نقد و بررسی
نقد مرد سنگدل (Ek Villain) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای در سایهٔ خشونت «اک ویلین» میکوشد دو قلمرو ظاهراً ناهمگون را در یک روایت جمع کند: عاشقانهای دربارهٔ امکان دگرگونی و تریلری جنایی دربارهٔ وسوسهٔ انتقام. در مرکز داستان، گورو قرار دارد؛ مردی که پیشتر با خشونت خو گرفته، اما در پی آشنایی با آیشا میخواهد زندگی دیگری برای خود بسازد.
آرامش این زندگی تازه شکننده است و هنگامی که آیشا قربانی یک قاتل زنجیرهای میشود، گورو بار دیگر به سوی گذشتهای بازمیگردد که گمان میکرد پشت سر گذاشته است. این طرح، از همان ابتدا تضادی دراماتیک در خود دارد: آیا عشق میتواند انسانی خشن را تغییر دهد، و آیا فقدان همان عشق، او را دوباره به خشونت میکشاند؟
فیلم با تکیه بر این پرسش، داستان انتقام را به بررسی سطحی اما قابلتوجهی از خشم، دلبستگی و انتخاب بدل میکند. بااینحال، پیوند میان این ایدهها همیشه به یک اندازه استوار نیست؛ گاه احساسات شخصیتها بهخوبی در خدمت تعلیق قرار میگیرند و گاه هر دو مسیر، جدا از یکدیگر پیش میروند. روایت و ریتم ساختار روایی فیلم میان گذشته و حال، رابطهٔ عاشقانه و پیگیری جنایت در رفتوآمد است.
این جابهجاییها قرار است به تدریج ابعاد شخصیتها و انگیزههایشان را روشن کند، اما پیوستگی روایت در بخشهایی آسیب میبیند. برخی قطعات داستانی بهجای آنکه بهنرمی در مسیر اصلی جای بگیرند، همچون توقفهایی میان لحظات پرتنش احساس میشوند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است گاهی بیش از آنکه درگیر کشف رابطهٔ میان رویدادها شود، متوجه شلوغی و پراکندگی روایت باشد.
« فیلم با تکیه بر این پرسش، داستان انتقام را به بررسی سطحی اما قابلتوجهی از خشم، دلبستگی و انتخاب بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این آشفتگی بهویژه در نسبت میان بخش عاشقانه و خط جنایی آشکار است. فیلم برای ساختن رابطهٔ گورو و آیشا زمان زیادی صرف میکند؛ تصمیمی که از نظر موضوعی قابل دفاع است، زیرا شدت فقدان باید از اهمیت رابطهای که از دست رفته میآید. اما طولانیشدن این بخش، در بعضی مقاطع از نیروی پیشبرندهٔ تریلر میکاهد.
در سوی دیگر، هنگامی که داستان بر تعقیب قاتل متمرکز میشود، ریتم جان میگیرد و فیلم بار دیگر به مسیر هیجان بازمیگردد. این نوسان، تجربهای ناهموار میسازد: بخشهایی پرکشش و سرگرمکنندهاند، اما گذار میان آنها همیشه طبیعی نیست. شخصیت گورو و بازگشت به گذشته گورو شخصیتی است که کشمکش اصلی فیلم درون او شکل میگیرد.
گذشتهٔ خشونتبارش تنها پیشینهای برای توجیه مهارتها یا رفتارهایش نیست؛ نیرویی است که مدام او را به سوی همان هویتی میکشاند که قصد گریز از آن را داشته است. آیشا برای او نشانهٔ امکان یک زندگی آرامتر است، اما فیلم بهجای آنکه دگرگونی گورو را فرایندی کاملاً تدریجی و پیچیده تصویر کند، گاه از رابطهٔ عاشقانه بهعنوان میانبری برای توضیح تغییر او بهره میگیرد.
