نقد و بررسی
نقد آغوش خونآشام (Embrace of the Vampire) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان کابوس و میل «Embrace of the Vampire» محصول ۲۰۱۳، ساختهٔ کارل بسای، فیلمی ترسناک با گرایشهای اروتیک است که از همان آغاز میان دو قلمرو سرگردان میماند: وحشت خونآشامی و درامی دربارهٔ ورود دختری منزوی به جهانی تازه. شارلوت، دانشجویی خجالتی که از مدرسهای شبانهروزی کاتولیک به دانشگاهی مختلط آمده، میکوشد زندگی مستقلی برای خود بسازد؛ اما نیرویی اهریمنی با کابوسها و وسوسههایش آرامش او را بر هم میزند.
فیلم این موقعیت را نه صرفاً مقدمهٔ ماجرا، بلکه بستری برای پرداختن به ترس، میل و دشواری شناختن خویشتن قرار میدهد؛ هرچند در ادامه همیشه نمیتواند این مضمونها را به روایتی منسجم بدل کند. دانشگاه؛ آستانهٔ آزادی و اضطراب فضای دانشگاه برای شارلوت وعدهٔ رهایی است، اما این رهایی از ابتدا با تهدید و بیثباتی همراه میشود.
او باید در محیطی اجتماعی تازه جا بیفتد، رابطه بسازد و با قواعد نانوشتهٔ زندگی جمعی روبهرو شود. در عین حال، آنچه از گذشته با خود آورده و تجربههایی که نمیتواند بهسادگی توضیحشان دهد، مدام در این مسیر مداخله میکنند. از این منظر، فیلم ظرفیت آن را دارد که گذار از انزوا به استقلال را به ترسناکشدن جهان پیوند بزند: هر قدم بهسوی تجربهٔ تازه، هم امکان کشف خویش را فراهم میکند و هم خطر ازدستدادن کنترل را.
بااینحال، فیلم بهندرت در این لایهٔ روانشناختی مکثی کافی میکند. آشناییهای تازه، رقابتها و تنشهای محیط دانشگاهی گاه همچون قطعات جداگانهای در کنار خط اصلی قرار میگیرند، نه بخشهایی که بهتدریج شخصیت شارلوت را شکل دهند. بنابراین، محیطی که میتوانست بهخوبی اضطراب اجتماعی و کشاکش میان انضباط و آزادی را بازتاب دهد، در بخشهایی بیشتر نقش پسزمینهای برای رویدادهای ژانری دارد.
« او باید در محیطی اجتماعی تازه جا بیفتد، رابطه بسازد و با قواعد نانوشتهٔ زندگی جمعی روبهرو شود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خونآشامی که دیر خود را نشان میدهد یکی از جذابیتهای ایدهٔ مرکزی، همنشینی وسوسه و تهدید است. نیرویی که شارلوت را دنبال میکند، صرفاً دشمنی بیرونی نیست؛ حضورش به بدن، میل و تصویر ذهنی او از خودش گره میخورد. کابوسها و تجربههای هولناک میتوانند مرز میان خیال و واقعیت را تیره کنند و فضایی بسازند که در آن ترس فقط از چهرهٔ هیولا سرچشمه نمیگیرد، بلکه از احتمال دگرگونی درونی نیز نیرو میگیرد.
این ابهام، بهویژه در صحنههایی که فضا حالتی خوابگونه پیدا میکند، به فیلم کیفیتی وهمآلود میبخشد. مشکل آن است که وجه خونآشامی داستان دیرتر از آنچه انتظار میرود به مرکز توجه میآید. فیلم بخش قابلتوجهی از زمان خود را صرف تنشهای حسی و روابط دانشگاهی میکند، اما افسانه و قواعد جهان ماورایی را با شتابی ناکافی میپروراند.
