نقد و بررسی
نقد File not found. (El Sur) | 1983
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خاطرهای که از دل سکوت سر برمیآورد «جنوب» ویکتور اریسه فیلمی است درباره فاصلهای که میان شناختنِ کسی و دوستداشتنِ او باقی میماند. استرلا، سالها پس از کودکی، به خاطراتش بازمیگردد؛ اما آنچه روایت میکند صرفاً داستان بزرگشدن یا مرور رخدادهای خانوادگی نیست. او میکوشد از خلال نشانههایی پراکنده، پدرش آگوستین را بفهمد: مردی که برای دخترش حضوری نیرومند و درعینحال دستنیافتنی دارد.
فیلم نه راز پدر را به معمایی برای حلکردن بدل میکند و نه به تماشاگر وعده میدهد که هر سکوت سرانجام توضیحی روشن خواهد یافت. موضوع اصلی، خودِ میل به دانستن است؛ میلی که از عشق میآید و با گذر زمان به اندوه آمیخته میشود. اریسه این رابطه را با ظرافتی کمنظیر میسازد. عاطفه در فیلم بیش از آنکه در گفتارهای صریح جریان داشته باشد، در مکثها، نگاهها و چیزهای کوچک خانه جا گرفته است.
استرلا پدرش را دوست دارد، اما او را چنانکه هست نمیشناسد؛ تصویری که از آگوستین در ذهن دختر شکل میگیرد، ترکیبی است از مشاهده، خیال و شواهد نیمهفهمیده. از همینرو فیلم بهجای آنکه فاصله پدر و دختر را با نزاعی آشکار توضیح دهد، آن را همچون شکافی آرام و تدریجی در تار و پود زندگی روزمره نشان میدهد.
نگاه کودکی و حافظه بزرگسالی روایت در مرز میان دو زمان حرکت میکند: زمان تجربههای کودکی و زمان بازگوییِ بزرگسالی. این دو سطح بهسادگی از هم جدا نمیشوند. خاطره در «جنوب» سندی بیطرف نیست؛ هر بار که به گذشته بازمیگردد، بخشی از آن روشن و بخشی دیگر همچنان در سایه میماند. صدای استرلا از آیندهای نامعلوم به تصاویر کودکی پیوند میخورد، اما این صدای بزرگسالانه قدرت دانای کل پیدا نمیکند.
« موضوع اصلی، خودِ میل به دانستن است؛ میلی که از عشق میآید و با گذر زمان به اندوه آمیخته میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او میتواند احساس آن روزها را بازشناسد، ولی نمیتواند همه آنچه را نمیدانسته به گذشته تزریق کند. این محدودیت، یکی از هوشمندانهترین انتخابهای فیلم است. جهان از منظر کودک، آکنده از معناهای پنهان است: رفتارهای بزرگسالان مهم به نظر میرسند، اما دلیلشان روشن نیست؛ اشیا حامل رمزند، اما رمزگشایی کامل از آنها ممکن نمیشود.
تماشاگر نیز در موقعیتی نزدیک به استرلا قرار میگیرد: میبیند، حدس میزند و گاه از ناتوانی خود در فهمیدن رنج میبرد. فیلم بهجای آنکه این ناتمامیِ شناخت را نقصی موقت تلقی کند، آن را به تجربهای انسانی بدل میسازد. در زندگی واقعی نیز نزدیکترین آدمها گاه بخشهایی از خود را از ما پنهان نگه میدارند؛ نه لزوماً از سر بیمهری، بلکه چون گذشتهشان پیش از ورود ما آغاز شده است.
پدر؛ چهرهای آرمانی و انسانی آگوستین در مرکز نگاه دخترش قرار دارد، اما فیلم او را به قهرمانی افسانهای تبدیل نمیکند. برای استرلا، پدر شخصیتی استثنایی و رازآلود است؛ مردی که حضورش در خانه نوعی جاذبه دارد و رفتارهایش میتواند ذهن دختر را به جهانهای دور ببرد. بااینحال، تماشاگر بهتدریج درمییابد که این تصویر آرمانی بر دانشی اندک بنا شده است.
