نقد و بررسی
نقد Emergence | 2019
«Emergence» از دل معمایی آشنا دربارهٔ کودکی بیگذشته و حادثهای رازآلود، درامی دربارهٔ مراقبت، خانواده و مسئولیت میسازد. جذابیت اصلی سریال نه در ادعای بیسابقهبودن ایدهاش، بلکه در پیوند میان تعلیق علمیتخیلی و انتخابهای انسانی شخصیتهایش است؛ پیوندی که گاهی اثر را از کلیشههای ژانر جدا میکند و گاهی زیر بار همان کلیشهها کمرمق میماند.
وعدهٔ ژانری؛ معمایی آشنا با قلبی خانوادگی داستان با موقعیتی آشنا آغاز
میشود: پس از حادثهای مرموز، دختری کمسنوسال در نزدیکی محل واقعه پیدا میشود؛ حافظهای از گذشته ندارد و حضورش پرسشهایی را دربارهٔ ماهیت حادثه و کسانی که در پی او هستند پیش میکشد. جو ایوانز، رئیس پلیس شهر، در مسیر رسیدگی به پرونده با پیپر روبهرو میشود و خیلی زود درمییابد که ماجرا از یک بررسی معمول فراتر میرود. این نقطهٔ شروع عمداً ساده و قابلفهم است؛ تماشاگر از همان ابتدا میداند چه چیزی را باید دنبال کند، اما پاسخ پرسشهای اساسی را بهتدریج دریافت میکند. سریال از همان مصالحی استفاده میکند که در روایتهای معمایی علمیتخیلی بارها دیدهایم: حادثهای غیرعادی، نشانههایی از توطئه، تواناییهایی که توضیح روشنی ندارند و شخصیتهایی که هرکدام بخشی از واقعیت را در اختیار دارند. بااینحال، «Emergence» نمیخواهد تمام هویت خود را به رمزگشایی از این اجزا محدود کند. در مرکز داستان، رابطهٔ جو و پیپر قرار میگیرد؛ رابطهای که پرسشهای اخلاقی و عاطفی را وارد فضای پرتعلیق قصه میکند. تصمیم جو برای محافظت از دختری که شناخت چندانی از او ندارد، به سریال امکان میدهد مفهوم خانواده را نه بهعنوان یک پیوند صرفاً زیستی، بلکه بهعنوان مجموعهای از انتخابها و تعهدها بررسی کند. معمای «Emergence» تماشاگر را به دنبال پاسخ میفرستد؛ رابطهٔ جو و پیپر است که دلیلی برای ماندن به او میدهد. تفاوت مهم این رویکرد آن است که اتفاقات عجیب، هرچند موتور حرکت داستاناند، در خلأ رخ نمیدهند. جو باید همزمان پلیسی مسئول، مادری نگران و فردی باشد که ناچار است میان قانون و وجدان شخصی تعادل برقرار کند. همین همنشینی به سریال رنگی انسانی میدهد و اجازه نمیدهد فضای علمیتخیلیاش کاملاً سرد و انتزاعی شود. البته هرگاه اثر بیش از اندازه به سازوکار رازآلودش تکیه میکند، خطر آن وجود دارد که مخاطب احساس کند با مجموعهای از پرسشهای انباشته روبهرو است، بیآنکه پیوند میان آنها بهاندازهٔ کافی محکم شده باشد.
