نقد و بررسی
نقد کرهٔ اردک (Duck Butter) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهٔ صمیمیت در حالت فشرده «Duck Butter» از فرضی ساده اما تحریکآمیز آغاز میشود: اگر دو نفر که تازه با هم آشنا شدهاند، یک شبانهروز را بیوقفه کنار یکدیگر بگذرانند و در هر ساعت به شکلی از صمیمیت تن بدهند، آیا میتوانند زمان لازم برای شکلگیری رابطه را فشرده کنند؟ نایما و سرجیو از دروغها و بازیهای رایج در رابطههای امروزی دلزدهاند؛ پس صداقت را نه بهعنوان آرمانی دور، بلکه همچون قاعدهای عملی وارد یک آزمایش عاشقانه میکنند.
فیلم بهجای آنکه این قاعده را نسخهای برای عشق معرفی کند، آن را در معرض فشار میگذارد: آیا گفتن همهچیز واقعاً به شناخت میانجامد، یا گاهی فقط فاصلهٔ میان دو آدم را عریانتر میکند؟ جذابیت آغازین فیلم از همین ناسازگاری میآید. صمیمیت معمولاً در گذر زمان، میان وقفهها و تردیدها شکل میگیرد؛ اما این دو شخصیت میکوشند با برنامهریزی، زمان را دور بزنند.
قراردادشان ظاهراً روشن و جسورانه است، ولی هرچه جلوتر میروند، روشن میشود که تعریف هرکدام از صداقت، نزدیکی و تعهد الزاماً با تعریف دیگری یکی نیست. بنابراین ایدهٔ مرکزی بهانهای برای نمایش یک رابطهٔ بینقص نیست؛ برعکس، سازوکار فیلم کمک میکند میل به نزدیکی و ترس از پیامدهای آن همزمان دیده شوند.
دو شخصیت در برابر آینهٔ یکدیگر نایما و سرجیو در برخورد نخست، دو قطب متفاوت به نظر میرسند. تفاوت خلقوخو و شیوهٔ مواجههشان با جهان، تنش و جنبوجوشی میسازد که فیلم به آن نیاز دارد. یکی بیشتر مراقب است و گاه عقب میکشد؛ دیگری با انرژی و صراحت پیش میرود. این تقابل بهخودیخود تازگی ندارد، اما در قالب گفتوگوهای پیدرپی و موقعیتی که امکان فاصله گرفتن را محدود میکند، به موتور صحنهها بدل میشود.
« جذابیت آغازین فیلم از همین ناسازگاری میآید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جذابیت رابطه هم از همینجا برمیخیزد: نه از هماهنگی کامل، بلکه از تفاوتی که مدام آن دو را به واکنش وامیدارد. با این همه، فیلم همیشه در پرورش این تفاوتها موفق نیست. گاهی رفتار شخصیتها از تجربهها و نیازهای درونیشان برمیآید، اما گاهی ناگهانی تغییر میکند تا موقعیت تازهای برای جدل یا نزدیکی فراهم شود.
در نتیجه، مخاطب ممکن است بهجای آنکه دگرگونی عاطفی را بهتدریج حس کند، با چرخشهایی روبهرو شود که بیشتر تابع ریتم صحنهاند تا تحول شخصیت. با وجود این نابرابری، رابطهٔ میان نایما و سرجیو به کمک بازی دو بازیگر اصلی زنده میماند و از تبدیل شدن به مجموعهای از ایدههای انتزاعی نجات پیدا میکند.
بازیهایی که به جای نمایش، زندگی میکنند بخش بزرگی از اثرگذاری فیلم بر دوش آلیا شاوکت و لایا کوستا است. حضورشان در کنار یکدیگر حالتی سبک، ناآرام و گاه پیشبینیناپذیر دارد؛ گویی رابطه هنوز در حال ساختهشدن است و بازیگران نیز بهجای اجرای نسخهای صیقلی از عاشقشدن، به آشفتگی آن تن میدهند.
