نقد و بررسی
نقد مرگ در برابر دیدگان همگان (Dying in Plain Sight) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از آنچه دیده نمیشود «Dying in Plain Sight» درام تلویزیونیِ میشل اوئله است؛ اثری الهامگرفته از رویدادهای واقعی که داستان مورگان کروز، دانشآموزی دبیرستانی، و مادرش کیم را دنبال میکند. محور فیلم نه صرفاً بیماری مورگان، بلکه نادیدهماندن رنجی است که پشت نشانههای ظاهراً امیدوارکننده پنهان میشود: کاهش وزن او تحسین دیگران را برمیانگیزد، حال آنکه بدنش بهتدریج بهای سنگینی میپردازد.
همزمان، کیم پس از ترک همسر خیانتکارش، به شیوهای وسواسآمیز به تغذیهٔ سالم و کنترل وزن دل میبندد و نمیفهمد نگاه او به غذا و بدن چه اثری بر دخترش گذاشته است. فیلم از همین تضاد تلخ نیرو میگیرد: چیزی که در چشم اطرافیان نشانهٔ پیشرفت به نظر میرسد، میتواند فریادی خاموش برای کمک باشد.
بدن، نگاه دیگران و سکوت یکی از مهمترین دستاوردهای فیلم، پیوندی است که میان تجربهٔ شخصی مورگان و قضاوتهای روزمرهٔ اطرافیان برقرار میکند. بدن او فقط موضوعی پزشکی نیست؛ به سطحی بدل میشود که دیگران توقعات، تعصبها و ارزشداوریهایشان را بر آن مینویسند. تحسین کاهش وزن، در چنین فضایی، لزوماً محبتآمیز یا بیضرر نیست.
« تحسین کاهش وزن، در چنین فضایی، لزوماً محبتآمیز یا بیضرر نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ممکن است ناخواسته رفتار خطرناکی را تقویت کند، بهخصوص هنگامی که نوجوان در پی تأیید و پذیرفتهشدن است. فیلم بهدرستی نشان میدهد که خطر، همیشه در انزوای کامل یا پنهانکاری آشکار رخ نمیدهد. گاهی آدمها نشانهها را میبینند، اما آنها را در چارچوبی اشتباه تفسیر میکنند؛ گاهی هم آنقدر درگیر نگرانیهای خود هستند که مجال دیدن دیگری را از دست میدهند.
عنوان فیلم نیز بر همین غفلت دلالت دارد: آنچه در برابر چشم است، الزاماً فهمیده نمیشود. با این حال، اثر گاهی آنقدر بر پیام خود تأکید میکند که فضای تأمل را محدود میسازد؛ انگار میخواهد پیش از آنکه مخاطب به کشف معنای موقعیت برسد، نتیجه را برایش توضیح دهد. مورگان؛ مرکز عاطفی فیلم بازی رافا ویراغو در نقش مورگان، مهمترین تکیهگاه عاطفی فیلم است.
او شخصیت را به مجموعهای از علائم یا قربانیِ صرفِ شرایط تقلیل نمیدهد؛ در چهره و رفتار مورگان میتوان همزمان آسیبپذیری، میل به تعلق و تلاش برای پنهانکردن آشفتگی درونی را دید. این بازی به بخشهایی که ممکن بود صرفاً شرحی از یک مسئلهٔ اجتماعی باشند، بُعدی انسانی میبخشد. مخاطب فقط با دانستن خطرهای اختلال غذایی روبهرو نیست؛ با نوجوانی مواجه است که میکوشد در میان فشارهای خانواده، مدرسه و نگاه همسالان جای خود را پیدا کند.
« ممکن است ناخواسته رفتار خطرناکی را تقویت کند، بهخصوص هنگامی که نوجوان در پی تأیید و پذیرفتهشدن است. »
شخصیتها و اجرا
با این همه، فیلمنامه گاهی در پرداخت انتخابهای مورگان شتابزده عمل میکند. برخی تصمیمهای او برای پیشبرد بحران لازم به نظر میرسند، اما از دل شخصیتپردازی بهاندازهٔ کافی برنمیآیند. نتیجه این است که تماشاگر ممکن است بهجای فهمیدن منطق عاطفی رفتار او، از خود بپرسد چرا بار دیگر چنین انتخابی کرد.
این لغزش مهم است، زیرا فیلم دربارهٔ بیماریای سخن میگوید که فهم آن نیازمند توجه به ترسها، فشارها و سازوکارهای روانی است، نه داوری ساده دربارهٔ رفتار بیمار. کیم؛ مادری میان نیت و پیامد رابطهٔ کیم و مورگان، پیچیدهترین لایهٔ دراماتیک اثر را شکل میدهد. کیم قرار نیست صرفاً مادری بیرحم یا شخصیتی شرور باشد؛ او نیز با بحران زندگی خودش، از جمله پایان ازدواجش، دستوپنجه نرم میکند.
بااینحال، نیت خوب بهتنهایی مانع آسیب نمیشود. فیلم در پی نشاندادن فاصلهٔ میان مراقبت و کنترل است: توجهی که بر وزن، کالری و «درستغذاخوردن» متمرکز میشود، ممکن است بهجای شنیدن نیازهای فرزند، بدن او را به مسئلهای برای اصلاح تبدیل کند. این وجه از داستان ظرفیت تأملبرانگیزی دارد، چون مسئولیت را نه به یک لحظهٔ ناگهانی، بلکه به مجموعهای از رفتارها و باورهای عادیشده پیوند میزند.