بازگشت گورو به خشونت، در سطح احساسی قابلدرک است، زیرا داستان آن را از دل سوگ و خشم بیرون میآورد. بااینحال، پرسش مهمتر این است که آیا انتقام میتواند چیزی را که از دست رفته جبران کند، یا تنها زخم را به شکلی دیگر گسترش میدهد. فیلم ظرفیت پرداخت عمیقتر این پرسش را دارد، اما بیشتر اوقات بر حرکت روایی و شدت عاطفی تکیه میکند تا واکاوی کامل پیامدهای اخلاقی تصمیمهای گورو.
« این آشفتگی بهویژه در نسبت میان بخش عاشقانه و خط جنایی آشکار است. »
شخصیتها و اجرا
با وجود این، تضاد میان میل او به رهایی از گذشته و کشش دوبارهٔ خشونت، یکی از ستونهای مؤثر داستان باقی میماند. آیشا و بخش عاشقانه آیشا در بخش عاشقانه نقشی محوری دارد، اما شخصیتپردازی او بیش از آنکه همواره مستقل و چندلایه باشد، گاهی در نسبت با دگرگونی گورو تعریف میشود. رابطهٔ این دو قرار است گرمایی انسانی در برابر فضای سرد و تهدیدآمیز جنایی ایجاد کند.
لحظات مشترکشان، به فیلم فرصتی میدهد تا از ضرباهنگ خشن خود فاصله بگیرد و وجهی لطیفتر نشان دهد. همین تضاد، در بهترین لحظات، باعث میشود فقدان آیشا برای گورو معنای عاطفی پیدا کند و انگیزهٔ او صرفاً به پیشبردن یک داستان انتقام محدود نماند. مشکل آنجاست که این رابطه گاه بیش از اندازه کش میآید.
برخی صحنهها احساسات مشابهی را تکرار میکنند، بیآنکه اطلاعات تازهای دربارهٔ شخصیتها یا پیوندشان به دست دهند. ازاینرو، تأثیری که بخش عاشقانه باید بر روایت جنایی بگذارد، گاهی با طولانیشدن خود کمرنگ میشود. فیلم در خلق لحظات رمانتیک و نمایش جذابیت زوج اصلی موفقتر از آن است که این رابطه را در تمام مدت به پیوندی پیچیده و باورپذیر تبدیل کند.
قاتل و بازی ریتیش دیشموخ یکی از مهمترین نقاط قوت فیلم، بازی ریتیش دیشموخ در نقش قاتل است. او از تصویری که بسیاری از تماشاگران ممکن است پیشاپیش از نقشهایش داشته باشند فاصله میگیرد و حضوری ناآرامکننده میسازد. اثرگذاری این نقش فقط از رفتارهای خشن نمیآید؛ تفاوت میان ظاهر روزمرهٔ شخصیت و جنایتی که مرتکب میشود، به آن حالتی دلهرهآور میدهد.
« با وجود این، تضاد میان میل او به رهایی از گذشته و کشش دوبارهٔ خشونت، یکی از ستونهای مؤثر داستان باقی میماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دیشموخ این تناقض را با کنترل و جدیتی چشمگیر به نمایش میگذارد و در نتیجه، حضور او به یکی از منابع اصلی تنش بدل میشود. فیلم با معرفی قاتل، امکان تقابل دو چهرهٔ متفاوت از خشونت را فراهم میکند: خشونت سازمانیافته و پیشین گورو در برابر تهدیدی که از سوی قاتل پدید میآید. این تقابل از نظر نمایشی جذاب است، هرچند انگیزهها و منطق روانی شخصیتها همیشه به اندازهٔ بازی دیشموخ پرداخت نمیشوند.
بااینحال، او به نقش نیرویی میبخشد که تماشاگر را در صحنههای مشترک با گورو متوجه خطر نگه میدارد و فضای تریلر را تقویت میکند. موسیقی و فضای صوتی موسیقی از برجستهترین عناصر فیلم است و به آن انرژی و هویتی شنیداری میبخشد. ترانهها در ذهن میمانند و گاه حتی پس از پایان صحنه، حالوهوای آن را همراه خود حفظ میکنند.