مکثها، نگاهها و لحظههایی که گفتوگو از مسیر اصلی منحرف میشود، به فیلم کیفیتی خام میبخشد. در بهترین لحظات، احساس نمیکنیم با دو شخصیت روبهرو هستیم که دیالوگهای ازپیشتعیینشده را به نوبت میگویند؛ بیشتر شاهد دو آدمیم که تلاش میکنند در همان لحظه بفهمند چه میخواهند و چه چیزی را از دیگری پنهان کردهاند.
« جذابیت رابطه هم از همینجا برمیخیزد: نه از هماهنگی کامل، بلکه از تفاوتی که مدام آن دو را به واکنش وامیدارد. »
شخصیتها و اجرا
این بیپیرایگی گاهی به نقطهٔ قوت و گاهی به عامل ناهماهنگی بدل میشود. صحنههای صمیمی، الزاماً شاعرانه یا دلانگیز نیستند و فیلم از نشان دادن دستپاچگی، خودآگاهی و حتی لحظههای ناخوشایند پرهیز نمیکند. همین انتخاب، نزدیکی را واقعیتر میکند؛ اما طبیعینمایی بهتنهایی جای پرداخت دراماتیک را نمیگیرد.
بعضی لحظات چنان نامتعارف یا معذبکنندهاند که تماشاگر ممکن است بهجای خواندن آنها بهعنوان بخشی از تجربهٔ شخصیتها، از خود بپرسد فیلم چرا این موقعیت را اینقدر کش میدهد. صداقت؛ فضیلت یا ابزار فشار؟ پرسش مهم فیلم این نیست که صداقت خوب است یا بد؛ پرسش این است که صداقت در چه شرایطی و با چه انتظاری طلب میشود.
نایما و سرجیو میخواهند دروغ را کنار بگذارند، اما حقیقتگویی در رابطهٔ آنها بهتدریج رنگ آزمون پیدا میکند. وقتی هر لحظه فرصتی برای اعتراف، پرسش یا آشکار کردن زخمی قدیمی میشود، صداقت دیگر صرفاً راهی برای شناخت نیست؛ میتواند به مطالبهای طاقتفرسا و حتی راهی برای واداشتن دیگری به واکنش تبدیل شود.
فیلم در این زمینه نکتهای قابلتأمل دارد: بیپردهگویی لزوماً به معنای شنیدن و فهمیدن نیست. از همین منظر، ایدهٔ «فشرده کردن رابطه» تناقضی درونی دارد. دو شخصیت میکوشند با حذف زمان انتظار، از آهستگیِ آشنایی عبور کنند؛ اما زمان فقط فاصلهای خالی میان دو اعتراف نیست. فرصتِ مکث، فراموشی موقت، بازگشت و سنجیدن احساسهاست که به رابطه امکان میدهد آنچه را آشکار شده جذب کند.
« این بیپیرایگی گاهی به نقطهٔ قوت و گاهی به عامل ناهماهنگی بدل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم این تناقض را بهخوبی طرح میکند، هرچند همیشه آن را به نتیجهای دقیق و قانعکننده نمیرساند. آزمایش از نظر ایده پربار است، اما نتیجهٔ عاطفیاش گاه کمتر از ظرفیت پرسشهایش به نظر میرسد. ریتم تکرار و فرسودگی تماشاگر ساختار فیلم بر تکرار چرخهای بنا شده است: نزدیکشدن، گفتوگو، آشکار شدن مسئلهای تازه و بالا گرفتن تنش.
این الگو در شروع، حس کنجکاوی میآفریند؛ هر ساعت وعده میدهد که شکل تازهای از رابطه را پیش چشم بگذارد. اما تکرار، بهتدریج همان چیزی میشود که فیلم باید بر آن غلبه کند. هنگامی که الگوی صحنهها قابلتشخیص میشود، بعضی گفتوگوها دیگر به کشف تازهای نمیانجامند و صرفاً دور دیگری از همان اضطرابها را بازتولید میکنند.
این مسئله به معنای بیاثر بودن تمام بخشهای میانی نیست. فرسودگیِ تدریجی میتواند بازتابی از فشار تجربهای باشد که دو شخصیت برای خود ساختهاند. بااینحال، میان تکراری که عمداً خستگی رابطه را منتقل میکند و تکراری که خودِ روایت را کند میسازد، مرزی باریک وجود دارد. «Duck Butter» گاهی از این مرز عبور میکند و از انرژیِ آغازین فاصله میگیرد.
