نقد و بررسی
نقد Don't Look Up | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مقدمه: فاجعهای که به خبر روز تبدیل میشود «به بالا نگاه نکن» ساختهٔ آدام مککی، کمدی سیاهی است که فاجعهای کیهانی را دستاویز واکاوی فاجعهای اجتماعی میکند: ناتوانی انسانها در جدی گرفتن خطری که نه بهسادگی میتوان انکارش کرد و نه میتوان از پیامدهایش گریخت. داستان از کشف دنبالهداری آغاز میشود که اخترشناسانی جوان، کیت دیبیاسکی و استادش رندال میندی، مسیرش را بهسوی زمین تشخیص میدهند.
آن دو میکوشند خبر را به مقامهای سیاسی و مردم برسانند، اما با جهانی روبهرو میشوند که خبر را نخست به قالب سرگرمی، جنجال و رقابت سیاسی درمیآورد. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که موضوع اصلیاش خود دنبالهدار نیست. خطر فضایی، استعارهای است برای بحرانهایی که شواهدشان پیش چشم جامعه قرار دارند، اما توجه عمومی و ارادهٔ سیاسی را بهسختی جلب میکنند.
«به بالا نگاه نکن» بهجای آنکه صرفاً داستانی دربارهٔ پایان جهان باشد، دربارهٔ سازوکارهایی است که مانع دیدنِ واقعیت میشوند؛ سازوکارهایی از جنس منفعت، شهرت، سرگرمی و تعصب. این انتخاب، فیلم را به اثری پرشور و آشکارا جدلی بدل میکند؛ اثری که نه به نجوا، بلکه به فریاد علاقه دارد. طنز سیاسی و اجتماعی هستهٔ طنز فیلم در فاصلهای نهفته است که میان زبان علم و زبان قدرت و رسانه شکل میگیرد.
دانشمندان دربارهٔ احتمال، داده و پیامد سخن میگویند؛ سیاستمداران به زمانبندی، محبوبیت و سود میاندیشند؛ رسانهها نیز میکوشند هر رخداد را در قالبی کوتاه، خوشریتم و تماشایی عرضه کنند. نتیجه، برخوردی کمیک و درعینحال تلخ است: خطری که نیازمند واکنشی فوری است، به موضوعی برای سنجش محبوبیت و ساختن روایتهای رقیب تبدیل میشود.
« فیلم از همان ابتدا روشن میکند که موضوع اصلیاش خود دنبالهدار نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مککی در ترسیم این جهان، از اغراق ابایی ندارد. شخصیتها گاه چنان خودخواه، بیمسئولیت یا بیاعتنا رفتار میکنند که به کاریکاتور نزدیک میشوند. این اغراق بخشی از منطق طنز اوست؛ گویی واقعیت بهتنهایی آنقدر نامعقول است که برای آشکار شدن، باید اندکی از حد معمول فراتر برود. در بهترین لحظهها، همین شیوه خندهای عصبی برمیانگیزد: خندهای که بلافاصله به پرسشی ناخوشایند ختم میشود؛ اگر این صحنه مضحک است، چرا چنین آشنا به نظر میرسد؟
بااینحال، طنز فیلم همیشه به یک اندازه دقیق نیست. گاهی شوخی بهجای آنکه تناقض را از دل موقعیت بیرون بکشد، آن را با تأکیدی آشکار توضیح میدهد. در چنین لحظههایی، مخاطب احساس میکند فیلم به برداشت او اعتماد ندارد و اصرار دارد معنای هر صحنه را خودش تعیین کند. نیروی نقد اجتماعی اثر در آنجاست که میان خنده و تشویش تعادل برقرار میکند؛ اما تکرار شوخیها و تکیه بر اغراق، این تعادل را گاه بر هم میزند.
رسانه؛ میان آگاهیبخشی و سرگرمی یکی از بخشهای جذاب فیلم، تصویر آن از رسانههایی است که میتوانند خطر را به موضوعی پرمخاطب بدل کنند، اما همزمان از تبدیل آن به مسئلهای جدی میگریزند. گفتوگوهای تلویزیونی و حضور شخصیتهای علمی در برنامههای پرزرقوبرق، تقابل دو شیوهٔ ارتباط را نشان میدهد: هشدار دقیق و بیپیرایه از یکسو، و روایت سرگرمکننده و قابلمصرف از سوی دیگر.
