نقد و بررسی
نقد دوبار فکر نکن (Don't Think Twice) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدیای دربارهٔ رؤیای مشترک «Don’t Think Twice» در ظاهر دربارهٔ گروهی از بازیگران بداههپرداز نیویورکی است که با بحران از دستدادن محل تمرین و جهش ناگهانی یکی از اعضا روبهرو میشوند. اما فیلم خیلی زود از ماجرای حرفهای فراتر میرود و به پرسشی صمیمیتر میرسد: وقتی رؤیایی که سالها با دوستانت در آن سهیم بودهای، برای یکی از شما به واقعیت بدل میشود، دوستی چگونه دوام میآورد؟
مایک بیربیگلیا، نویسنده و کارگردان فیلم، این موقعیت را نه به شکل رقابتی ساده میان «برنده» و «بازنده»، بلکه همچون تغییری تدریجی در توازن یک جمع تصویر میکند. گروه مرکزی فیلم، کومون، برای اعضایش صرفاً محل اجرای نمایش نیست؛ خانهای عاطفی و چارچوبی برای تعریف خویشتن است. آنها با هم کار میکنند، شوخی میسازند، شکست میخورند و به یکدیگر پناه میبرند.
همین پیوند، در آغاز، نیروی گرمابخش فیلم است؛ اما وقتی آیندهٔ جمع به خطر میافتد، وابستگی اعضا به گروه نیز صورت تازهای پیدا میکند. موفقیت فردی دیگر فقط خبر خوشی نیست: آینهای میشود که هرکس در آن ناچار است فاصلهٔ میان زندگی دلخواه و زندگی موجودش را ببیند. بداهه؛ از صحنه تا زندگی فیلم از قواعد بداههپردازی، بهویژه پذیرفتن پیشنهاد دیگران و ساختن ادامه بر پایهٔ آن، بهعنوان تمثیلی برای رابطههای انسانی بهره میگیرد.
در اجرا، ردکردن پیشنهاد همبازی میتواند صحنه را از حرکت بیندازد؛ در زندگی نیز بیاعتنایی به نیاز دیگری ممکن است پیوند را فرسوده کند. بااینحال، فیلم سادهدلانه ادعا نمیکند که مهارت گروهی همیشه آدمها را مهربانتر میسازد. اعضای کومون گاه همان اصولی را که روی صحنه میستایند، در زندگی کنار میگذارند؛ حسادت، ترس و میل به دیدهشدن بهآسانی بر سخاوت حرفهای غلبه میکند.
« گروه مرکزی فیلم، کومون، برای اعضایش صرفاً محل اجرای نمایش نیست؛ خانهای عاطفی و چارچوبی برای تعریف خویشتن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این فاصله میان آرمان و رفتار، سرچشمهٔ بخش مهمی از طنز و اندوه فیلم است. اعضا به زبان جمعیِ همکاری خو گرفتهاند، اما در برابر موفقیت ناهمزمان، هرکدام با میلهایی خصوصی و گاه ناسازگار روبهرو میشوند. فیلم از دل این تناقض، پرسشی اخلاقی میسازد: آیا میتوان برای دوستی خوشحال بود، وقتی کامیابی او چیزی را دربارهٔ ناکامیهای خودمان آشکار میکند؟
پاسخ اثر نه موعظه است و نه محکومیت؛ بیشتر دعوتی است به دیدن پیچیدگیِ واکنشهای انسانی. شخصیتها و بازیها گروه بازیگران، با اجرایی هماهنگ و بیتکلف، به شخصیتها حسی از تاریخ مشترک میدهد؛ گویی رابطههایشان پیش از آغاز فیلم شکل گرفته و پس از آن نیز ادامه خواهد یافت. کیگان-مایکل کی، گیلیان جیکوبز، مایک بیربیگلیا، کیت میکوتچی، تامی ساگر و کریس گتهارد، هرکدام رنگ متفاوتی به جمع میبخشند.
فیلم در بهترین لحظههایش بهجای آنکه برای هر شخصیت پروندهای جداگانه باز کند، تفاوتها را از خلال مکثها، شوخیهای درونگروهی و واکنشهای کوچک آشکار میسازد. کریس گتهارد در نقش بیل حضوری بهخصوص دلنشین و پرجزئیات دارد. بازیاش بر نمایش بیرونیِ اغراقآمیز تکیه نمیکند؛ آسیبپذیری شخصیت را بیشتر در سکوت، نگاه و شیوهٔ حضورش میان دیگران میتوان دید.
بیل گویی به گروه تعلق دارد، اما همیشه اندکی بیرون از مرکز آن ایستاده است؛ همین کیفیت، شخصیت را انسانی و قابلهمدلی میکند. در سوی دیگر، شخصیتهای محوریتر نیز بهواسطهٔ بازیهای کنترلشده از تیپهای آشنای کمدی فاصله میگیرند: جاهطلبیشان با خودخواهی، و محبتشان با رقابت درهم میآمیزد.
« این فاصله میان آرمان و رفتار، سرچشمهٔ بخش مهمی از طنز و اندوه فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، توازن پرداخت شخصیتها یکدست نیست. بعضی خطوط عاطفی مجال بیشتری برای رشد مییابند و برخی دیگر در حاشیه باقی میمانند. شخصیت دوچرخهسوار، بهویژه، چنان مبهم و کمپرداخت میماند که حضورش بیش از آنکه به شبکهٔ معنایی فیلم بیفزاید، حس عنصری ناتمام را ایجاد میکند. این نقص کوچک، در اثری که بر دقت مشاهدهٔ آدمها تکیه دارد، بیشتر به چشم میآید.
