد: اگر گذشتهٔ نزدیک را به یاد نیاوریم، پیوند ما با انتخابها، عواطف و حتی برداشت خودمان از شخصیتمان چگونه حفظ میشود؟
فیلم این ایده را با توضیحهای طولانی فلسفی دنبال نمیکند؛ آن را در عادتهای روزانه، بازخوانی نوشتهها و ضرورت آغاز دوباره به نمایش میگذارد. همین انتخاب، روایت را صمیمی میکند و تماشاگر را به موقعیت مائوری نزدیک میسازد. بااینحال، حافظه در فیلم گاه بیشتر کارکردی روایی دارد تا کاوشی دقیق در تجربهٔ روانشناختی.
تماشاگر میفهمد که محدودیت مائوری چه اثری بر رابطه میگذارد، اما فرصت کمتری مییابد تا پیچیدگی زندگی درازمدت با چنین وضعیتی را از زوایای متفاوت ببیند. عشق در مرز میان قرارداد و احساس آغاز رابطهٔ مائوری و تورو از مجموعهای از شرطها شکل میگیرد؛ از جمله اینکه عاشق یکدیگر نشوند. این قاعده در ابتدا برای کنترل فاصله و جلوگیری از آسیب به نظر میرسد، اما بهتدریج به نقطهٔ تنش عاطفی فیلم بدل میشود.
« همین انتخاب، روایت را صمیمی میکند و تماشاگر را به موقعیت مائوری نزدیک میسازد. »
شخصیتها و اجرا
تورو با پذیرفتن چارچوبی که مائوری تعیین کرده، ظاهراً به خواستهٔ او احترام میگذارد؛ ولی احساسات انسانی بهآسانی در قالب توافقهای روشن باقی نمیمانند. فیلم از همین شکاف میان آنچه شخصیتها بر زبان میآورند و آنچه درونشان شکل میگیرد، کشش دراماتیک میسازد. این رابطه زمانی باورپذیرتر میشود که به جای تکیه بر اعترافهای پرشور، از رفتارهای کوچک نیرو میگیرد.
توجه به سلیقهها، رعایت مرزها و کوشش برای ساختن روزی خوشایند، جایگزین نمایشهای بزرگ عاشقانه میشود. از این رو، احساس میان دو شخصیت بیش از آنکه بر وعدهٔ آینده تکیه کند، در زمان حال شکل میگیرد. فیلم در بهترین لحظههایش نشان میدهد که دوستداشتن میتواند در مراقبت از دیگری و پذیرفتن محدودیتهای او تجلی یابد، نه فقط در اعلام عشق.
بازیها و شیمی میان دو بازیگر شونسوکه میچیهدا در نقش تورو، کمرویی و ملاحظهکاری شخصیت را با لحنی آرام منتقل میکند. بازی او متکی بر نمایش آشکار و پررنگ احساس نیست؛ نگاهها، مکثها و واکنشهای کنترلشدهاش نشان میدهند که چگونه شخصیتی محتاط، درگیر عاطفهای جدی میشود. ریکو فوکوموتو نیز مائوری را به شخصیتی صرفاً شکننده یا معصوم تقلیل نمیدهد.
« فیلم از همین شکاف میان آنچه شخصیتها بر زبان میآورند و آنچه درونشان شکل میگیرد، کشش دراماتیک میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او در کنار آسیبپذیری، سرزندگی و ارادهای برای ساختن زندگی روزمره نشان میدهد؛ ویژگیای که کمک میکند مائوری بیش از آنکه موضوع دلسوزی باشد، فردی فعال و دارای خواستهای شخصی به نظر برسد. هماهنگی این دو بازیگر به رابطه بُعدی دلنشین میبخشد. باورپذیری آنها از شباهت یا تفاوت ظاهریشان نمیآید، بلکه از نحوهٔ گوشدادن، مکثکردن و پاسخدادن به یکدیگر شکل میگیرد.
البته نقشهای مکمل، بهویژه در مقایسه با محور اصلی داستان، مجال کمتری برای رشد پیدا میکنند. بعضی از روابط پیرامونی بیشتر در خدمت پیشبرد مسیر عاطفی دو شخصیت اصلی باقی میمانند و به همین سبب جهان اجتماعی فیلم گاهی محدودتر از ظرفیت داستان به نظر میرسد. تصویر، موسیقی و فضای اندوهگین فیلم حالوهوایی لطیف و اندوهگین دارد و از تضاد میان روزهای روشن نوجوانی و آگاهی دائمی از ناپایداری خاطره بهره میبرد.