دانشمندان هرچه روشنتر میکوشند خطر را توضیح دهند، بیشتر درمییابند که برای شنیده شدن باید با قواعد نمایشی رسانه نیز کنار بیایند. فیلم بهخوبی نشان میدهد که توجه عمومی صرفاً به اهمیت یک موضوع وابسته نیست؛ شکل عرضهٔ آن نیز اهمیت دارد. واقعیت باید در میان خبرهای روز، بحرانهای سیاسی، شایعات و موجهای زودگذر شبکههای اجتماعی برای چند لحظه دوام بیاورد.
« مککی در ترسیم این جهان، از اغراق ابایی ندارد. »
شخصیتها و اجرا
در این میان، چهرههای رسانهای الزاماً شرور نیستند؛ گاه آنان نیز گرفتار همان سازوکاریاند که خبر را به کالا و گفتوگو را به نمایش تبدیل میکند. این نگاه، نقد فیلم را از نکوهش چند فرد فراتر میبرد و متوجه نظامی میکند که در آن حتی اضطراب جمعی هم میتواند مادهٔ خام سرگرمی باشد. بازیگران و شخصیتپردازی بازی گروهی، از بزرگترین امتیازهای فیلم است.
جنیفر لارنس در نقش کیت، خشم و درماندگی کسی را منتقل میکند که میبیند حقیقتی روشن به بازی رسانهای بدل شده است. واکنشهای بیپردهٔ او، در برابر تشریفات و لبخندهای ساختگی محیط، نوعی صداقت ناآرام میآفریند. لئوناردو دیکاپریو نیز رندال را با اضطرابی تدریجی و متغیر بازی میکند؛ شخصیتی که میان مسئولیت علمی، زندگی شخصی و فشار شهرت گرفتار میشود.
تفاوت این دو، صرفاً تفاوت خلقوخو نیست؛ دو راه متفاوت برای تاب آوردن در برابر بحرانی مشترک است. مریل استریپ در مقام رئیسجمهور، سیاستمداری را میسازد که محاسبهٔ سیاسیاش پیوسته بر داوری مسئولانه سایه میاندازد. بازی او در سطحی از اغراق حرکت میکند که با جهان هجوآمیز فیلم سازگار است، هرچند گاه فاصلهٔ شخصیت با واقعگرایی را بیشتر میکند.
مارک رایلنس نیز با حضوری نامتعارف، چهرهٔ سرمایهداری فناوریمحور را به صورتی همزمان مضحک و نگرانکننده مجسم میسازد. در کنار اینها، بازیگرانی چون راب مورگان، جونا هیل و کیت بلانشت به جهان فیلم رنگ میبخشند. انبوه بازیگران شناختهشده، هم فرصت است و هم محدودیت. حضور چهرههای متعدد فضای شلوغ و پرتحرکی میسازد، اما همهٔ شخصیتها مجال رشد یکسانی ندارند.
« بازیگران و شخصیتپردازی بازی گروهی، از بزرگترین امتیازهای فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بعضی نقشها بیشتر کارکردی نمادین یا طنزآمیز دارند تا عمقی مستقل. بنابراین، حتی اگر گروه بازیگری چشمگیر باشد، گاهی حس میشود استعداد برخی بازیگران بیش از آنکه در خدمت تحول شخصیت باشد، صرف افزودن یک شوخی یا تصویر آشنا شده است. لحن، ریتم و ساختار فیلم در حدود دو ساعت و هجده دقیقه، برای گسترش طنز خود زمان فراوانی صرف میکند.
این گشادهدستی در بخشهایی نتیجهبخش است: مخاطب فرصت مییابد تغییر فضای عمومی و دگرگونی موقعیت شخصیتها را ببیند. اما همین زمانگذاری، گاه به کشآمدن روایت میانجامد. برخی شوخیها پس از آنکه اثرشان را گذاشتهاند، بار دیگر تکرار میشوند و بعضی صحنهها بیش از آنچه برای رساندن معنا لازم است ادامه مییابند.