روایت و ریتم؛ تعلیق میان پاسخ و پرسش ساختار روایی «Emergence» بر تعویق بنا
شده است. هر سرنخ بخشی از تصویر را روشن میکند، اما معمولاً همانقدر هم پرسش تازهای به وجود میآورد. چنین الگویی برای سریالی که بر راز مرکزی تکیه دارد، هم امتیاز است و هم خطر: مخاطب را به حدسزدن و کنار هم گذاشتن جزئیات ترغیب میکند، اما اگر پاسخها بیش از حد به تعویق بیفتند، حس کنجکاوی جای خود را به خستگی میدهد. سریال در بسیاری از لحظات میداند چگونه اطلاعات را قطرهچکانی توزیع کند؛ مسئله آن است که همهٔ این قطرهها همیشه به یک اندازه ارزش دراماتیک ندارند. ریتم اثر در شروع، بیش از آنکه شتابزده باشد، محتاط است. سریال فرصت میدهد فضای زندگی جو، روابط خانوادگی او و جایگاه پیپر در این محیط شکل بگیرد؛ تصمیمی که با وجه شخصیتمحور داستان سازگار است. اما تماشاگرانی که برای یک معمای پرشتاب و سرنخهای پیدرپی پای تماشا مینشینند، ممکن است این مکثها را کندی تلقی کنند. گاهی یک صحنه بیشتر از آنکه روایت را جلو ببرد، اهمیت عاطفی موقعیت را بازگو میکند؛ گاهی هم اطلاعاتی که میتوانست تنش را بالا ببرد، با احتیاطی بیش از اندازه ارائه میشود. نقدهای همدلانهتر، همین مهلتدادن به شخصیتها را فرصتی برای ایجاد پیوند عاطفی میدانند؛ نگاه منتقدانهتر آن را در بعضی قسمتها کمبود پیشروی داستان تلقی میکند. تعلیق مؤثر فقط راز را پنهان نمیکند؛ باید تماشاگر را متقاعد کند که هر تأخیر، معنایی در مسیر داستان دارد. بااینحال، روایت صرفاً مجموعهای از قلابهای پایانی و رازهای تازه نیست. پروندههای پلیسی و بحرانهای هر قسمت، به داستان ضرباهنگی قابلفهم میدهند و در کنار خط اصلی قرار میگیرند. این ساختار گاهی باعث میشود سریال برای تماشاگرانی که با قالب درام تلویزیونی شبکهای آشنا هستند، روان و در دسترس باشد؛ در سوی دیگر، ممکن است حس تکرار ایجاد کند، بهخصوص وقتی تنشهای هفتگی از نظر اهمیت یا تازگی با معمای مرکزی رقابت نمیکنند. به همین دلیل، میزان لذت از ریتم به انتظار مخاطب وابسته است: تماشاگر علاقهمند به درامی آرامتر و متکی بر روابط، معمولاً با صبر سریال همراهتر خواهد شد تا کسی که خواهان کشف سریع و پیوستهٔ رازهاست.
شخصیتها و اجرا؛ نیروی انسانی در دل ایدهٔ علمیتخیلی آلیسون تولمن مهمترین
نقطهٔ اتکای سریال است. جو در ظاهر با نقش آشنای پلیسی روبهرو است که باید پروندهای غیرعادی را دنبال کند، اما اجرای تولمن اجازه نمیدهد شخصیت به الگوی قهرمان بینقص و همهچیزدان فروکاسته شود. او در رفتار جو، هم قاطعیت حرفهای را نشان میدهد و هم تردید، خستگی و آسیبپذیری را. جو پیش از آنکه پاسخ همهچیز را بداند، ناچار به تصمیمگیری است؛ تولمن این فاصله میان ندانستن و عملکردن را باورپذیر میسازد. حضور او به صحنهها نوعی توجه و تفکر میبخشد، چنانکه حتی لحظات نسبتاً آرام نیز از وزن عاطفی خالی نمیمانند. الکسا سوینتون در نقش پیپر باید شخصیتی را اجرا کند که گذشتهاش مبهم است و بخش مهمی از جذابیتش در همین ناتمامبودن تعریف او قرار دارد. دشواری چنین نقشی آن است که رازآلودگی میتواند بهسادگی با بیروحی اشتباه گرفته