پشت وقار و جذابیت پدر، اندوهی هست که دختر نمیتواند بهسادگی نامگذاریاش کند. بازی اومرو آنتونوتی در این نقش، بر همین دوگانگی استوار است. او آگوستین را نه با توضیحهای روانشناسانه، بلکه با ظرافتهای رفتاری زنده میکند: سکوتهایی که طول میکشند، نگاههایی که به جایی بیرون از قاب میروند و لحظههایی که گرمای پدرانه ناگهان با انزوایی درونی جایگزین میشود.
« او میتواند احساس آن روزها را بازشناسد، ولی نمیتواند همه آنچه را نمیدانسته به گذشته تزریق کند. »
شخصیتها و اجرا
در سوی دیگر، بازی ایکیار بولاین در نقش استرلا، حساسیت کودکانه را بدون شیرینکاری یا اغراق به تصویر میکشد. واکنشهای او اغلب بیش از کلماتش معنا دارند؛ او با شدت نگاه میکند، چون هنوز نمیداند برای فهمیدن باید چه پرسشی بپرسد. جنوب؛ جغرافیایی دور، کششی درونی عنوان فیلم وعده سفری جغرافیایی میدهد، اما جنوب در این روایت پیش از آنکه مکانی دیدهشده باشد، حضوری ذهنی است.
برای استرلا، آن منطقه به گذشته پدر، به خانوادهای دیگر و به زنی از زندگی پیشین او گره خورده است. جنوب از خلال اشارهها و تصورها شکل میگیرد؛ سرزمینی که دختر آن را ندیده، اما میکوشد از راه روایتهای دیگران به آن نزدیک شود. همین غیاب، به آن قدرتی خیالانگیز میبخشد. این جنوبِ دور، در عین حال استعارهای از بخشی از آگوستین است که در دسترس خانوادهاش نیست.
پدر در شمال زندگی میکند، اما بخشی از عاطفه و خاطرهاش انگار در جای دیگری جا مانده است. استرلا میخواهد آن بخش را بشناسد، ولی فیلم مرز میان جغرافیا و روان را حفظ میکند: هرچه دختر به نشانههای گذشته نزدیکتر میشود، ضرورتاً به حقیقت کامل نزدیک نمیشود. اریسه از این فاصله برای ساختن حالوهوایی رازآلود بهره میگیرد؛ جنوب نه پاسخ نهایی، بلکه نامی برای اشتیاق به چیزی دور و دستنیافتنی است.
تصویر، نور و معماری سکوت زبان بصری فیلم از مهمترین ابزارهای روایت آن است. قابها با دقتی نقاشانه چیده شدهاند و نور، بهجای آنکه فقط فضا را روشن کند، کیفیت عاطفی هر صحنه را تعیین میکند. خانه در نگاه نخست پناهگاهی آشناست، اما راهروها، اتاقها و مرز میان فضای داخلی و بیرون، گاهی حسی از محصورشدگی و فاصله میآفرینند.
« در سوی دیگر، بازی ایکیار بولاین در نقش استرلا، حساسیت کودکانه را بدون شیرینکاری یا اغراق به تصویر میکشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
منظرهها نیز صرفاً پسزمینه نیستند؛ آنها به حالوهوایی درونی بدل میشوند که شخصیتها در آن تنها یا منتظر به نظر میرسند. اریسه به اشیا نیز جایگاهی ویژه میدهد. چیزهایی که در نگاه نخست عادیاند، در حافظه استرلا به نشانههایی عاطفی تبدیل میشوند. چنین جزئیاتی فیلم را از توضیحدادن بینیاز میکند: معنای صحنه گاه در شیئی کوچک یا در مکثی میان دو جمله پنهان است.
موسیقی و طراحی صدا نیز با احتیاط به کار رفتهاند؛ سکوت در اینجا خلأ نیست، بلکه فضایی است که در آن شخصیتها چیزی را احساس میکنند و از گفتنش بازمیمانند. حاصل، سینمایی است که به تماشاگر فرصت میدهد تصویر را تماشا کند، نه اینکه صرفاً اطلاعات داستانی دریافت کند. ریتمی آرام و ابهامی سنجیده آرامش فیلم برای برخی تماشاگران سرچشمه لذت و برای برخی دیگر مانعی جدی خواهد بود.