کمدیای که همیشه خندهدار نیست انتظار خندههای پیاپی از فیلمی با محوریت کمدی بداهه، ممکن است به ناامیدی بینجامد. «Don’t Think Twice» بیش از آنکه کمدیِ شوخیمحور باشد، درامِ گروهیای است که از موقعیتهای طنزآمیز و بازیهای کلامی بهره میگیرد. صحنههای اجرا و تمرین، گاه سرزندگی و بداههٔ واقعی دارند؛ اما بخش چشمگیری از فیلم به اضطرابهای شغلی، حسادتهای فروخورده و دشواریِ پذیرفتن تغییر اختصاص مییابد.
بنابراین، خنده در اینجا غالباً با ناراحتی یا تلخی همنشین است، نه آنکه جای آن را بگیرد. این انتخاب به اثر شخصیت میدهد، ولی آهنگ آن را نیز کند میکند. نیمهٔ نخست، در معرفی اعضا و ساختن فضای روزمرهٔ گروه، گاهی بیش از اندازه مکث میکند. این کندی برای تثبیت حس آشنایی و واقعگرایی کارکرد دارد، اما همهٔ صحنهها به یک اندازه در پیشبرد تحول عاطفی مؤثر نیستند.
فیلم گاه آنقدر به جزئیات زیست جمعی وفادار میماند که حرکت دراماتیکش دیرتر از انتظار شتاب میگیرد. موفقیت، حسادت و هزینهٔ انتخاب یکی از نقاط قوت فیلم، پرهیز از دوگانهسازی آسان است. کامیابی یکی از اعضا به معنای خیانت قطعی به دوستان نیست و ماندن دیگران نیز الزاماً نشانهٔ شکست یا بیارادگی به شمار نمیآید.
« بااینهمه، توازن پرداخت شخصیتها یکدست نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هر شخصیت به شکلی متفاوت ارزش موفقیت را میسنجد: شهرت و فرصت حرفهای برای یک نفر وسوسهای جدی است، در حالی که برای دیگری دوام یک پیوند یا امکان ساختن چیزی مستقل اهمیت بیشتری دارد. فیلم با این تمایزها یادآوری میکند که موفقیت، مفهومی یگانه و همگانی نیست. دشواریِ اثر در همینجاست: احساسات متناقض را بدون پناهبردن به قهرمان و ضدقهرمان نشان میدهد.
فردی ممکن است هم سزاوار فرصت تازه باشد و هم از تأثیر آن بر دوستانش غافل بماند؛ دیگری ممکن است حق داشته باشد رنجیده شود، اما حسادتش را پشت زبان وفاداری پنهان کند. این نگاه، شخصیتها را گاه ناخوشایند میکند، اما به رابطههایشان اعتبار میبخشد. اضطرابهایی که فیلم ترسیم میکند، به دنیای بازیگران بداههپرداز محدود نمیماند: ترس از عقبماندن، احساس هدررفتن استعداد و نگرانی از پایانیافتن دورهای از زندگی، تجربههایی آشنا و عمومیاند.
ریتم، اجرا و فرجام احساسی ساختار فیلم آرام و مشاهدهگر است. دوربین و تدوین در صحنههای جمعی به نمایشِ نمایشیِ بیش از اندازه تن نمیدهند و میکوشند حس حرکت میان آدمها و واکنشهایشان را حفظ کنند. این شیوه با موضوع بداهه سازگار است: اهمیت تنها در کسی نیست که حرف میزند، بلکه در شنیدن، پاسخدادن و پذیرفتن نوبت دیگری نیز هست.
در نتیجه، برخی لحظههای ظاهراً معمولی، بهواسطهٔ نگاه یا سکوتی کوتاه، وزن عاطفی پیدا میکنند. در برابر کندی بخشهایی از آغاز، پایانی پرانرژیتر قرار میگیرد که خنده را با تأثر همراه میکند. نیروی آن از حلوفصل نمایشی همهٔ اختلافها نمیآید؛ بیشتر از این واقعیت برمیخیزد که پیوندهای انسانی حتی پس از رنجش و دگرگونی نیز میتوانند شکلی تازه پیدا کنند.
« فیلم با این تمایزها یادآوری میکند که موفقیت، مفهومی یگانه و همگانی نیست. »
قوتها و کاستیها
فیلم در این بخش به عاطفهٔ خود اعتماد میکند و بهجای تبدیل احساس به خطابه، میگذارد موقعیت و رابطهها اثرگذار باشند. جمعبندی «Don’t Think Twice» کمدیای نیست که پیوسته خنده بگیرد، و ریتم کند نیمهٔ نخست ممکن است صبر مخاطب را بیازماید. بااینحال، در ترسیم گروهی از آدمهایی که همدیگر را دوست دارند و همزمان از کامیابی یکدیگر میترسند، صداقتی کمنظیر دارد.
فیلم با بازیهای زنده، بهویژه حضور پرجزئیات کریس گتهارد، و با نگاهی همدلانه اما بیتعارف به جاهطلبی و ناکامی، تجربهای میسازد که پس از پایان نیز در ذهن میماند. ارزش اصلی اثر در این نیست که برای رؤیاها نسخهای خوشبینانه عرضه کند، بلکه در نشاندادن بهای عاطفیِ دنبالکردن آنهاست.
گاهی گروهی که زمانی هویت ما را ساخته، دیگر نمیتواند پاسخ همهٔ پرسشهایمان باشد؛ و گاهی حفظ دوستی مستلزم آن است که بپذیریم مسیرهای مشترک، ناگزیر از هم فاصله میگیرند. همین درک آرام و انسانی است که فیلم را، فراتر از موضوع خاص بداههپردازی، به روایتی تأثیرگذار دربارهٔ دوستی و گذر زمان بدل میکند.
ثبت دیدگاه