گفتوگوهای پراکنده و صحنههایی که بیش از اندازه در فضای معذب خود میمانند، باعث میشوند ریتم اثر برای بخشی از مخاطبان کشدار شود. فرم نزدیک، جهان محدود تمرکز فیلم بر یک بازهٔ زمانی کوتاه و بر دو شخصیت اصلی، به آن حالتی محصور و فشرده میدهد. این محدودیت از یک سو به سود اثر است: مخاطب نیز مانند شخصیتها فرصت چندانی برای فاصله گرفتن ندارد و تغییر لحن رابطه را از نزدیک دنبال میکند.
« فیلم این تناقض را بهخوبی طرح میکند، هرچند همیشه آن را به نتیجهای دقیق و قانعکننده نمیرساند. »
قوتها و کاستیها
از سوی دیگر، جهان فیلم بهندرت به اندازهٔ کافی گسترش مییابد تا فشار بیرونی یا زمینههای اجتماعی بتوانند بهطور جدی بر این رابطه اثر بگذارند. بنابراین، بخش عمدهٔ معنا باید از برخورد و گفتوگوی همین دو نفر پدید آید؛ و هرگاه گفتوگوها از حرکت بازمیمانند، فیلم هم با دشواری روبهرو میشود.
لحن اثر نیز میان کمدی نامتعارف، درام عاطفی و مطالعهای بیپرده دربارهٔ صمیمیت حرکت میکند. این جابهجاییها به فیلم تازگی میبخشد، اما همیشه نرم و متوازن نیست. لحظهای خندهدار میتواند بهسرعت رنگ اضطراب بگیرد و صحنهای صمیمی به موقعیتی ناخوشایند بدل شود. این ناپایداری با موضوع رابطه همخوان است؛ بااینحال، گاهی احساس میشود فیلم هنوز تصمیم نگرفته است کدام جنبه را در مرکز بگذارد: طنزِ رفتارهای عاشقانه، آسیبپذیری شخصیتها یا نقد تصور سادهانگارانهٔ «صداقت کامل».
جمعبندی «Duck Butter» فیلمی نامتعارف و بازیگرمحور است که نیروی اصلیاش را از یک ایدهٔ کنجکاویبرانگیز و شیمی پرتنش میان آلیا شاوکت و لایا کوستا میگیرد. اثر در نمایش خامیِ برخورد عاطفی، ترس از نزدیک شدن و وسوسهٔ دلسپردن لحظههایی مؤثر دارد؛ همچنین بهدرستی یادآوری میکند که صداقت، اگر با گوشدادن و احترام به مرزهای دیگری همراه نباشد، میتواند به فشار و آشفتگی تبدیل شود.
اما تکرار ساختاری، گفتوگوهای پراکنده و دگرگونیهای گاه ناگهانی، مانع از آن میشوند که این آزمایش عاشقانه در همهٔ مراحل عمق و انسجام یکسانی پیدا کند. در نهایت، فیلم بیش از آنکه پاسخی قطعی دربارهٔ امکان شناخت سریع دیگری ارائه دهد، تماشاگر را با پرسشی باز تنها میگذارد: آیا صمیمیت را میتوان با شدت و شتاب به دست آورد، یا آنچه رابطه را میسازد همان زمان و فاصلهای است که دو نفر میکوشند از آن بگریزند؟
« لحن اثر نیز میان کمدی نامتعارف، درام عاطفی و مطالعهای بیپرده دربارهٔ صمیمیت حرکت میکند. »
جمعبندی
همین پرسش، همراه با بازیهای زنده و بیپرده، «Duck Butter» را به تجربهای قابلتأمل بدل میکند؛ تجربهای که ممکن است برای برخی مخاطبان گیرا و صادقانه باشد و برای برخی دیگر، بیش از اندازه فرساینده و ناتمام.



ثبت دیدگاه