رویدادها با شتاب پیش نمیروند و فیلم کمتر به اوجهای پرتحرک یا توضیحهای سرراست متوسل میشود. این ریتم، با منطق خاطره تناسب دارد: یادآوری اغلب خطی نیست و معنای یک لحظه ممکن است سالها بعد آشکار شود. بااینحال، مکثهای طولانی و تأکید بر فضا ممکن است در بخشهایی برای مخاطبی که انتظار پیشروی روایی منظم دارد، کند یا کمحادثه جلوه کند.
ابهام نیز حاصل انتخابی زیباییشناختی است، اما بیهزینه نیست. فیلم برخی پرسشهای مربوط به گذشته آگوستین را باز میگذارد و به تماشاگر امکان نمیدهد همه انگیزهها را به صورت قطعی مرتب کند. این امتناع از توضیح، با مضمون اثر هماهنگ است؛ بااینهمه، ممکن است برای کسانی که جمعبندی روشن میخواهند، ناکافی به نظر برسد.
« چیزهایی که در نگاه نخست عادیاند، در حافظه استرلا به نشانههایی عاطفی تبدیل میشوند. »
قوتها و کاستیها
نکته مهم آن است که ابهام فیلم صرفاً پوششی برای کمبود اطلاعات نیست: در بسیاری از لحظهها، ندانستن خود موضوع است. استرلا با خلأهایی زندگی میکند که هیچ روایت کاملی نمیتواند بهتمامی پر کند. اثری ناتمام، اما صاحبِ تمامیت عاطفی تاریخ ساخت فیلم، نگاه به آن را پیچیدهتر میکند. «جنوب» قرار بود بخش دیگری داشته باشد که سفر استرلا به جنوب اسپانیا را دنبال کند، اما آن بخش ساخته نشد؛ ازاینرو فیلم در شکل موجود، پایان طرح اولیه اریسه را در بر ندارد.
این واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت، زیرا مرزهای روایت و سرنوشت پرسشهایش را متأثر کرده است. بااینحال، اثر در وضعیت کنونی نیز نیرویی مستقل دارد: شمالِ دیدهشده و جنوبِ غایب، در کنار هم ساختاری میسازند که ناخواسته با مضمون خاطره و دسترسناپذیری گذشته همآواست. نباید ناتمامبودن تولید را با ناتوانی هنری یکی دانست.
فیلم در سطح تجربه عاطفی، به نقطهای میرسد که جهانش برای تماشاگر معنا پیدا میکند، حتی اگر همه مسیر طراحیشده طی نشده باشد. البته دانستن اینکه بخش مهمی از داستان ساخته نشده، میتواند حس فقدان را تشدید کند؛ اما این فقدان، در کنار تأثیرگذاری فیلم، بخشی از مواجهه با آن است. «جنوب» هم اثری کامل در تجربه تماشای خود است و هم یادآور روایتی که مجال کاملشدن نیافته است.
جمعبندی «جنوب» فیلمی درباره رازگشایی قطعی نیست؛ درباره عشقی است که در پی شناختن میرود و در مسیر درمییابد شناخت همیشه حدی دارد. ویکتور اریسه رابطه پدر و دختر را با پرهیز از عاطفهگرایی آشکار، از خلال حافظه، سکوت و جزئیات بصری میسازد. بازیهای ظریف، نورپردازی حسابشده و کشش شاعرانه جنوب، فضایی میآفرینند که بیش از آنکه پاسخی عرضه کند، تماشاگر را به تأمل وامیدارد.
« استرلا با خلأهایی زندگی میکند که هیچ روایت کاملی نمیتواند بهتمامی پر کند. »
جمعبندی
ریتم کند، ابهام روایی و ناتمامماندن طرح اولیه ممکن است تجربه را برای بعضی مخاطبان دشوار سازد؛ اما همین ویژگیها با جهانبینی اثر پیوند دارند. فیلم از ما نمیخواهد رازهای آگوستین را بهزور حل کنیم. کافی است همراه استرلا بپذیریم که پدران، همچون گذشته، همیشه بخشی ناشناخته در خود دارند.
آنچه باقی میماند، نه پاسخ کامل، بلکه تصویری لطیف و اندوهناک از تلاشی صمیمانه برای نزدیکشدن به کسی است که دوستش داریم و هرگز نمیتوانیم تماماً بشناسیم.
« فیلم از ما نمیخواهد رازهای آگوستین را بهزور حل کنیم. »



ثبت دیدگاه