نقد و بررسی
نقد Elegy | 2008
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تنهایی در لباس آزادی «Elegy» به کارگردانی Isabel Coixet، در ظاهر روایتی از رابطهای نامتعارف میان استادی میانسال و دانشجوی جوانش است؛ اما کشاکش اصلی فیلم نه صرفاً تفاوت سن، بلکه تناقضی درونی است: مردی که آزادی را با دوری از وابستگی اشتباه گرفته، ناگهان درمییابد که دلبستگی میتواند همزمان خواستنی و هراسانگیز باشد.
دیوید کپش سالها برای خود نظمی ساخته است که در آن صمیمیت عاطفی تا مرزهای امن و کنترلپذیر پیش میرود. ورود کنسوئلا این نظم را مختل میکند و فیلم، با صبری سنجیده، نشان میدهد که استقلالِ اعلامشدهٔ دیوید تا چه اندازه به ترس از آسیبپذیری وابسته است. عنوان فیلم نیز راهنمای مناسبی برای حالوهوای آن است.
«سوگسرود» از همان ابتدا حسی از فقدان و اندوه را در خود دارد، بیآنکه فیلم لازم بداند رنج را با حادثههای پرهیاهو تشدید کند. اندوه در اینجا بیشتر در فاصلهها، نگاهها و آنچه شخصیتها نمیتوانند به زبان بیاورند جریان دارد. اثر از همان ابتدا به جای وعدهٔ یک عاشقانهٔ پرشور، ما را به تأمل دربارهٔ عمر، میل و ناتوانی آدمی در مهار پیامدهای انتخابهایش دعوت میکند.
دیوید کپش؛ هوش بهمثابه پناهگاه دیوید روشنفکری است که به تحلیل جهان عادت دارد، اما شناخت نظریاش از عشق لزوماً او را در فهم تجربهٔ شخصی تواناتر نمیکند. او میتواند دربارهٔ هنر و میل سخن بگوید، روابطش را دستهبندی کند و برای خود فلسفهای دربارهٔ آزادی بسازد؛ بااینحال، وقتی رابطهای جدیتر از انتظارش میشود، ابزارهای ذهنیاش به سپر دفاعی بدل میشوند.
« دیوید کپش سالها برای خود نظمی ساخته است که در آن صمیمیت عاطفی تا مرزهای امن و کنترلپذیر پیش میرود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او احساس را توضیح میدهد تا مجبور نباشد تماموکمال در آن حاضر شود. بازی Ben Kingsley در ساختن این شخصیت بهویژه مؤثر است. دیوید نه هیولایی سرد است و نه عاشقی پاکباخته که تنها قربانی بداقبالی باشد. در او خودخواهی، شوخطبعی، میل و شرم در کنار هم قرار دارند. Kingsley با خویشتنداری بازی میکند و همین خویشتنداری، گاه بهدرستی به بستهبودن شخصیت شکل میدهد: مردی که عادت کرده هیجانش را زیر لایهای از اعتمادبهنفس و داوری عقلانی پنهان کند.
ضعف او در این نیست که چیزی احساس نمیکند؛ مسئله آن است که احساس را تا زمانی میپذیرد که اختیارش را از دست ندهد. کنسوئلا؛ حضور، نه معما کنسوئلا بهآسانی به تصویر یک جوان زیبا و مطلوب فروکاسته نمیشود. فیلم او را در برابر نگاه دیوید قرار میدهد، اما شخصیتش را به خواستههای مردانهٔ او محدود نمیکند.
در حضورش وقار و صراحتی هست که دیوید را مجذوب میکند، و رابطه از همان آغاز با نابرابریهایی همراه است که بهسادگی حلوفصل نمیشوند: تفاوت سن، جایگاه استاد و دانشجو، و تجربههای نابرابر از جهان. Penélope Cruz به نقش حضوری عاطفی و ملموس میبخشد. بازی او از نمایش اغراقآمیز فاصله میگیرد و در لحظات آرام، با نگاه و مکث، استقلال کنسوئلا را آشکار میکند.
