نقد و بررسی
نقد آسانسوری به چوبهدار (Elevator to the Gallows) | 1958
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و جهان روایی آن «آسانسور به سوی چوبهٔ دار» ساختهٔ لویی مال در سال ۱۹۵۸، در نقطهای حساس از تاریخ سینما ایستاده است: از یکسو میراث فیلمهای جنایی و نوآر را به ارث میبرد و از سوی دیگر، به سوی آزادی روایی و جسارت بصری موج نوی فرانسه حرکت میکند. این اثر، نخستین فیلم بلند مال بود و نشانههایی از زبانی را در خود دارد که چندی بعد در آثار فیلمسازان موج نو برجستهتر شد؛ از فیلمبرداری در مکانهای واقعی و دوربین متحرک گرفته تا توجه به تصادف، بیثباتی و لحظههای ظاهراً گذرا.
بااینحال، فیلم نه بیانیهای نظری است و نه صرفاً تمرینی برای نمایش نوآوری؛ در اساس، قصهای جنایی است که از دل یک نقشهٔ حسابشده، وارد قلمرو اضطراب و بیسامانی میشود. جنایتی که از کنترل بیرون میرود طرح اولیه ساده و فریبنده است: مردی مطمئن به خویش، برای رسیدن به زندگی مطلوبش، دست به قتل میزند و میکوشد همهچیز را بینقص جلوه دهد.
اما فیلم بهسرعت روشن میکند که «بینقص بودن» تنها تصوری است که آدمها از نقشههایشان دارند. جزئیاتی کوچک، تصمیمی ناگهانی یا حضور فردی نامنتظر میتواند مسیر رویدادها را از اساس تغییر دهد. از همینجا تعلیق شکل میگیرد: نه فقط از این پرسش که چه بر سر شخصیتها خواهد آمد، بلکه از تماشای فاصلهٔ میان آنچه آنان میپندارند و آنچه واقعاً رخ میدهد.
« اما فیلم بهسرعت روشن میکند که «بینقص بودن» تنها تصوری است که آدمها از نقشههایشان دارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مال قصه را به زنجیرهای از مسیرهای بههمپیوسته بدل میکند. تمرکز فیلم بارها از یک شخصیت و وضعیت به سوی دیگری میلغزد و حاصل، روایتی است که گاه بیش از آنکه بر منطق صاف و مستقیم تکیه کند، با تصادف و تداعی پیش میرود. این انتخاب به حس بیثباتی کمک میکند، اما همیشه بیهزینه نیست: در بعضی بخشها، پیوند میان رخدادها چنان سریع یا ناگهانی میشود که ممکن است تماشاگر پیوستگی روایت را کمتر از فضای آن احساس کند.
تعلیق در فضای محدود و خیابانهای باز عنوان فیلم به یکی از موقعیتهای محوری آن اشاره میکند: گیر افتادن در آسانسوری که حرکت نمیکند. این وضعیت، با سادگیاش، ظرفیت دراماتیک چشمگیری دارد. فضای بسته به جای آنکه تنها پسزمینهٔ حادثه باشد، به تلهای ذهنی تبدیل میشود؛ جایی که زمان کش میآید، راهحلها محدود میشوند و اعتمادبهنفس شخصیت زیر فشار موقعیت میآزماید.
تعلیق در اینجا از انباشت حادثههای بزرگ حاصل نمیشود، بلکه از انتظار، مکث و سنجش فاصله میان امکان و خطر شکل میگیرد. در برابر این فضای محصور، خیابانهای پاریس قرار دارند: شهری که در شب هم زنده است و هم بیاعتنا. فیلم با رفتوآمد میان این دو فضا، نوعی تقابل میسازد؛ محبوسی که نمیتواند به مقصد برسد و زنی که در شهر پرسه میزند، بیآنکه بتواند از آشفتگی درونیاش فاصله بگیرد.
« مال قصه را به زنجیرهای از مسیرهای بههمپیوسته بدل میکند. »
شخصیتها و اجرا
همین رفتوآمد، دامنهٔ احساسی اثر را گسترش میدهد و آن را از یک داستان ساده دربارهٔ اجرای نقشهای جنایی فراتر میبرد. فلورانس و تصویر تنهایی بخش مهمی از ماندگاری فیلم به فلورانس، با بازی ژان مورو، وابسته است. او حضوری پرزرقوبرق یا نمایشی ندارد؛ اثرگذاریاش بیشتر از سکوت، مکث، نگاه و حرکت در خیابان میآید.
فلورانس در جستوجوی معشوق خود است، اما پرسهزدن او بهتدریج معنایی فراتر از جستوجوی مکانی پیدا میکند: شهر به منظرهٔ بیرونیِ بیقراری و تنهایی او بدل میشود. مال و مدیر فیلمبرداری، آنری دکائه، از نور طبیعی و تصویربرداری متحرک بهره میگیرند تا چهرهٔ مورو را به بخشی از فضای شهر تبدیل کنند؛ چهرهای که در نور و سایه دگرگون میشود و احساساتش را بیآنکه نیازمند توضیح مستقیم باشد، به تماشاگر منتقل میکند.
این شیوه به فیلم حالتی نزدیک به مشاهدهٔ زنده میدهد، اما تصاویر همچنان بهدقت برای ساختن حالوهوا سامان یافتهاند. موسیقی مایلز دیویس؛ صدای شب موسیقی مایلز دیویس از عناصر تعیینکنندهٔ هویت فیلم است. این موسیقی صرفاً همراه تصویر نیست؛ گویی راهی برای شنیدنِ آن چیزی است که شخصیتها بر زبان نمیآورند.
