نقد و بررسی
نقد Dragonheart: Vengeance | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در مجموعه «Dragonheart: Vengeance» ماجرایی فانتزی است که بهجای آنکه بر پیچیدگی جهانسازی یا بازآفرینی گستردهٔ اسطورهٔ اژدها تکیه کند، داستانی آشنا را در مرکز میگذارد: جوانی که فقدان خانواده او را به سوی انتقام میکشاند و در مسیر، معنای عدالت را دوباره میسنجد. فیلم به کارگردانی ایوان سیلوتری و با بازی جک کین، جوزف میلسون و صداپیشگی هلنا بونهام کارتر ساخته شده است.
نتیجه، اثری ماجراجویانه و نسبتاً جمعوجور است که جذابیتش بیش از هر چیز به حضور سیوت، اژدهای داستان، وابسته میماند. فیلم برای تماشاگر آشنا با مجموعه، نشانههایی از جهان «Dragonheart» را زنده میکند؛ اما برای دنبالکردن خط اصلی، شناخت پیشین از قسمتهای دیگر ضرورت ندارد. روایت بر لوکاس تمرکز دارد: کشاورزی جوان که پس از حملهای خشونتبار، سفر پرخطری را آغاز میکند.
همراهی داریوس، مزدوری باتجربه، و سیوت، اژدهایی تبعیدشده، ماجراجویی را از یک قصهٔ سادهٔ انتقام به داستانی دربارهٔ انتخاب اخلاقی بدل میکند. این چارچوب روشن است، هرچند آشنایی بیش از حد آن از همان ابتدا بخشی از نیروی غافلگیرکنندهٔ فیلم را میگیرد. انتقام؛ موتور داستان و محدودیت آن انتقام در آغاز نیروی محرک نیرومندی به نظر میرسد.
سوگ لوکاس قابل فهم است و تصمیمش برای یافتن مهاجمان، از نظر عاطفی ریشه دارد. فیلم نیز تلاش میکند فاصلهٔ میان خشمِ شخصی و عدالت را به مسئلهٔ اصلی خود تبدیل کند: آیا پاسخ به خشونت، تکرار همان خشونت است یا میتوان راهی دیگر برگزید؟ حضور سیوت این پرسش را از سطح شعار فراتر میبرد؛ اژدها حاضر نیست صرفاً ابزار خشم نوجوانی سوگوار باشد و همین مخالفت، رابطهٔ میان شخصیتها را شکل میدهد.
« فیلم به کارگردانی ایوان سیلوتری و با بازی جک کین، جوزف میلسون و صداپیشگی هلنا بونهام کارتر ساخته شده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این حال، مسیر داستان بیش از آنکه از دل کشمکشهای پیچیده بیرون بیاید، بر الگوی آشنای سفر قهرمان استوار است: قهرمان راه میافتد، با همراهانی روبهرو میشود و در هر مرحله چیزی دربارهٔ خودش و جهان میآموزد. مضمون بخشش و عدالت، ظرفیت عاطفی دارد، اما فیلم گاهی آن را با شتاب و توضیح مستقیم عرضه میکند؛ در نتیجه، تحول درونی لوکاس همیشه به اندازهٔ اهمیتش در داستان محسوس نیست.
رازهایی که در مسیر آشکار میشوند، به روایت تنوع میدهند، اما همهٔ آنها به یک اندازه خوب زمینهچینی نشدهاند. سیوت؛ نقطهٔ قوت اصلی سیوت در میان عناصر فیلم، ماندگارترین حضور را دارد. او صرفاً موجودی باشکوه برای نمایش جلوههای بصری نیست؛ شخصیتی صاحبنظر، باوقار و گاه طعنهزن است که با نگاه اخلاقی خود بر تصمیمهای لوکاس و داریوس اثر میگذارد.
صدای هلنا بونهام کارتر به اژدها هویتی مشخص میبخشد: آرامش و اعتمادبهنفس در بیان او با شوخطبعی خشکی همراه است و سیوت را از یک راهنمای دانا و بیچهره فراتر میبرد. رابطهٔ او با لوکاس نیز یکی از مسیرهای مهم تغییر در فیلم است؛ هرچند خودداری سیوت از تبدیلشدن به ابزار انتقام، از همان ابتدا جهت اخلاقی ماجرا را روشن میکند.
