نقد و بررسی
نقد دکتر جکیل و خواهر هاید (Dr. Jekyll & Sister Hyde) | 1971
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی گوتیک با چهرهای دیگر «دکتر جکیل و خواهر هاید» به کارگردانی Roy Ward Baker، برداشتی جسورانه از داستان آشنای رابرت لوئیس استیونسون است: هاید اینبار نه مردی هیولاوار، بلکه زنی زیبا و خطرناک است. این تغییر، بیش از یک شوخی عنوانی یا وارونهسازی ساده به نظر میرسد؛ فیلم از آن برای برهمزدن انتظارهای مخاطب و گشودن فضایی تازه در روایت دوگانگی هویت استفاده میکند.
بااینحال، جسارت ایده همواره به عمق دراماتیک همسنگ آن نمیانجامد. اثر در بهترین لحظههایش کنجکاویبرانگیز و ناآرام است و در بخشهایی دیگر، زیر بار اغراقها و نامعقولیهای طرح، انسجام خود را از دست میدهد. فیلم با پیوند دادن افسانهٔ جکیل و هاید به فضای جنایی و هراسآلود وایتچپل، جهان آشنای ادبیات گوتیک را گسترش میدهد.
حضور اشارههایی به جک قصاب و ماجرای برک و هِر نیز فقط چاشنی تاریخی نیست؛ این عناصر، داستان را در دل شهری مینشانند که مرز میان علم، جنایت و خرافه در آن باریک است. محصول نهایی، نه اقتباسی وفادار به معنای متعارف، بلکه آمیزهای از چند افسانهٔ تاریک ویکتوریایی است؛ آمیزهای که گاه غنی و گاه بیش از اندازه متراکم میشود.
علم، جاهطلبی و وسوسهٔ غلبه بر مرگ نقطهٔ آغاز داستان، جاهطلبی پزشکی و علمی جکیل است؛ مردی که از محدودیت عمر و کندی پیشرفت دانش بیم دارد و به جستوجوی راهی برای غلبه بر مرگ کشیده میشود. این انگیزه، در ابتدا به او سیمایی انسانی میدهد: میل به درمان و نجات، بهتدریج جای خود را به وسواسی شخصی میدهد که اخلاق را تابع هدف میخواهد.
« بااینحال، جسارت ایده همواره به عمق دراماتیک همسنگ آن نمیانجامد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در این گذار، پرسشی کلاسیک را زنده میکند: آیا دانشمند میتواند ابزارهای خطرناک را به نام آرمانهای بزرگ توجیه کند، بیآنکه خود به بخشی از فاجعه بدل شود؟ بااینحال، فیلم از ظرفیت این پرسش بهطور کامل بهره نمیبرد. سازوکار علمیِ دگرگونی بیشتر نقشی روایی دارد تا توضیحی باورپذیر؛ منطق آزمایشها در برابر نیازهای داستان انعطافپذیر است و گاه تماشاگر را از فضای جدی اثر بیرون میکشد.
این ضعف، در ژانر وحشت گوتیک لزوماً ویرانگر نیست، اما وقتی فیلم میخواهد جاهطلبی علمی را با پیامدهای اخلاقی پیوند دهد، فقدان قاعدهای محکم در جهان داستان محسوس میشود. ایدهٔ اصلی از توضیحهایش نیرومندتر است. هویت دوپاره و بازی با جنسیت مهمترین تمایز فیلم با روایتهای متعارف جکیل و هاید، صورت زنانهٔ هاید است.
این انتخاب، رابطهٔ میان بدن، هویت و قدرت را به مرکز توجه میآورد و الگوی سادهٔ «مرد محترم در برابر مرد شرور» را برهم میزند. در اینجا دگرگونی فقط تغییر ظاهر نیست؛ هر بار، کشمکشی درونی و جسمانی را به نمایش میگذارد و پرسشهایی دربارهٔ میل، سرکوب و تصویری که فرد از خود میسازد پیش میکشد.