شود؛ سوینتون در لحظات موفقتر، معصومیت را با نوعی ناآشنایی و احتیاط درمیآمیزد و پیپر را به حضوری فعال در داستان بدل میکند، نه صرفاً موضوعی برای تحقیق دیگران. رابطهٔ او با جو نیز زمانی اثرگذارتر است که سریال به جزئیات کوچک اعتماد میکند: سکوتها، مکثها و تغییرات تدریجی در میزان اعتماد، گاه از دیالوگهای توضیحی تأثیر بیشتری دارند. بازیگران مکمل، با ایجاد شبکهای از پیوندهای خانوادگی و حرفهای، به جهان سریال وسعت میدهند. حضور میا، دختر جو، الکس، همسر سابق او، و اد، پدر بیمار جو، فشارهای متفاوتی را بر زندگی شخصیت اصلی وارد میکند. بن گالاگر، روزنامهنگار همراه جو در بخشی از مسیر، نیز وجهی دیگر از جستوجوی حقیقت را نمایندگی میکند. این شخصیتها صرفاً برای پرکردن قاب حضور ندارند؛ کارکردشان آن است که تصمیمهای جو را در زمینهای ملموس قرار دهند و نشان دهند پیامدهای انتخاب او فقط به پرونده محدود نمیشود. بااینهمه، فرصت پرداخت میان همهٔ شخصیتها یکسان نیست و بعضی از آنها گاه بیشتر وسیلهای برای پیشبرد ماجرا به نظر میرسند تا انسانهایی با مسیر مستقل و کامل.
فضا و فرم؛ شهر کوچک زیر سایهٔ راز بزرگ فضای شهر کوچک ساحلی در «Emergence»
کارکردی بیش از پسزمینه دارد. نزدیکی آدمها به یکدیگر و محدودبودن دایرهٔ روابط، باعث میشود رازهای بزرگ در دل زندگی روزمره نفوذ کنند؛ اتفاقی غیرعادی فقط در یک آزمایشگاه یا فضای دوردست باقی نمیماند، بلکه به خانه، محل کار و روابط خانوادگی راه پیدا میکند. این تقابل میان امر روزمره و امر نامتعارف، به سریال حالوهوایی میدهد که از یک سو آشنا و زمینی است و از سوی دیگر، مدام یادآوری میکند که قواعد عادی جهان شاید برای توضیح همهچیز کافی نباشند. فرم بصری اثر عموماً در خدمت روایت روشن و قابلدسترسی آن است. «Emergence» بهجای آنکه با سبکپردازی پرزرقوبرق یا طراحی بصری بسیار تجربی هویت پیدا کند، بیشتر بر میزانسنهای متعارف درام تلویزیونی تکیه دارد. این انتخاب کمک میکند تمرکز تماشاگر بر بازیها و رابطهها باقی بماند، اما در لحظاتی که داستان به قلمرو علمیتخیلی نزدیک میشود، میتوانست با جسارت بصری بیشتری همراه باشد. تهدیدهای مرموز و جلوههای غیرعادی همیشه از نظر تصویری همان اندازه بهیادماندنی نیستند که از نظر ایده وعده میدهند؛ در نتیجه، بخشی از بار تعلیق بر دوش موسیقی، تدوین و واکنش شخصیتها میافتد. لحن سریال نیز میان چند قلمرو حرکت میکند: درام خانوادگی، معمای پلیسی و علمیتخیلی پرتعلیق. این ترکیب، وقتی هماهنگ است، هویت اصلی اثر را میسازد. جو میتواند در یک صحنه با مسئلهای شخصی و ملموس روبهرو باشد و در صحنهٔ بعد ناچار شود با نشانهای توضیحناپذیر مواجه شود؛ همین تضاد، زندگی عادی شخصیتها را زیر فشار میگذارد. اما هرچه اجزای ژانری بیشتر به هم نزدیک میشوند، تعادل دشوارتر میشود. گاهی وزن عاطفی صحنهها از معمایی که باید پیش برود بیشتر است و گاهی خود معما چنان غالب میشود که روابط انسانی به حاشیه میروند. بهترین لحظات سریال جایی شکل میگیرند که این دو مسیر یکدیگر را تقویت میکنند، نه اینکه برای جلب توجه با هم رقابت کنند.
