نقد و بررسی
نقد شب بیپایان (Endless Night) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سرما بهمثابه نیروی دراماتیک «Endless Night» ساختهٔ Isabel Coixet، در ظاهر روایتی از سفر پرمخاطرهٔ Josephine Peary به سوی همسرش، کاوشگر قطبی Robert Peary، است؛ اما نیروی اصلی فیلم نه مقصد جغرافیایی، بلکه برخورد شخصیتها با جهانی است که هیچ امتیازی برای جایگاه اجتماعی، اعتمادبهنفس یا ارادهٔ انسانی قائل نیست.
داستان در سال ۱۹۰۸ و در پهنهٔ یخزدهٔ شمال میگذرد؛ جایی که طبیعت صرفاً پسزمینهای زیبا برای ماجراجویی نیست، بلکه حضوری پیوسته و تهدیدکننده دارد. باد، سرما، فاصله و تاریکی، هر یک بهنحوی بر رفتار شخصیتها و مسیر رابطههایشان اثر میگذارند. فیلم سفر بیرونی Josephine را به فرصتی برای نمایش سفری درونی تبدیل میکند.
او با تصوری نسبتاً روشن از خود و جهان قدم به این مسیر میگذارد، اما محیط قطبی نه به تصورات او اعتنا دارد و نه مطابق انتظارهایش پیش میرود. در این معنا، یخ و برف فقط مانع حرکت نیستند؛ پوستهای سختاند که شخصیت باید برای دیدن واقعیت، از آن عبور کند. فیلم در بهترین لحظاتش میفهمد که بقا صرفاً ادامهدادن حرکت نیست؛ گاهی به معنای بازنگری در باورهایی است که پیشتر بدیهی به نظر میرسیدند.
Josephine و فروپاشی تدریجی اقتدار Juliette Binoche نقش Josephine را با دقتی چشمگیر بنا میکند. شخصیت او در آغاز از اطمینان و سرسختی بهرهمند است؛ زنی که عادت دارد جهان را با منطق و ارادهٔ خود نظم دهد. بااینحال، بازی Binoche از همان ابتدا نشانههایی از شکنندگی را زیر این ظاهر محکم پنهان نمیکند.
« باد، سرما، فاصله و تاریکی، هر یک بهنحوی بر رفتار شخصیتها و مسیر رابطههایشان اثر میگذارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بهجای آنکه دگرگونی شخصیت را به یک چرخش ناگهانی یا لحظهای نمایشی بسپارد، آن را در خستگی، مکثها، نگاهها و تغییر تدریجی حضور جسمانی او میپروراند. آنچه این نقش را مؤثر میکند، صرفاً تصویر رنجکشیدن نیست. Binoche میکوشد نشان دهد که درماندگی چگونه به تجربهای ذهنی بدل میشود: زمانی که نقشهها دیگر کار نمیکنند و توانایی فرماندادن جای خود را به ناچاری میدهد.
بازی او در لحظات فروپاشی، میان ترس، غرور و مقاومت تعادل برقرار میکند و اجازه نمیدهد Josephine به چهرهای یکدست و صرفاً آسیبپذیر تبدیل شود. این ظرافت، ستون اصلی درام است؛ بهویژه در بخشهایی که فیلم از حرکت و حادثه فاصله میگیرد. رابطهٔ دو زن؛ همنشینی و فاصله رابطهٔ Josephine و Allaka مهمترین ظرفیت عاطفی فیلم را در خود دارد.
این دو زن از جهانهایی متفاوت میآیند و تفاوتشان فقط به زبان یا تجربهٔ زیسته محدود نمیشود؛ نگاهشان به طبیعت، نیازهای انسانی و جایگاه خود در جهان نیز یکسان نیست. فیلم از این تقابل برای طرح پرسشی اخلاقی بهره میگیرد: در شرایطی که بقا به همکاری وابسته است، آیا دیگری را میتوان صرفاً با معیارهای آشنای خود شناخت؟
رابطهٔ آنها نه از صمیمیتی فوری و بیدردسر، بلکه از همجواری اجباری و نیاز متقابل شکل میگیرد. همین وابستگی، در کنار تنشها و بدگمانیها، به داستان بُعد انسانی میدهد. بااینهمه، فیلمنامه گاه برای رساندن همین مضمون به گفتوگوهایی متوسل میشود که بیش از اندازه صریح یا حسابشده به نظر میرسند.
« آنچه این نقش را مؤثر میکند، صرفاً تصویر رنجکشیدن نیست. »
شخصیتها و اجرا
در چنین لحظاتی، شخصیتها کمتر همچون آدمهایی در موقعیتی دشوار سخن میگویند و بیشتر حامل پیامهایی دربارهٔ تفاوت فرهنگی، همدلی و تغییر نگرش میشوند. نتیجه آن است که پیوند عاطفی فیلم گاه از تجربهٔ ملموس فاصله میگیرد. تصویر؛ زیباییای که آرامش نمیدهد فیلمبرداری Jean-Claude Larrieu از برجستهترین عناصر اثر است.
چشمانداز برفی نه تصویری کارتپستالی و بیخطر، بلکه فضایی وسیع و تهی جلوه میکند که انسان در برابرش کوچک و آسیبپذیر است. سفیدی قابها، بهجای آنکه حس پاکی یا آرامش ایجاد کند، گاه به نوعی بیپناهی بصری میانجامد؛ زیرا در این پهنهٔ روشن، نشانی از پناه و امنیت دیده نمیشود. این انتخاب تصویری با مضمون فیلم هماهنگ است: طبیعت میتواند زیبا باشد، بیآنکه برای انسان مهربان باشد.