موسیقی در بخش عاشقانه به لطافت و شور رابطه کمک میکند و در لحظات پرتنش، بر هیجان صحنهها میافزاید. این تنوع باعث میشود قطعات موسیقایی صرفاً زینت روایت نباشند و در شکلدادن به فضای احساسی فیلم نقش داشته باشند. البته حضور پررنگ موسیقی همیشه به سود انسجام اثر نیست. در برخی لحظات، موسیقی و ترانهها آنقدر برجستهاند که توجه را از ضعفهای روایی یا گذارهای ناپیوسته منحرف میکنند.
اما همین نیروی موسیقایی، برای بسیاری از تماشاگران بخشی از اصلیترین جذابیت فیلم خواهد بود. «اک ویلین» از آن آثاری است که تجربهٔ شنیداریاش میتواند مستقل از کیفیت یکدست داستان، در خاطر بماند. هیجان، اجرا و پایانبندی فیلم در میانهٔ روایت، با کنار هم قراردادن تعقیب، تهدید و رویاروییهای عاطفی، لحظاتی سرگرمکننده میآفریند.
« موسیقی و فضای صوتی موسیقی از برجستهترین عناصر فیلم است و به آن انرژی و هویتی شنیداری میبخشد. »
قوتها و کاستیها
ترکیب عاشقانه و جنایی، هرچند همیشه متوازن نیست، گاهی به نتیجهای پرهیجان میرسد: یک صحنه میتواند همزمان حامل خاطرهای عاطفی و زمینهساز خطری تازه باشد. همین رفتوآمد میان لطافت و خشونت به اثر رنگوبویی متمایز میدهد و مانع میشود صرفاً به یک ملودرام عاشقانه یا یک تریلر جنایی معمولی فروکاسته شود.
بااینحال، هیجان در بخش پایانی به اندازهٔ ظرفیت داستان حفظ نمیشود. فیلم برای رسیدن به جمعبندی، بخشی از نیروی تعلیق خود را از دست میدهد و نتیجه نیز آنچنان که زمینهچینیها وعده میدهند، اثر عاطفی نیرومندی بر جای نمیگذارد. بدون آشکارکردن جزئیات داستان، میتوان گفت پایانبندی در بستن مسیرهای روایی و تثبیت معنای اخلاقی انتقام چندان قاطع نیست.
در نتیجه، تماشاگر ممکن است پس از تجربهٔ چند صحنهٔ مؤثر، حس کند حاصل نهایی کمتر از آن چیزی است که روایت نوید میداد. جمعبندی «اک ویلین» فیلمی نابرابر اما برخوردار از جذابیتهای روشن است. موسیقی بهیادماندنی، بازی دلهرهآور ریتیش دیشموخ و ترکیب گاهوبیگاه موفقِ عاشقانه و جنایی، آن را به اثری سرگرمکننده تبدیل میکنند.
در سوی دیگر، پراکندگی روایت، کشآمدن بخش عاشقانه و افت نسبی هیجان در پایان، مانع از آن میشوند که همهٔ اجزای فیلم در یک تجربهٔ منسجم به هم برسند. ارزش اصلی اثر در تقابل میان زندگی آرامی است که گورو آرزویش را دارد و خشونتی که همچنان در وجود او ریشه دارد. فیلم این تقابل را بهروشنی طرح میکند، اما همیشه فرصت یا دقت لازم را برای کاویدن تمام پیامدهای آن به کار نمیگیرد.
« بااینحال، هیجان در بخش پایانی به اندازهٔ ظرفیت داستان حفظ نمیشود. »
جمعبندی
حاصل، فیلمی است که لحظات پرقدرت و بهیادماندنی دارد، ولی از نظر روایت و جمعبندی همسطح بهترین بخشهای خود نیست؛ اثری که میتواند با موسیقی و بازی بازیگرانش در خاطر بماند، حتی اگر قصهاش در تمام مسیر به همان اندازه اثرگذار نباشد.
ثبت دیدگاه