او نه صرفاً نیرویی است که دیوید را دگرگون میسازد، نه وسیلهای برای آزمودن فضیلتهای او. اهمیت شخصیتش در این است که خواست و کرامت خود را دارد؛ همین امر سبب میشود رابطه، هرچند از منظر دیوید روایت میشود، کاملاً در قلمرو ادراک او محصور نماند. عشق، حسادت و میل به تملک یکی از دقیقترین رگههای فیلم، چرخشی است که در دیوید رخ میدهد: مردی که به روابط بیقید میبالد، وقتی با امکان ازدستدادن معشوق روبهرو میشود، حسادت و میل به انحصار را در خود کشف میکند.
« او احساس را توضیح میدهد تا مجبور نباشد تماموکمال در آن حاضر شود. »
شخصیتها و اجرا
این دگرگونی تناقضی ساده یا صرفاً کمدی از سرنوشت نیست. فیلم میپرسد آیا میتوان کسی را دوست داشت، بیآنکه خواست مالک او شد؟ و آیا میل به تملک نشانهٔ شدت عشق است، یا شکلی از ترس که خود را با زبان عشق توجیه میکند؟ دیوید بهتدریج درمییابد که آزادیای که برای خود مطالبه میکرد، در برابر آزادی دیگری بهآسانی تاب نمیآورد.
این شکاف، هستهٔ اخلاقی رابطه را میسازد. اثر نه او را تبرئه میکند و نه به محکومیتی شتابزده میسپارد؛ در عوض، تناقض رفتارش را پیش چشم میگذارد و اجازه میدهد تماشاگر همزمان هم محدودیتهای او را ببیند و هم مسئولیتش را. به این ترتیب، عاشقانهٔ فیلم از خیال رمانتیکِ «عشق همهچیز را اصلاح میکند» فاصله میگیرد.
فرم، سکوت و ریتم Coixet داستان را با نوری آرام، فضاهایی کمتحرک و ضرباهنگی تأملی پیش میبرد. قابها اغلب به شخصیتها فرصت میدهند در خلوت خود دیده شوند؛ سکوتها نیز گاه بیش از گفتوگوها دربارهٔ فاصلهٔ میان آنان اطلاع میدهند. این انتخاب با جهانبینی فیلم تناسب دارد: بحرانهای عاطفی لزوماً با فریاد و رویارویی آشکار نمیشوند و ممکن است در لحظهای عادی، در مکثی کوتاه یا در پرهیز از گفتن حقیقت ریشه بدوانند.
بااینهمه، همین خویشتنداری همیشه به سود فیلم کار نمیکند. ریتم کند و مکثهای طولانی در برخی بخشها، به جای انباشتن معنا، حرکت روایت را متوقف میسازند. فیلم گاهی بیش از اندازه به سکون خود اعتماد میکند و از تماشاگر میخواهد در فضایی بماند که تحول دراماتیک چندانی در آن رخ نمیدهد.
« این دگرگونی تناقضی ساده یا صرفاً کمدی از سرنوشت نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه، نوسانی میان تأمل دلنشین و یکنواختی است؛ نوسانی که سبب میشود برخی لحظات عاطفی، با وجود نیروی بالقوهشان، پیوندی محکم با مسیر کلی روایت پیدا نکنند. گفتوگوها و پیوندهای روایی دیوید در کنار کنسوئلا، با دوستی قدیمی و رابطهای دیرپا نیز درگیر است. این شخصیتهای پیرامونی مانند آینههایی متفاوت عمل میکنند: یکی فرصتی برای گفتوگوی صریح دربارهٔ میل و انتخاب فراهم میآورد و دیگری تصویری از پیوندی است که در آن صداقت و پنهانکاری درهمتنیدهاند.