« فلورانس و تصویر تنهایی بخش مهمی از ماندگاری فیلم به فلورانس، با بازی ژان مورو، وابسته است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نغمهٔ ترومپت، ضربآهنگ آرام و فضای بداههپردازانهٔ موسیقی، حس تعلیق را با اندوه و سرگشتگی درمیآمیزد. در صحنههای شبانه، موسیقی به پاریس کیفیتی رؤیاگونه میدهد و قدمزدن فلورانس را از حرکتی ساده به تجربهای عاطفی بدل میکند. نکتهٔ مهم آن است که موسیقی، الزاماً برای توضیح احساس یا تأکید بر هر حادثه به کار نمیرود.
گاهی میان صدا و تصویر فاصلهای دلنشین باقی میماند؛ گاهی نیز سکوت، اثر موسیقی را پررنگتر میکند. حاصل، پیوندی میان جاز و سینماست که به فیلم شخصیتی مستقل میبخشد. این پیوند چنان نیرومند است که حتی هنگام آشفتگی داستانی، موسیقی میتواند رشتهٔ احساسی اثر را در دست نگه دارد. بازیها و شخصیتپردازی ژان مورو با بازی کنترلشده و کمپیرایهاش، مرکز عاطفی فیلم را شکل میدهد.
او بهجای آنکه احساسات را بهروشنی توضیح دهد، اجازه میدهد اندوه و اضطراب در رفتار و چهرهاش رسوب کنند. موریس رونِه نیز در نقش مردی که خود را مسلط بر موقعیت میپندارد، بهتدریج شکنندگی این اطمینان را آشکار میکند. بازی او در کنار مورو، رابطهای را تصویر میکند که بخش عمدهٔ نیروی دراماتیکش از فاصله و انتظار میآید، نه از حضور دائمی دو شخصیت در کنار یکدیگر.
« نغمهٔ ترومپت، ضربآهنگ آرام و فضای بداههپردازانهٔ موسیقی، حس تعلیق را با اندوه و سرگشتگی درمیآمیزد. »
قوتها و کاستیها
در سوی دیگر روایت، شخصیتهای جوانتر با شتاب، بیاحتیاطی و میل به گریز وارد ماجرا میشوند. حضورشان حالوهوای فیلم را تغییر میدهد و روایت را از محدودهٔ رابطهٔ عاشقانه و نقشهٔ قتل بیرون میبرد. این تغییر مسیر برای برخی تماشاگران ممکن است ناگهانی جلوه کند، اما از نظر مضمونی با جهان فیلم سازگار است: در اینجا هیچکس کاملاً صاحب سرنوشت خود نیست و انتخابهای نسنجیدهٔ دیگران نیز میتواند به زندگیاش راه پیدا کند.
ریتم، پرشهای روایی و کاستیها ساختار چندشاخهٔ فیلم یکی از سرچشمههای تازگی آن است و در عین حال، نقطهضعفش نیز میشود. هر بار که روایت از مسیری به مسیر دیگر میرود، امکان تازهای برای تعلیق و تغییر لحن پدید میآید؛ اما برخی از این جابهجاییها چنان سریعاند که فرصت کافی برای پرورش عاطفی یا منطقی موقعیت باقی نمیگذارند.
به همین دلیل، ممکن است بعضی تماشاگران احساس کنند داستان در بخشهایی پرش دارد یا رخدادها بیش از آنکه از شخصیتپردازی بجوشند، با نیروی تصادف به هم وصل شدهاند. همچنین، جمعشدن پایانی روایت برای همه به یک اندازه رضایتبخش نیست و میتواند شتابزده به نظر برسد. این فشردگی، از شدت و بیقراری جهان فیلم جدا نیست؛ بااینحال، گاهی جای مکثی را خالی میگذارد که میتوانست پیامدهای عاطفی رویدادها را پررنگتر کند.
« در سوی دیگر روایت، شخصیتهای جوانتر با شتاب، بیاحتیاطی و میل به گریز وارد ماجرا میشوند. »
جمعبندی
این کاستیها از جذابیت اثر نمیکاهند، اما نشان میدهند که تجربهٔ فیلم بیش از هر چیز به حالوهوا، اجرا و موسیقی وابسته است، نه به روایتی کاملاً بیدرز. جمعبندی «آسانسور به سوی چوبهٔ دار» فیلمی است که بیش از آنکه بخواهد همهچیز را با نظمی کلاسیک و بینقص توضیح دهد، تماشاگر را در تجربهای از انتظار، تنهایی و بیثباتی شریک میکند.
فضای پاریس، بازی ظریف ژان مورو، قاببندیهای زنده و موسیقی مایلز دیویس، جهان اثر را بهطرزی ماندگار شکل میدهند. روایت گاه پرش دارد و جمعبندی آن ممکن است اندکی شتابزده احساس شود، اما این ناهمواریها در کنار نیروی بصری و شنیداری فیلم قرار میگیرند و به آن کیفیتی ناآرام و انسانی میبخشند.
حاصل، اثری جنایی است که ردّ اصلیاش نه در شرح ماجرا، بلکه در تصویری از چهرهای تنها در خیابان شبزده و در نوایی است که پس از پایان تماشا نیز در ذهن باقی میماند.



ثبت دیدگاه