جذابیت سیوت فقط به صداپیشگی محدود نیست. شکل و تواناییهای غیرعادی او، از جمله پیوندش با سرما و دگرگونی، امکانهایی برای خیالپردازی فراهم میکنند که در جهان فیلم خوشایندند. با این همه، جلوههای بصری همیشه به اندازهٔ طراحی شخصیت موفق نیستند. در برخی نماها، بهویژه هنگامی که اژدها در نور روشن دیده میشود، تصویر او از جزئیات و وزن لازم برخوردار نیست و گاه مصنوعی جلوه میکند.
« رازهایی که در مسیر آشکار میشوند، به روایت تنوع میدهند، اما همهٔ آنها به یک اندازه خوب زمینهچینی نشدهاند. »
شخصیتها و اجرا
این ناهماهنگی میان شخصیتپردازی خوب و اجرای بصری کمرمق، از قدرت حضور سیوت میکاهد، بیآنکه جذابیت کلی او را از میان ببرد. لوکاس و داریوس؛ همراهیهایی با فاصلهٔ عاطفی لوکاس در آغاز بیش از آنکه شخصیتی پیچیده باشد، نمایندهٔ سوگ و خشم است؛ ویژگیای که برای شروع داستان کافی است، اما برای نگهداشتن توجه تماشاگر در تمام مسیر کفایت نمیکند.
فیلم از او میخواهد از انتقام عبور کند و به درکی پختهتر برسد، ولی بخشهایی از این دگرگونی سریعتر از آن رخ میدهد که فرصت کافی برای رسوبکردن داشته باشد. جک کین در نقش او صداقتی مناسب به شخصیت میدهد، اما خود متن گاهی انتخابها و احساسات لوکاس را بیش از اندازه ساده میسازد. داریوس نقش مکمل و در عین حال نیروی متعادلکنندهٔ گروه را دارد.
تجربهٔ شمشیرزنی و ظاهر ماجراجویانهاش، در کنار گذشته و رابطهاش با سیوت، امکان میدهد که فیلم از تقابل سادهٔ نوجوان و اژدها فراتر برود. جوزف میلسون به شخصیت او سرزندگی میبخشد و حضورش در کنار سیوت از جمله ترکیبهای دلپذیر فیلم است. با این حال، پیوستن همراهان به سفر لوکاس بیش از اندازه آسان به نظر میرسد.
گروه شکل میگیرد، اما موانع داستانی برای گردآوردن آن به اندازهٔ کافی پرهزینه یا قانعکننده نیستند؛ بنابراین، حس خطر و دشواری سفر گاهی کاهش مییابد. جهان بصری و حالوهوای فانتزی فیلم در خلق حالوهوای فانتزی، دستکم در بخشهایی، بهتر از روایت عمل میکند. چشماندازهای طبیعی و لوکیشنهای رومانی به اثر وسعت و رنگ میدهند و به ماجراجویی آن بافتی دیدنی میبخشند.
« داریوس نقش مکمل و در عین حال نیروی متعادلکنندهٔ گروه را دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مسیرهای روستایی، فضاهای سنگی و چشماندازهای باز، جهان قصه را از صحنهای صرفاً خالی برای پیشبردن کنش بیرون میآورند. این زیباییها بهخصوص زمانی به چشم میآیند که روایت فرصت میکند از شتاب بیفتد و شخصیتها در محیط پیرامون خود قرار بگیرند. با وجود این، ظاهر فیلم همیشه یکدست نیست. طراحی لباس و دکور از همان کیفیتی برخوردار نیست که لوکیشنهای طبیعی دارند و گاه حس تولیدی محدود را آشکار میکنند.
حاصل کار نه فانتزیای عظیم و پرجزئیات است و نه اثری کاملاً واقعگرا؛ بیشتر ماجرایی کوچکمقیاس است که گاهی منظرههایش از خود روایت پرشورترند. این محدودیت لزوماً مانع لذتبردن نیست، اما توقع تماشاگر از صحنههای گسترده و پرشکوه را نیز برآورده نمیکند. اکشن، شوخی و ریتم صحنههای اکشن فیلم بهندرت هیجان پایدار ایجاد میکنند.