در نتیجه، وقتی روایت به سوی ریشههای تهدید و معنای آن حرکت میکند، اطلاعات و زمینهچینی لازم همیشه بهاندازهٔ کافی در دسترس نیست. ایدهٔ خونآشام همچنان جذاب میماند، اما بیشتر وعدهٔ یک داستان پرمایه را میدهد تا آنکه فرصت کند تمام ظرفیتش را روی پرده محقق سازد. میل، بدن و مرزهای وحشت فیلم با صراحت از پیوند میان میل جسمانی و وحشت بهره میگیرد.
در جهان آن، اغوا و خطر اغلب دو سوی یک تجربهاند: چیزی که هم کشش دارد و هم تهدید میکند. این رویکرد با سنتی دیرپا در روایتهای خونآشامی همخوان است؛ موجود خونآشام میتواند نمادی از میلِ مهارنشده، سلطه و هراس از ازدستدادن خویشتن باشد. از همین رو، حضور صحنههای حسی بهخودیخود انتخابی بیارتباط با ژانر نیست.
« خونآشامی که دیر خود را نشان میدهد یکی از جذابیتهای ایدهٔ مرکزی، همنشینی وسوسه و تهدید است. »
شخصیتها و اجرا
مسئله، توازن است: آیا این عناصر در خدمت شخصیت و مضموناند یا جای توسعهٔ آنها را میگیرند؟ فیلم پاسخ یکدستی به این پرسش نمیدهد. گاه صحنههای حسی به ساختن حالوهوای تهدیدآمیز کمک میکنند، اما گاه چنان برجسته میشوند که قصهٔ خونآشامی را به حاشیه میرانند. حاصل، اثری است که انگار میان دو تصور از خود تقسیم شده است: فیلمی دربارهٔ وسوسه و بلوغ، و فیلمی دربارهٔ رویارویی با موجودی فراطبیعی.
هیچیک بهاندازهٔ کافی مستقل و پرورده نمیشود تا کشمکش میانشان به انتخابی هنریِ روشن تبدیل شود. فیلم نه کاملاً بر نیروی اروتیک خود تکیه میکند و نه وحشت را با پیگیری و عمق لازم میسازد. شارلوت و بازی شارون هینندیل شارون هینندیل در نقش شارلوت مهمترین پیوند مخاطب با فیلم است. بازی او میکوشد میان آسیبپذیری، کنجکاوی و مقاومت تعادل برقرار کند؛ شارلوت نباید فقط قربانی منفعل تهدید باشد، زیرا بخشی از کشش داستان به واکنش او در برابر آنچه تجربه میکند وابسته است.
هینندیل در لحظههای آرامتر، حس انزوا و بیقراری شخصیت را باورپذیر منتقل میکند و به او حضوری فراتر از یک چهرهٔ گرفتار در کابوس میبخشد. بااینهمه، محدودیتهای فیلمنامه بر بازی او نیز سایه میاندازد. تحول عاطفی شارلوت گاه ناگهانی به نظر میرسد و فیلم برای برخی واکنشهایش زمینهٔ کافی فراهم نمیکند.
دیگر شخصیتها نیز به یک اندازه پرداخت نشدهاند؛ بعضی بیشتر کارکردی روایی دارند تا زندگی و انگیزهای مستقل. این نابرابری سبب میشود رابطهها نتوانند وزن لازم را بر داستان بگذارند و تنش میان شخصیتها گاهی بهجای آنکه تدریجی و قانعکننده شکل بگیرد، به محرکی برای حرکت بعدی روایت بدل شود.
« مسئله، توازن است: آیا این عناصر در خدمت شخصیت و مضموناند یا جای توسعهٔ آنها را میگیرند؟ »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلمنامه، ریتم و ساختار فیلم نودویک دقیقهای است، اما کوتاهی آن به چابکی روایت منجر نمیشود. میانهٔ داستان ریتمی کند پیدا میکند و برخی موقعیتها بیش از آنکه تنش را افزایش دهند، آن را معطل نگه میدارند. در مقابل، بخشهایی از اطلاعات مهم با شتاب مطرح میشوند؛ گویی فیلمنامه میان مکثهای طولانی و پیشروی ناگهانی در نوسان است.