در صحنههای سفر، دوربین بهخوبی خطر را از دل منظره بیرون میکشد. شکافهای یخی، برف و مسیرهای لغزنده فقط عناصر چشمنواز نیستند؛ احتمال سقوط و گمشدن را دائماً به یاد میآورند. از این منظر، فیلم در بخشهایی که حرکت، محیط و تهدید را همزمان به کار میگیرد، به تعلیقی واقعی دست مییابد.
تماشاگر نه فقط زیبایی منطقه، بلکه قیمت نزدیکشدن به آن را نیز احساس میکند. ریتم؛ از اضطراب سفر تا ایستایی میانه یکی از دشواریهای ساختاری اثر، تفاوت میان انرژی بخشهای سفر و کندی بخش میانی است. آغاز فیلم با حرکت در محیطی نامطمئن، حس خطر و پیشروی را در خود دارد؛ اما پس از آنکه روایت در موقعیتی محدودتر قرار میگیرد، ضرباهنگ افت میکند.
« نتیجه آن است که پیوند عاطفی فیلم گاه از تجربهٔ ملموس فاصله میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این کندی بهخودیخود انتخابی نادرست نیست: انتظار، انزوا و گذر زمان میتوانند در داستان بقا معنا و فشار روانی تولید کنند. مسئله آن است که فیلم همیشه نمیتواند این ایستایی را به تنشی تازه تبدیل کند. در بخشهایی، مکثها بیشتر از آنکه به ژرفترشدن رابطه یا آشکارشدن لایهای تازه از شخصیتها بینجامند، کشدار میشوند.
گفتوگوها نیز گاهی همان فاصله و بیاعتمادی را تکرار میکنند، بیآنکه صحنه بهروشنی از وضع پیشین خود فراتر رود. از همین رو، فیلم میان دو امکان سرگردان میماند: یک درام بقا که بر حرکت و خطر تکیه دارد، و یک درام روانشناختی که قرار است در سکون و گفتوگو عمق پیدا کند. هر دو مسیر در فیلم حضور دارند، اما اتصال میانشان همیشه روان و قانعکننده نیست.
کارگردانی و محدودیتهای فیلمنامه Coixet به فضای فیلم توجهی جدی دارد و میتواند از اقلیم سرد، حضوری دراماتیک بسازد؛ بااینحال، مهار لحن در سراسر اثر یکسان نیست. فیلم میان واقعگرایی خشن، ملودرام و لحظاتی شاعرانه حرکت میکند. گاهی این آمیزه به داستان لطافت و وسعت میبخشد، اما در بخشهایی دیگر، احساساتگرایی جای پیچیدگی را میگیرد.
بهخصوص هنگامی که فیلم میخواهد دگرگونی شخصیتها را برجسته کند، ممکن است مضمون را بیش از اندازه توضیح دهد و از اعتماد به تصویر، سکوت یا کنش بازبماند. فیلمنامه همچنین در پرداخت تفاوتهای فرهنگی با خطری آشنا روبهروست: تبدیل آدمها به نمونههایی از دو جهان متضاد. Josephine، زنِ مرفه و مطمئن، و Allaka، زنی با تجربهای متفاوت از جهان قطبی، گاه بیش از آنکه فردیت مستقل داشته باشند، در جایگاه دو سوی یک تقابل قرار میگیرند.
« مسئله آن است که فیلم همیشه نمیتواند این ایستایی را به تنشی تازه تبدیل کند. »
قوتها و کاستیها
بازیگران میکوشند به این شخصیتها بافت و تناقض ببخشند، اما متن همیشه به آنها فضای کافی برای گریختن از چارچوبهای ازپیشساخته نمیدهد. این محدودیت، بهویژه در صحنههای گفتوگو آشکار میشود. جمعبندی «Endless Night» اثری است با تصویری بهیادماندنی، بازی محوری قدرتمند و ایدهای عاطفی ارزشمند: برخورد دو زن در شرایطی که تفاوتهایشان به مانع و در عین حال امکان همدلی تبدیل میشود.
Juliette Binoche مرکز ثقل فیلم است و مسیر فرسایش و تغییر Josephine را با ظرافتی باورپذیر پیش میبرد. چشماندازهای قطبی نیز از زیباترین و هراسآورترین عناصر اثرند؛ زیباییای که هیچگاه کاملاً از خطر جدا نمیشود. بااینهمه، کندی بخش میانی، گفتوگوهای گاه تصنعی و نوسان میان واقعگرایی و ملودرام مانع میشوند که فیلم همهٔ ظرفیتهایش را بهتمامی محقق کند.
اثر در نمایش دشواری بقا و دگرگونی فردی موفقتر از پرداخت پیوستهٔ رابطهٔ دو شخصیت است؛ و هنگامی که بهجای اعتماد به سکوت و رفتار، احساسات خود را آشکارا توضیح میدهد، بخشی از نیروی دراماتیکش را از دست میدهد. با وجود این کاستیها، فیلم تجربهای دیدنی و تأملبرانگیز باقی میماند: روایتی که یادآور میشود در سرزمینهای بیرحم، گاه مهمترین دگرگونی نه در رسیدن به مقصد، بلکه در آموختنِ دیدن دیگری رخ میدهد.
« این محدودیت، بهویژه در صحنههای گفتوگو آشکار میشود. »



ثبت دیدگاه