قوتها و کاستیها؛ همدلی، ایده و محدودیتهای اجرا قوت اصلی «Emergence» در
انتخاب مرکز عاطفی خود است. سریال میتوانست تمام انرژیاش را صرف ساختن پرسشهایی دربارهٔ منشأ پیپر و نیروهای دخیل در حادثه کند، اما جو را در جایگاهی قرار میدهد که تصمیمهایش بهاندازهٔ پاسخها اهمیت دارند. این انتخاب، تعلیق را انسانیتر میکند: مسئله فقط آن نیست که چه اتفاقی افتاده، بلکه این هم هست که در برابر چیزی ناشناخته چه مسئولیتی بر عهدهٔ آدمها قرار میگیرد. شخصیتپردازی جو و گرمای اجرای تولمن، از جمله عواملیاند که در استقبال بخش مهمی از منتقدان از سریال برجسته شدهاند. وجه خانوادگی داستان نیز به آن امکان میدهد مفاهیمی چون تعلق، مراقبت و اعتماد را بیآنکه از ابتدا به پاسخ قطعی فروبکاهد، در طول ماجرا بپروراند. پیوند میان جو و پیپر فقط حاشیهای احساسی برای یک قصهٔ علمیتخیلی نیست؛ این رابطه بر چگونگی تصمیمگیری جو اثر میگذارد و در عوض، پرسشهای دشواری دربارهٔ حق محافظتکردن و حق دانستن برمیانگیزد. افزون بر آن، شخصیتهای خانوادگی جو به داستان یادآوری میکنند که قهرمان سریال در خلأ عمل نمیکند. هر تصمیم حرفهای یا عاطفی او به شبکهای از روابط بازمیگردد و هزینهای انسانی دارد. این توجه به پیامدها، به درام عمق میبخشد؛ هرچند گاهی برخی رابطهها با سرعتی کمتر از آنچه لازم است تحول پیدا میکنند. کاستی مهم اثر آن است که ایدههایش در بعضی مقاطع از پرداختشان جذابترند. وقتی سریال پرسشی تازه طرح میکند، ظرفیت بسیاری برای ایجاد شگفتی و اضطراب به وجود میآورد، اما همهٔ این پرسشها با همان ظرافت بسط نمییابند. برخی شخصیتهای جانبی از فرصت کافی برای شکلگیری برخوردار نیستند و بعضی رخدادها بهجای آنکه نتیجهٔ طبیعی رفتارها باشند، بیشتر به کارکردی برای عبور داستان از یک نقطه به نقطهٔ بعد شباهت پیدا میکنند. این نوسان میان شخصیتمحوری و پیشبرد معما، بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار دارند هر سرنخ بازتابی دقیق در مسیر کلی داشته باشد، ممکن است محسوس باشد. «Emergence» در بهترین لحظاتش از ما نمیپرسد فقط چه چیزی پنهان شده است؛ میپرسد آدمها در برابر ناشناخته چه تعهدی دارند.