البته نگاه فیلم به این موضوع محصول زمانهٔ خود است و از محدودیتهای همان زمان رها نیست. خواهر هاید میتواند همزمان جلوهای از آزادی و از تهدید باشد: شخصیتی که حضورش اقتدار جکیل را میلرزاند، اما روایت او را نیز با زبان خطر و خشونت قاب میگیرد. از همین رو، فیلم را نمیتوان بیاحتیاطی اثری پیشرو دانست؛ جالبتر آن است که تناقضهایش را ببینیم.
« بااینحال، فیلم از ظرفیت این پرسش بهطور کامل بهره نمیبرد. »
شخصیتها و اجرا
اثر درِ بحث دربارهٔ جنسیت و هویت را میگشاید، اما همیشه نمیداند با فضایی که گشوده چه کند. بازیها و لحظهٔ دگرگونی رالف بیتس در نقش جکیل، به شخصیت وقار و جدیتی میدهد که برای باور کردن جاهطلبی او ضروری است. بازیاش بیش از آنکه بر نمایش شرارت تکیه کند، بر اضطراب مردی متمرکز است که کنترل زندگی و پژوهش خود را از کف میدهد.
در برابر او، مارتین بسویک به خواهر هاید حضوری نافذ میبخشد. او شخصیت را صرفاً با ظاهر متفاوت تعریف نمیکند؛ تغییرهای ظریف در نگاه، حالت چهره و حرکات بدن، حسِ تولد و تسلط تدریجی هویتی دیگر را میسازند. صحنهٔ نخستین دگرگونی از برجستهترین لحظههای فیلم است، زیرا توجهش را به تجربهٔ شخصیِ تبدیلشدن معطوف میکند، نه فقط به شگرد فنی آن.
مکثها و واکنشهای بسویک، شگفتی و نوعی کشف خود را در کنار هراس قرار میدهند. بازی بیتس نیز اهمیت دارد: او باید شخصیتی را مجسم کند که غیبتش در صحنه هم احساس میشود. تقابل دو بازیگر، با وجود تفاوت حضورشان، به فیلم نوعی پیوستگی میدهد و کمک میکند دگرگونی بیشتر از یک تمهید نمایشی به نظر برسد.
شهر، مه و جهان همر لندنِ فیلم، شهری است که در آن مه و تاریکی فقط پسزمینهٔ زیبا نیستند؛ آنها حس ناامنی را به کوچهها و خانهها میبرند و میان فضای خصوصی آزمایشگاه و خشونت خیابان پیوند برقرار میکنند. وایتچپل، با جهان زیرزمینی و رفتوآمد آدمهای حاشیهایاش، برای داستان مناسب است، زیرا مرز میان امر علمی و جنایتکارانه در آن از ابتدا تیره و نامطمئن جلوه میکند.
« اثر درِ بحث دربارهٔ جنسیت و هویت را میگشاید، اما همیشه نمیداند با فضایی که گشوده چه کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در ساختن این بافت شهری، از زبان آشنای گوتیک همر بهره میبرد: قابهای سایهدار، فضای محصور و تأکید بر بدن آسیبپذیر. این زبان بصری در بهترین لحظهها مؤثر است، اما محدودیتهای تولید و گذر زمان نیز آشکارند. برخی جلوههای ویژه اکنون کهنه و ساده به نظر میرسند و نمیتوانند همیشه وزن روانی ایدهٔ دگرگونی را حمل کنند.
بااینهمه، ارزش بصری فیلم صرفاً به جلوهها وابسته نیست. قاببندیها و استفاده از آینه، نور و سایه در چند صحنه، تخیل کارگردانی را نشان میدهند؛ لحظههایی که اجرای بصریشان از امکانات محدودشان فراتر میرود. ریتم و نوسان میان وحشت و غرابت ریتم فیلم آرام و گاه کشدار است. روایت بهجای آنکه پیاپی به سوی تعلیق حرکت کند، مدتی را صرف چیدن مناسبات و گسترش فضای داستان میکند.