رنگها، فضاهای روزمره و لحظههای آرام، محیطی میسازند که در آن حتی تجربههای عادی میتوانند معنایی عاطفی پیدا کنند. فیلم نمیکوشد اندوه را همواره با صحنههای سنگین و نمایشی تحمیل کند؛ گاهی خود تکرار روزها و یادآوری دوبارهٔ یک تجربه، حس فقدان را پدید میآورد. موسیقی نیز به این لحن کمک میکند و عاطفهٔ روایت را تقویت میسازد.
« هماهنگی این دو بازیگر به رابطه بُعدی دلنشین میبخشد. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، فیلم هرجا بیش از اندازه به موسیقی و زیبایی بصری برای تأکید بر تأثر تکیه میکند، خطر آن وجود دارد که احساس از دل موقعیت بیرون نیاید و به تماشاگر اعلام شود. در مجموع، فضاسازی با جهان داستان هماهنگ است، اما گاه مرز میان لطافت شاعرانه و احساسگرایی آشنا را باریک میکند. ریتم، کلیشهها و مرزهای روایت ضعف آشکار فیلم در بخش میانی آن است؛ جایی که تکرار موقعیتهای روزانه، که ابتدا مضمون و ساختار اثر را تقویت میکند، گاهی به کندی میانجامد.
بعضی صحنهها حالوهوای رابطه را حفظ میکنند، اما تحول تازهای در شخصیتها یا داستان پدید نمیآورند. تکرار در اصل میتواند ابزار روایی مؤثری باشد، زیرا تماشاگر را با چرخهٔ زندگی مائوری همراه میکند؛ مسئله آن است که هر بازگشت باید تفاوتی ظریف یا معنایی تازه آشکار کند. هرجا این تغییر کمرنگ میشود، فیلم از حرکت بازمیماند.
از سوی دیگر، داستان به الگوهای شناختهشدهٔ عاشقانههای بیماریمحور نزدیک است: عشقی لطیف در سایهٔ رنج، جوانانی که زودتر از موعد با فقدان روبهرو میشوند و موقعیتهایی که برای برانگیختن اندوه طراحی شدهاند. پیشبینیپذیری برخی مسیرها از نیروی عاطفی فیلم نمیکاهد، اما تازگی آن را محدود میکند.
« بعضی صحنهها حالوهوای رابطه را حفظ میکنند، اما تحول تازهای در شخصیتها یا داستان پدید نمیآورند. »
جمعبندی
همچنین، بعضی شخصیتهای فرعی و روابطشان عمق کافی نمییابند و پایانبندی، در قیاس با زمانی که فیلم صرف آمادهسازی عاطفی کرده، میتواند شتابزده احساس شود. این کاستیها مانع اثرگذاری فیلم نیستند، اما میان ظرفیت ایده و پرداخت نهایی فاصله میاندازند. جمعبندی «Even If This Love Disappears Tonight» فیلمی است که بیش از پیچیدگی پیرنگ، بر تأثیر عاطفی رابطهٔ مرکزیاش تکیه دارد.
نقطهٔ قوت آن در تصویرکردن عشق بهمثابه مراقبت روزانه است: تلاشی برای ساختن لحظههایی معنادار، حتی وقتی تداوم خاطره تضمینشده نیست. بازیهای متناسب شونسوکه میچیهدا و ریکو فوکوموتو و فضای لطیف اثر، این ایده را به تجربهای صمیمی و اندوهناک تبدیل میکنند. در برابر این امتیازها، ریتم نامتوازن، تکرارهایی که همیشه به پیشرفت نمیانجامند و اتکای آشکار به کلیشههای ژانر، فیلم را از رسیدن به عمق و تازگی بیشتر بازمیدارند.
بااینهمه، اثر در طرح پرسشی ساده اما ماندگار موفق است: ارزش یک روز یا رابطه را باید با مدت ماندنش در حافظه سنجید، یا با حقیقتی که هنگام زیستن دارد؟ پاسخ فیلم در لحظههای کوچک آن نهفته است؛ در توجهی که امروز به دیگری میشود، حتی اگر فردا همهچیز ناگزیر از نو آغاز شود.
« این کاستیها مانع اثرگذاری فیلم نیستند، اما میان ظرفیت ایده و پرداخت نهایی فاصله میاندازند. »



ثبت دیدگاه