بهتدریج، انرژی اولیهٔ فیلم در بخشهایی افت میکند و تماشاگر ممکن است بهجای همراهی با ضرباهنگ، منتظر حرکت بعدی داستان بماند. از سوی دیگر، لحن اثر میان هجو پرتحرک و لحظههای عاطفی جابهجا میشود. این تغییر میتواند به فیلم عمق بدهد، زیرا بحران را از سطح تمسخر به سطح تجربهٔ انسانی میآورد؛ اما اتصال این دو حالت همیشه نرم نیست.
گاهی جدیت ناگهان از میان هجوم شوخیها سر برمیآورد و اثرگذاریاش بهدلیل ازدحام طنزهای پیشین کاهش مییابد. بااینحال، فیلم در لحظههایی که از تمسخر فاصله میگیرد، یادآوری میکند که پشت آمار و خبر، آدمهایی قرار دارند که با ترس، دلبستگی و محدودیتهای زندگی روزمره روبهرو هستند. صراحت پیام و محدودیتهای آن «به بالا نگاه نکن» از پیام خود پنهان نمیشود؛ حتی میتوان گفت آن را با صدایی بلند و بیوقفه اعلام میکند.
« بعضی نقشها بیشتر کارکردی نمادین یا طنزآمیز دارند تا عمقی مستقل. »
قوتها و کاستیها
این صراحت برای مخاطبی که از انکار بحرانها و تبدیل حقیقت به موضوع جدل خسته شده است، ممکن است نیرویی رهاییبخش داشته باشد. فیلم بهروشنی از بیعملی، منفعتطلبی و بیاعتنایی انتقاد میکند و از تماشاگر نمیخواهد برای فهم موضعش نشانهها را کنار هم بچیند. اما همین آشکاری، بهای هنری دارد.
طنز زمانی نیشدارتر میشود که مخاطب خود به کشف تناقض برسد؛ درحالیکه فیلم گاه برداشت مطلوبش را بارها و با صورتهای گوناگون پیش میکشد. برخی تماشاگران ممکن است این روش را نه شجاعانه، بلکه موعظهگرانه بیابند؛ گویی اثر بهجای ساختن فضای بحث، پیشاپیش حکم خود را صادر کرده است. این نقد از اهمیت موضوع نمیکاهد، اما نشان میدهد که انتخاب میان روشنگری مستقیم و ظرافت روایی، یکی از چالشهای اصلی فیلم است.
جمعبندی «به بالا نگاه نکن» اثری نابرابر، پرانرژی و آگاهانه تحریکآمیز است. بهترین دستاوردش آن است که بحران را از تصویر دوردست و علمی بیرون میآورد و به مناسبات روزمرهٔ سیاست، رسانه و فرهنگ عمومی پیوند میزند. بازیهای قدرتمند، لحظههای طنز تلخ و توانایی فیلم در ساختن خندهای آمیخته با اضطراب، آن را به تجربهای متمایز بدل میکند.
در سوی دیگر، طولانی بودن، تکرار شوخیها و اصرار بر بیان مستقیم پیام، از ظرافت و انسجام آن میکاهد. این فیلم برای هر تماشاگری به یک اندازه کار نمیکند. کسی که طنز تند و صریح را میپسندد، احتمالاً از جسارت و نیش اجتماعیاش بهره میبرد؛ کسی که به هجو کمصداتر و شخصیتپردازی متوازنتر گرایش دارد، ممکن است با لحنش فاصله بگیرد.
« جمعبندی «به بالا نگاه نکن» اثری نابرابر، پرانرژی و آگاهانه تحریکآمیز است. »
جمعبندی
بااینهمه، حتی هنگامی که زیادهروی میکند، پرسش مرکزیاش پابرجا میماند: چه چیزی لازم است تا جامعه از هیاهوی پیرامون دست بردارد و خطری را که پیش رویش قرار دارد، واقعاً ببیند؟



ثبت دیدگاه