این مکثها در بعضی بخشها به ساخت حس خفقان کمک میکنند، اما در بخشهایی دیگر از نیروی پیشبرندهٔ ماجرا میکاهند. فیلم برای تماشاگرانی که انتظار وحشتی پرشتاب یا زنجیرهای از لحظههای هولآور دارند، احتمالاً کمحادثه جلوه میکند. لحن اثر نیز میان جدیت و غرابت نوسان دارد. ایدهٔ مرکزی آنقدر نامتعارف است که گاه خودبهخود لحنی آمیخته به شوخی و اغراق پدید میآورد، حال آنکه روایت در برخورد با جنایت و پیامدهای آن میخواهد جدی بماند.
این دوگانگی گاهی جذاب است، چون فیلم را از اقتباسی کاملاً متعارف جدا میکند؛ گاهی نیز باعث میشود صحنهها از نظر عاطفی همجهت نباشند. قصه در برخی نقاط بیش از حد عجیبوغریب میشود، بیآنکه همیشه برای این عجیببودن زمینهای کافی فراهم کند. جایگاه فیلم در میان روایتهای جکیل و هاید اهمیت فیلم را باید بیش از آنکه در بینقص بودنش جستوجو کرد، در جسارت تغییر شکل یک الگوی مشهور دید.
« این زبان بصری در بهترین لحظهها مؤثر است، اما محدودیتهای تولید و گذر زمان نیز آشکارند. »
قوتها و کاستیها
بسیاری از اقتباسها بر تقابل روشن میان چهرهٔ محترم و چهرهٔ هیولاوار تکیه میکنند؛ این اثر، صورت دگرگونشده را به فضایی تازه میبرد و با پیوند دادن آن به افسانههای جنایی لندن، روایتی آشفتهتر و چندلایهتر میسازد. همین بیپروایی آن را به اثری متمایز در میان تولیدات همر تبدیل میکند.
در عین حال، تفاوت داشتن بهتنهایی به معنای موفقیت کامل نیست. شخصیتپردازی و منطق علمی گاه زیر فشار ایدهٔ پرزرقوبرق قرار میگیرند، و ریتم محتاطانه نیز از شدت تعلیق میکاهد. اما حتی لغزشهای فیلم از سرچشمهٔ اصلی جذابیتش جدا نیستند: اثر حاضر است مخاطب را با تصوری نامعمول روبهرو کند، حتی اگر در همهٔ لحظات نتواند آن تصور را به روایتی کاملاً مهارشده تبدیل کند.
جمعبندی «دکتر جکیل و خواهر هاید» فیلمی گوتیک، نابرابر و بهیادماندنی است که ارزشش در ترکیب جاهطلبی علمی، هراس ویکتوریایی و بازی جسورانه با جنسیت نهفته است. فضای لندنِ تاریک و اجرای مارتین بسویک و رالف بیتس، ایدهای را که میتوانست صرفاً کنجکاویآفرین باشد، به تجربهای نمایشی تبدیل میکنند.
در مقابل، ریتم کند، منطق گاه سست و جلوههای ویژهٔ کهنه مانع از آن میشوند که فیلم همیشه به اندازهٔ ایدهاش نیرومند بماند. این اثر برای تماشاگرانی مناسبتر است که از بازآفرینیهای نامتعارف و سینمای همر در دورهٔ متأخرش لذت میبرند و از پذیرفتن ناسازگاریهای ژانری پرهیز ندارند. فیلم نه بازگویی بینقص داستان استیونسن، بلکه انحرافی کنجکاویبرانگیز از آن است؛ انحرافی که پس از پایان تماشا، بیش از آنکه به خاطر ترسهایش در ذهن بماند، به سبب پرسشهایی که دربارهٔ هویت، میل و بهای جاهطلبی برمیانگیزد.
« همین بیپروایی آن را به اثری متمایز در میان تولیدات همر تبدیل میکند. »



ثبت دیدگاه