چنین ساختاری تأثیر کابوسها را نیز کاهش میدهد: برای آنکه هراس بهتدریج انباشته شود، مخاطب باید منطق عاطفی و رواییِ تهدید را دنبال کند، اما این فیلم گاه پیوند میان رخدادها را سست میگذارد. همچنین، چند مسیر داستانی بالقوه در کنار هم قرار میگیرند بیآنکه همیشه به یک مرکز دراماتیک روشن برسند.
روایت میتوانست بر کشمکش روانی شارلوت تمرکز کند، یا اسطورهشناسی خونآشامی را زودتر گسترش دهد، یا حتی زندگی دانشگاهی او را بهعنوان درامی دربارهٔ رشد و استقلال جدی بگیرد. پراکندگی میان این امکانها باعث میشود بعضی ایدهها پیش از آنکه به نتیجهای رضایتبخش برسند، کنار گذاشته شوند.
پایانبندی را نباید پیشاپیش فاش کرد؛ اما میتوان گفت فیلم در جمعکردن رشتههای روایی خود به اندازهٔ کافی زمینهسازی نمیکند و شتاب آن در بخش پایانی به چشم میآید. فضا و دستاوردهای بصری در بهترین لحظههایش، فیلم حالوهوایی وهمآلود میسازد که برای قصهای دربارهٔ کابوس و وسوسه مناسب است.
« فیلمنامه، ریتم و ساختار فیلم نودویک دقیقهای است، اما کوتاهی آن به چابکی روایت منجر نمیشود. »
قوتها و کاستیها
تصاویر هولناک و تجربههای ناپایدار شارلوت، جهان روزمره را اندکی از جای خود بیرون میکشند و حس ناامنی را به فضا میافزایند. این کیفیت فضاسازانه، در کنار مضمون خون و میل، از معدود عناصری است که به فیلم هویتی ژانری میبخشد. موسیقی و طراحی موقعیتها نیز میکوشند میان جذابیت و تهدید رفتوآمد کنند.
اما جوّ بصری بهتنهایی نمیتواند جای انسجام روایی را بگیرد. هنگامی که فیلم نتواند تهدید را در مسیر داستانی روشنی بنشاند، کابوسها بیشتر تصویرهایی پراکنده میشوند تا اجزای یک تجربهٔ هراسآورِ پیوسته. از سوی دیگر، لحن گاه میان جدیت ترسناک و اغراق ملودراماتیک تغییر میکند و این جابهجایی، اثرگذاری بعضی صحنهها را کم میکند.
فیلم در ساختن چند لحظهٔ چشمگیر تواناست، اما کمتر موفق میشود این لحظهها را به کلیتی همسطح و ماندگار پیوند دهد. جمعبندی «Embrace of the Vampire» از ایدهای برخوردار است که میتوانست پیوندی نیرومند میان خونآشامی، بلوغ، میل و ترس از ازدستدادن کنترل برقرار کند. شارلوت شخصیتی با زمینهای مناسب برای چنین کشمکشی است و بازی شارون هینندیل، همراه با فضای کابوسوار برخی صحنهها، به فیلم امتیازهایی واقعی میبخشد.
بااینحال، پرداخت دیرهنگام جهان خونآشامی، فیلمنامهٔ شتابزده، ریتم نامتوازن و ناتوانی در انتخاب میان درام دانشگاهی و وحشت اروتیک، مانع از آن میشود که این ظرفیتها به اثری منسجم تبدیل شوند. فیلم برای علاقهمندان به روایتهای خونآشامیِ آمیخته با اغوا و کابوس میتواند لحظههایی سرگرمکننده داشته باشد، اما در نهایت بیشتر یادآور داستانی است که میدانست چه عناصر جذابی در اختیار دارد، بیآنکه راهی مطمئن برای کنار هم نشاندنشان پیدا کند.
« این کیفیت فضاسازانه، در کنار مضمون خون و میل، از معدود عناصری است که به فیلم هویتی ژانری میبخشد. »
ثبت دیدگاه