رابطهٔ دیوید با پسرش نیز پژواکی از گذشتهٔ اوست و نشان میدهد گریز از تعهد فقط در قلمرو عشق رمانتیک باقی نمیماند؛ آثارش میتواند در خانواده نیز رسوب کند. باوجود این ظرفیت، فیلم گاهی معنای صحنه را بیش از حد در گفتوگو بیان میکند. بعضی جملهها چنان روشن و توضیحیاند که انگار برای آن گفته شدهاند تا مضمون فیلم را بهصراحت صورتبندی کنند، نه آنکه از دل شخصیت و موقعیت بجوشند.
این امر بهخصوص زمانی به چشم میآید که روایت میتوانست به تصویر، سکوت یا رفتار اعتماد کند. افزون بر آن، پیوند میان لحظات اثرگذار همیشه بهاندازهٔ کافی روان نیست؛ بخشهایی از رابطهٔ مرکزی از نظر عاطفی نیرومندند، اما انتقال از یک وضعیت به وضعیت دیگر گاه شتابزده یا کمپرداخت به نظر میرسد.
زمان، بدن و آسیبپذیری در لایهٔ عمیقتر، «Elegy» دربارهٔ مواجهه با زمان است؛ زمانی که نه فقط چهره و بدن، بلکه شیوهٔ دوستداشتن و تصور انسان از آینده را تغییر میدهد. دیوید میخواهد با تکیه بر تجربه و هوش، از غافلگیری عاطفی در امان بماند، اما زندگی بارها یادآوری میکند که فهمیدنِ آسیبپذیری با مصون ماندن از آن یکی نیست.
« گفتوگوها و پیوندهای روایی دیوید در کنار کنسوئلا، با دوستی قدیمی و رابطهای دیرپا نیز درگیر است. »
قوتها و کاستیها
بدن در فیلم صرفاً موضوع نگاه یا میل نیست؛ نشانهای از فناپذیری و از دسترفتن اختیار نیز هست. این بُعد به فیلم سنگینی خاصی میدهد، اما از آنجا که روایت دربارهٔ این مفاهیم بسیار سخن میگوید، گاهی تأثیرشان کمتر از آن چیزی میشود که میتوانست باشد. آنجا که فیلم به تصویر و سکوت مجال میدهد، معنای گذر زمان و ترس از فقدان پررنگتر میشود؛ آنجا که مضمونها مستقیم توضیح داده میشوند، حس کشف و ابهام کاهش مییابد.
بااینحال، پیوند میان عشق و آگاهی از فناپذیری، به اثر انسجام عاطفی میبخشد و آن را از یک داستان صرفاً عاشقانه فراتر میبرد. جمعبندی «Elegy» فیلمی آرام و اندوهبار دربارهٔ مردی است که آزادی را پناهگاهی در برابر صمیمیت ساخته و سپس در مواجهه با عشقی واقعی، محدودیتهای آن پناهگاه را میبیند.
بازیهای کنترلشدهٔ Ben Kingsley و Penélope Cruz به رابطه عمق میبخشند و نگاه Isabel Coixet، با تأکید بر سکوت و فضا، با جهان درونی شخصیتها هماهنگ است. در مقابل، کندی ریتم، گفتوگوهای گاه توضیحی و پیوند نهچندان یکدست میان لحظات مهم، از نیروی اثر میکاهند. بااینهمه، فیلم در بهترین لحظاتش تماشاگر را به پرسشی صادقانه میرساند: آیا انسان میتواند دوست بدارد، بیآنکه بخواهد دیگری را در اختیار بگیرد؟
پاسخ سادهای عرضه نمیشود، و همین امتناع از داوری آسان با حالوهوای سوگوار اثر سازگار است. «Elegy» بیش از آنکه داستان عشقی کامل یا بینقص باشد، تأملی دربارهٔ بهای گریز از آسیبپذیری است؛ تأملی که آرام پیش میرود و پس از پایان نیز در ذهن باقی میماند.
« بدن در فیلم صرفاً موضوع نگاه یا میل نیست؛ نشانهای از فناپذیری و از دسترفتن اختیار نیز هست. »
ثبت دیدگاه