مبارزهها گاهی از نظر حرکت و جایگیری شخصیتها نامنظماند و ضرباهنگ تدوین نیز در بعضی گذارها روان نیست. بهجای آنکه هر درگیری بر خطر و مهارت شخصیتها بیفزاید، برخی صحنهها تنها وسیلهای برای رساندن گروه به ایستگاه بعدی سفر به نظر میرسند. این ضعف، بهویژه در اثری که بخش مهمی از جذابیتش را از نبرد با مهاجمان انتظار میکشیم، آشکار است.
طنز نیز نتیجهٔ یکسانی ندارد. طعنههای سیوت و تفاوت نگاه او با شتابزدگی لوکاس و داریوس گاه لحظههایی دلنشین میسازد، اما شوخیهای دیگر بیش از آنکه از موقعیت یا شخصیت بیرون بیایند، تحمیلشده به نظر میرسند. مشکل اصلی، خود طنز نیست؛ بلکه ناهماهنگی آن با حالوهوای سوگ و خطر است. از سوی دیگر، کشآمدن بعضی بخشها باعث میشود که ماجرا با وجود کوتاهبودن نسبیاش، گاهی کند جلو برود.
« با وجود این، ظاهر فیلم همیشه یکدست نیست. »
قوتها و کاستیها
چند لحظهٔ خوب و چند پیچ داستانی جذاب، همیشه برای جبران این افتوخیزها کافی نیستند. مضمون و دستاوردهای فیلم در هستهٔ فیلم، پرسشی ساده اما ارزشمند قرار دارد: وقتی خشونت به زندگی کسی شکل داده، آیا بخشیدن به معنای چشمپوشی از عدالت است؟ «Dragonheart: Vengeance» میکوشد میان این دو تمایز بگذارد و نشان دهد که میل به انتقام میتواند فهم انسان را محدود کند.
سیوت مهمترین صدای این مضمون است، اما فیلم آن را تنها به گفتوگوهای او واگذار نمیکند؛ روابط و انتخابهای شخصیتها نیز در خدمت همان پرسشاند. با این حال، مضمون گاه از پیچیدگی بیشتری برخوردار است که داستان برای پرداخت آن فراهم میکند. شخصیتهای فرعی و دشمنان اغلب بیش از آنکه آدمهایی چندوجهی باشند، نقشهای مشخصی در حرکت روایت دارند.
از این رو، پیام فیلم روشن میماند، اما کمتر به کشفی تازه تبدیل میشود. اثر بهجای آنکه مسئلهٔ عدالت را با تناقضها و هزینههایش تا انتها بکاود، بیشتر بر نتیجهای اخلاقی و قابلفهم تأکید میکند. این انتخاب، فیلم را برای تماشای خانوادگی مناسبتر میسازد، اما از عمق درام میکاهد. جمعبندی «Dragonheart: Vengeance» اثری بینقص یا متمایز در ژانر فانتزی نیست؛ قصهٔ انتقامش آشناست، ریتمش نوسان دارد و اکشن و تدوین آن همیشه از استحکام لازم برخوردار نیستند.
با این همه، فیلم از چند امتیاز روشن بهره میبرد: سیوت شخصیتی دوستداشتنی و بهیادماندنی است، صدای هلنا بونهام کارتر به او جان میبخشد، لوکیشنها چشمنوازند و داستان در چند نقطه با آشکارکردن اطلاعات تازه جان میگیرد. ارزش تماشای آن بیش از آنکه به پیچیدگی پیرنگ وابسته باشد، در همراهی این سه شخصیت و مضمون گذر از خشم نهفته است.
« چند لحظهٔ خوب و چند پیچ داستانی جذاب، همیشه برای جبران این افتوخیزها کافی نیستند. »
جمعبندی
برای تماشاگرانی که فانتزی ماجراجویانهٔ ساده و حضور یک اژدهای خوشپرداخت را میپسندند، فیلم میتواند تجربهای دلپذیر باشد؛ اما کسانی که انتظار روایتی پرکشش، اکشنی قوی یا جهانیسازی مفصل دارند، احتمالاً با محدودیتهایش روبهرو خواهند شد.
ثبت دیدگاه