نقد و بررسی
نقد عشق بیپایان (Endless Love) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و جهان روایی «عشق بیپایان» ساختهٔ شانا فسته، در سال ۲۰۱۴ اکران شد؛ گاهی تاریخش بهاشتباه ۲۰۱۵ نوشته میشود. قصه دربارهٔ جید، دختری از خانوادهای مرفه، و دیوید، جوانی با پیشینهای دشوارتر است؛ عشقی که با مخالفت پدر جید، هیو، روبهرو میشود. بنابراین روایت فیلم با خلاصهای که از عشقی گسسته بر اثر رازی خانوادگی و دیداری دوباره پس از سالها سخن میگوید، یکی نیست.
فیلم اقتباسی تازه از رمان اسکات اسپنسر است و بیش از هر چیز به شور نخستین عشق و واکنش خانوادهها به آن میپردازد. این اثر از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست تماشاگر را با ساختاری پیچیده یا معمایی غافلگیر کند. نیروی پیشبرندهاش احساسات فوری، فاصلهٔ طبقاتی و کشمکش میان خواست جوانان و انتظارهای والدین است.
فیلم میخواهد تجربهای رمانتیک و آساندنبالکردنی فراهم آورد؛ تجربهای که جذابیتش نه در تازگی طرح، بلکه در صمیمیت و خیالپردازی آشنای آن نهفته است. عشق؛ شور، شتاب و باورپذیری رابطهٔ جید و دیوید با سرعت شکل میگیرد و فیلم از این شتاب بهعنوان نشانهای از شدت احساس بهره میبرد. برای عاشقان قصه، این فوران عاطفی میتواند دلنشین باشد: جهان بیرون کمرنگ میشود و دو شخصیت در مرکز تجربهای قرار میگیرند که گویی همهچیز را یکباره دگرگون میکند.
« این اثر از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست تماشاگر را با ساختاری پیچیده یا معمایی غافلگیر کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از خیال رمانتیکِ عشقی که در برابر مخالفتها سر خم نمیکند، استقبال میکند و آن را بیپرده به نمایش میگذارد. اما همین شتاب، گاه جای شناخت تدریجی را میگیرد. برخی تصمیمهای جید چنان ناگهانی به نظر میرسند که دشوار است آنها را حاصل رابطهای عمیق و آزموده بدانیم؛ بیشتر شبیه جهشهایی هستند که ملودرام برای پیشبردن قصه به آنها نیاز دارد.
در نتیجه، مخاطب ممکن است شدت دلبستگی را بپذیرد، اما همیشه به عمق و استحکام آن باور نکند. فیلم میان شور جوانی و سادهباوری مرزی باریک دارد و گاه از آن عبور میکند. کلیشه؛ عیب و امکان لذت «عشق بیپایان» از مصالحی آشنا ساخته شده است: جوانانی با جهانهای متفاوت، خانوادهای مخالف، عشق پرحرارت و موانعی که بهجای خاموشکردن رابطه، آن را نیرومندتر میکنند.
مسیر کلی داستان نیز چندان دور از انتظار نیست. فیلم کمتر میکوشد کلیشهها را دگرگون کند؛ بیشتر آنها را با جدیت و بیپردهگی کنار هم میچیند و از آشناییشان برای ایجاد آسودگی استفاده میکند. همین ویژگی دو واکنش متضاد برمیانگیزد. اگر تماشاگر در جستوجوی روایتی تازه و لایهمند باشد، قابلپیشبینیبودن داستان احتمالاً ناامیدش میکند.
« اما همین شتاب، گاه جای شناخت تدریجی را میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
اما اگر خواهان عاشقانهای باشد که قواعد آشنایش را پنهان نمیکند، همین سادگی میتواند بخشی از لذت تماشا باشد. میدانیم فیلم به سوی تنش و احساسات بزرگ حرکت خواهد کرد؛ بااینحال، گاهی لذت از یک روایت عاشقانه نه در ندانستن مقصد، بلکه در همراهشدن با مسیر و حالوهوای آن است. شخصیتها و سایهٔ پدر هیو، پدر جید، مهمترین سرچشمهٔ تنش خانوادگی فیلم است.
مخالفت او با دیوید، قصه را از یک عاشقانهٔ ساده فراتر میبرد و به آن میدان کشمکش میدهد؛ اما شخصیتپردازیاش گاه از اندازه بیرون میزند. اصرار و سختگیری او چنان پررنگ میشود که بهجای یک پدر نگران و چندوجهی، به نیرویی بازدارنده و اعصابخردکن بدل میشود. واکنشهای اغراقآمیزش ممکن است تماشاگر را به هیجان بیاورد، اما همزمان از باورپذیری موقعیت بکاهد.