« با این همه، فیلمنامه گاهی در پرداخت انتخابهای مورگان شتابزده عمل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، فیلم گاهی پیچیدگی رابطه را به زبانی آموزشی و صریح فرو میکاهد. کیم در بعضی لحظهها بیش از آنکه شخصیتی با تناقضها و نقاط کور باورپذیر باشد، وسیلهای برای انتقال پیام فیلم میشود. اگر روایت به سکوتها، مکثها و واکنشهای کوچک او اعتماد بیشتری میکرد، احتمالاً تأثیر عاطفی رابطه عمیقتر میشد.
فضاسازی و رنگهای رو به خاموشی فضای بصری فیلم، با تیرهترشدن تدریجی رنگها، یکی از انتخابهای مؤثر آن است. این تغییر بهجای آنکه فقط تزئینی باشد، با فرسایش روانی مورگان و سنگینترشدن فضای خانوادگی همنوا میشود. رنگها آرامآرام از حس امنیت و روزمرگی فاصله میگیرند و به تجربهای بستهتر و تلختر میدان میدهند.
این روند به مخاطب کمک میکند فشار روایت را حس کند، حتی وقتی گفتوگوها بیش از اندازه توضیحی میشوند. کارگردانی میشل اوئله در ساختن این لحن، بهویژه در هماهنگی میان فضای خانه و حال روحی شخصیتها، قابل توجه است. اما فیلم در بعضی صحنهها بهجای اعتماد به تصویر و بازیها، موسیقی و گفتوگو را به خدمت تأکیدهای عاطفی مستقیم میگیرد.
« بااینحال، فیلم گاهی پیچیدگی رابطه را به زبانی آموزشی و صریح فرو میکاهد. »
قوتها و کاستیها
چنین لحظههایی گاه بهجای آنکه احساس را برانگیزند، آن را برای تماشاگر تعیین میکنند. همین نوسان میان فضاسازی سنجیده و توضیحگویی آشکار، کیفیت اثر را نامتوازن میسازد. روایتی پرموضوع و گاه شلوغ «Dying in Plain Sight» میخواهد همزمان دربارهٔ اختلال غذایی، فشار اجتماعی بر بدن، رابطهٔ مادر و دختر، خیانت زناشویی، آسیبهای نوجوانی و نقش اطرافیان حرف بزند.
این گستردگی نشان میدهد سازندگان قصد داشتهاند مسئله را در خلأ فردی روایت نکنند؛ بیماری مورگان در محیطی شکل میگیرد که خانواده و جامعه در آن سهم دارند. اما تعدد موضوعها همیشه به غنای بیشتر نمیانجامد. بعضی خطهای روایی فرصت کافی برای رشد پیدا نمیکنند و کنار هم قرارگرفتنشان گاهی به انباشت بحرانها میماند.
از همینجا انتقاد به مستقیمبودن پیام فیلم نیز قوت میگیرد. اثر بارها نکتهای را که از پیش روشن شده، دوباره بیان میکند؛ اصطلاحها و توضیحهای مرتبط با بیماری نیز گاه چنان تکرار میشوند که روایت به برنامهای آموزشی نزدیک میشود. این رویکرد ممکن است برای آگاهسازی مفید باشد، اما سینما زمانی نیرومندتر است که اطلاعات را در کنش و رابطه حل کند.
« چنین لحظههایی گاه بهجای آنکه احساس را برانگیزند، آن را برای تماشاگر تعیین میکنند. »
جمعبندی
در این فیلم، برخی صحنهها پیش از آنکه به زندگی شخصیتها تعلق داشته باشند، برای رساندن یک گزاره طراحی شدهاند. نتیجه، لحظاتی تأثیرگذار در کنار بخشهایی کشدار و اغراقشده است. جمعبندی «Dying in Plain Sight» اثری بینقص نیست؛ روایتش گاهی بیش از اندازه شلوغ میشود، پیامش را با صراحتی آموزشی تکرار میکند و در برخی لحظهها از باورپذیری فاصله میگیرد.
بااینحال، بازی درخشان رافا ویراغو، توجه فیلم به آسیبی که زیر ظاهرِ تحسینبرانگیز پنهان میشود و انتخابهای بصریِ رو به تیرگی، به آن نیرویی عاطفی میبخشند. فیلم در بهترین لحظاتش یادآور میشود که مراقبت، فقط نظارت بر بدن دیگری نیست؛ شنیدن رنجی است که ممکن است پشت سکوت، انکار یا حتی تشویق اطرافیان مخفی شده باشد.
پایان احساسی اثر، بدون آنکه همهٔ پیچیدگیهای مسئله را بهسادگی حل کند، بر ضرورت حمایت و امکان بازگشت به زندگی تأکید میگذارد. همین تأکید، در کنار نارساییهای روایی، فیلم را به تجربهای نابرابر اما ماندگار تبدیل میکند: گاه صریحتر از آنچه لازم است، اما در هستهٔ انسانیاش صادق و تکاندهنده.
« در این فیلم، برخی صحنهها پیش از آنکه به زندگی شخصیتها تعلق داشته باشند، برای رساندن یک گزاره طراحی شدهاند. »



ثبت دیدگاه