جایگاه اثر و مخاطب هدف؛ آشناییای که گاهی جواب میدهد «Emergence» در
خانوادهٔ سریالهایی قرار میگیرد که با یک راز مرکزی، شبکهای از پرسشها و وعدهٔ کشف تدریجی مخاطب را جذب میکنند. مقایسه با آثاری که معما را موتور اصلی هر فصل قرار میدهند، اجتنابناپذیر است؛ بااینحال، وجه متمایز این سریال در آن است که نمیخواهد صرفاً با انباشت رازها توجه جلب کند. منتقدانی که به جنبهٔ شخصیتمحور آن روی خوش نشان دادهاند، بر گرمای فضای خانوادگی و بازی تولمن تأکید کردهاند؛ منتقدانی که با ریتم یا طراحی معمایی آن مشکل داشتهاند، بیشتر به تأخیر در عرضهٔ پاسخها و کندی بعضی بخشها اشاره کردهاند. این دو برداشت در واقع دو سوی یک انتخاب هنریاند: اثر میخواهد رابطهها را پیش از آنکه همهٔ رازها را روشن کند جدی بگیرد، اما همین انتخاب میتواند برای مخاطبی که شتاب بیشتری میخواهد، کمتحرک جلوه کند. این سریال برای تماشاگرانی مناسبتر است که از ترکیب درام خانوادگی و علمیتخیلی استقبال میکنند و لازم نمیدانند هر قسمت تمام پرسشهای قبلی را حل کند. مخاطبی که اجرای شخصیتمحور، روابط والد و فرزند و فضای رازآلود اما نه کاملاً هولناک را دوست دارد، احتمالاً از همراهی با جو و پیپر لذت میبرد. در مقابل، کسانی که معمایی فشرده، پیچیده و سرشار از پیشرویهای سریع میخواهند، ممکن است از مکثهای روایی و برخی مسیرهای قابلپیشبینی فاصله بگیرند. آشنایی ایدهٔ مرکزی بهخودیخود نقطهضعف قطعی نیست؛ مسئله این است که سریال در هر لحظه تا چه اندازه بتواند به مصالح آشنا معنایی شخصی ببخشد. جایگاه «Emergence» را میتوان در همین فاصله میان آشنایی و همدلی جستوجو کرد. این اثر قرار نیست قواعد علمیتخیلی تلویزیونی را از نو بنویسد یا با فرمی انقلابی خود را از دیگران جدا کند. ارزشش بیشتر در تلاش برای انسانیکردن معماست: در اینکه مسئلهٔ یک کودک بیگذشته را به آزمونی برای اخلاق، خانواده و اعتماد تبدیل میکند. چنین رویکردی در قسمتهایی که بازیها و روابط در مرکز قرار دارند، بهخوبی جواب میدهد؛ در قسمتهایی که داستان بیش از حد به تعویق و توضیحناپذیری تکیه میکند، محدودیتهایش آشکارتر میشوند. جمعبندی «Emergence» سریالی است که در آن نیروی اصلی نه تازگی مطلق ایده، بلکه شیوهٔ پیوندزدن آن ایده با زندگی آدمهاست. داستان رازآلودش راهی برای ورود به دنیایی از حادثهها و پرسشهای علمیتخیلی فراهم میکند، اما رابطهٔ جو و پیپر است که به این جهان مرکز عاطفی میدهد. آلیسون تولمن با اجرایی سنجیده و انسانی، بسیاری از لحظات کمرمقتر را سرپا نگه میدارد و شخصیت جو را از قالب پلیس کلیشهای بیرون میآورد. در کنار او، بازی الکسا سوینتون به پیپر حضوری مرموز اما قابلهمدلی میبخشد. در برابر این نقاط قوت، سریال با ریتمی نامتوازن، پاسخهایی که همیشه بهموقع نمیرسند و مسیرهایی که گاهی به اندازهٔ ایدهٔ اولیه پرداخت نمیشوند، دستوپنجه نرم میکند. بااینحال، کاستیها تمام تجربه را از اعتبار نمیاندازند؛ زیرا «Emergence» در لحظات موفقش نشان میدهد تعلیق میتواند از مراقبت و اعتماد نیز پدید آید، نه فقط از خطر و راز. حاصل، اثری خوشتماشا و شخصیتمحور است که بیش از آنکه با پیچیدگی معمای خود به یاد بماند، با کوشش برای یافتن قلبی انسانی در دل یک موقعیت نامتعارف اثر میگذارد.



ثبت دیدگاه