این تمرکز بر مخالفت پدر، فضای کمی برای پرداخت دقیقتر انگیزههای دیگر شخصیتها باقی میگذارد. جید و دیوید در مرکز قاباند، اما گاهی بیش از آنکه با تضادها و پیچیدگیهای شخصیشان شناخته شوند، نمایندهٔ دو سوی یک خیال عاشقانهاند: شور جوانی از یک طرف و موانع خانوادگی از طرف دیگر. به همین سبب، رابطهٔ میان آنها در لحظههای پرحرارت مؤثرتر از گفتوگوهایی است که باید پیوندشان را عمیقتر کند.
« اما اگر خواهان عاشقانهای باشد که قواعد آشنایش را پنهان نمیکند، همین سادگی میتواند بخشی از لذت تماشا باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیها و جذابیت بصری گابریلا وایلد و الکس پتیفر به فیلم جذابیتی آشکار میبخشند. حضور دیداری آنها با لحن رمانتیک اثر سازگار است و کمک میکند تماشاگر بهآسانی در فضای خیالپردازانهٔ قصه قرار گیرد. شیمی میان دو بازیگر برای پیشبردن لحظات عاشقانه اهمیت دارد؛ حتی هنگامی که نوشتهٔ فیلم به شخصیتها امکان پرداخت چندانی نمیدهد، زیبایی و گیرایی حضورشان بخشی از بار عاطفی را بر دوش میکشد.
بروس گرینوود نیز در نقش هیو حضوری برجسته دارد؛ گاه چنان برجسته که بهجای آنکه صرفاً مانعی در حاشیهٔ رابطه باشد، فضای فیلم را به سوی خود میکشد. بازی او در ساختن پدری سختگیر و سلطهجو مؤثر است، اما اغراق در واکنشهای شخصیت میتواند نتیجهای دوگانه داشته باشد: خشم یا دلزدگی تماشاگر را برمیانگیزد، بیآنکه الزاماً او را به درک عمیقتری از هیو نزدیک کند.
در این میان، بازیگران بیش از آنکه فیلمنامه را دگرگون کنند، به آن جلوه و گرما میبخشند. ریتم و موسیقی ریتم فیلم یکنواخت نیست. بخشهایی از آن با سرعتی مناسب از آشنایی به کشمکش میرسند، اما در ادامه لحظاتی وجود دارد که بیش از اندازه کش میآیند و تنش اصلی را تکرار میکنند، بیآنکه به آن معنای تازهای بدهند.
« بازیها و جذابیت بصری گابریلا وایلد و الکس پتیفر به فیلم جذابیتی آشکار میبخشند. »
قوتها و کاستیها
هنگامی که مخالفت هیو بار دیگر به مرکز صحنه بازمیگردد، فیلم گاهی به دوری تکراری میافتد: رابطه شدت میگیرد، مانعی پدیدار میشود و عاطفه دوباره بالا میرود. این تکرار، در کنار پیشبینیپذیری قصه، میتواند حس کندی ایجاد کند. بااینحال، موسیقی و حالوهوای رمانتیک فیلم برای تماشای سبک کارآمدند.
موسیقی به لحظات عاطفی گرما میدهد و کمک میکند صحنهها همان شکوه احساسی موردنظر فیلمساز را پیدا کنند. این عناصر قرار نیست پیچیدگی روایی پدید آورند؛ کارشان بیشتر ساختن فضایی نرم و رؤیایی است، فضایی که مخاطب بتواند بیدغدغه در آن غرق شود. جمعبندی «عشق بیپایان» فیلمی کمادعا و نابرابر است: قصهای ساده و روشن دارد، اما کلیشهها و تصمیمهای شتابزده مانع میشوند که به عاشقانهای ماندگار یا عمیق تبدیل شود.
شخصیت هیو گاه بیش از حد اغراقآمیز است و ریتم در بخشهایی از فیلم کند میشود؛ در مقابل، بازیگران جذاب، فضای رمانتیک و موسیقی شنیدنی، تماشای آن را برای شبی سبک و بیدردسر دلپذیر میکنند. ارزش فیلم را باید در همان محدودهای سنجید که برای خود برگزیده است. این اثر برای تماشاگر خواهان ظرافت روانشناختی یا داستانی غیرقابلپیشبینی انتخابی نیرومند نیست؛ اما برای کسی که از عاشقانههای آشنا، احساسات آشکار و پایانراهی قابلحدس لذت میبرد، میتواند سرگرمکننده باشد.
« این تکرار، در کنار پیشبینیپذیری قصه، میتواند حس کندی ایجاد کند. »
جمعبندی
نه شاهکاری است که ژانر را دگرگون کند، نه تجربهای کاملاً بیحاصل؛ بیشتر همان فیلمی است که گاهی، با وجود همهٔ کلیشههایش، تماشایش میچسبد.
ثبت دیدگاه