نقد و بررسی
نقد Don't Look Now | 1973
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و جهان داستان «Don't Look Now» ساختهٔ Nicolas Roeg، فیلمی از سال ۱۹۷۳ است که از داستانی کوتاه به همین نام نوشتهٔ Daphne du Maurier اقتباس شده است. اثر در مرز میان درام روانشناختی، تریلر و وحشت فراطبیعی حرکت میکند؛ اما هیچیک از این قالبها بهتنهایی برای توصیف تجربهٔ تماشای آن کافی نیست.
در مرکز روایت، زوجی قرار دارند که پس از مرگ ناگهانی دخترشان، برای کار به ونیز میروند و در آن شهر با دو خواهر مرموز روبهرو میشوند. ادعای یکی از خواهران دربارهٔ پیامی از جهان پس از مرگ، سوگِ سرکوبشدهٔ زوج را به سطح میآورد و برداشت آنها از واقعیت را متزلزل میکند. فیلم را میتوان نه فقط دربارهٔ راز و خطر، بلکه دربارهٔ ناتوانی انسان در جداکردن آنچه میبیند از آنچه آرزو دارد ببیند دانست.
ونیز؛ شهری در آستانهٔ فرسودگی ونیز در فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا یا مقصدی گردشگری نیست؛ بهتدریج به بخشی از ذهنیت شخصیتها بدل میشود. کوچههای باریک، کانالها، دیوارهای نمکشیده و ساختمانهای کهنه، فضایی میسازند که هم زنده است و هم گویی زیر بار زمان فرسوده شده. شهر با چهرهٔ آشنای کارتپستالیاش فاصله میگیرد و به هزارتویی بدل میشود که جهتیابی در آن دشوار است؛ هزارتویی بیرونی که پژواکی از سردرگمی درونی جان و لورا به نظر میرسد.
فیلم از تقابل میان زیبایی و زوال بهرهای هوشمندانه میبرد. ونیز چشمنواز است، اما این زیبایی آرامشبخش نیست؛ زیر سطح آن، حس خطر و بیثباتی جریان دارد. آب، که میتواند نشانهٔ حرکت و زندگی باشد، در این جهان یادآور فقدان است. چنین فضاسازیای کمک میکند تماشاگر پیش از آنکه خطر را بهروشنی بشناسد، آن را حس کند.
« فیلم از تقابل میان زیبایی و زوال بهرهای هوشمندانه میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شهر در اینجا فقط محل وقوع حوادث نیست؛ نیرویی است که بر ادراک شخصیتها اثر میگذارد و تجربهٔ سوگ را تشدید میکند. سوگ و فاصلهٔ میان دو نفر یکی از دستاوردهای مهم فیلم، آن است که اندوه را به یک حالت ثابت و یکسان تقلیل نمیدهد. جان و لورا هر دو داغدارند، اما شیوهٔ مواجههشان با فقدان تفاوت دارد.
این تفاوت در گفتوگوها، سکوتها و لحظههای روزمره آشکار میشود و به رابطهٔ آنها تنشی آرام اما پیوسته میبخشد. فیلم از توضیح مستقیم روانشناختی پرهیز میکند؛ بهجای آن، از رفتارهای کوچک و مکثهای طولانی کمک میگیرد تا شکاف عاطفی میان آن دو را ملموس سازد. بازی Donald Sutherland و Julie Christie در این زمینه بهویژه مؤثر است.
هر دو از اغراق فاصله میگیرند و به جای نمایش آشکار اندوه، نشانههای آن را در چهره، نگاه و واکنشهای نیمهتمام جای میدهند. لورا گویی برای پذیرفتن هر روزنهٔ امید آمادگی دارد، حال آنکه جان بیشتر به توضیح منطقی و حفظ کنترل پناه میبرد. با این همه، فیلم هیچیک را بهآسانی محکوم نمیکند.
شکاکیت جان ممکن است دفاعی در برابر ضربهای تحملناپذیر باشد؛ امید لورا نیز میتواند هم تسکینبخش باشد و هم او را در معرض آسیب قرار دهد. روایت شکسته و تدوین تداعیگر روایت «Don't Look Now» به ترتیب خطی و روشنِ علت و معلول وفادار نمیماند. خاطره، اکنون و پیشآگاهی گاه در هم میلغزند و تدوین با پیوند دادن تصویرها و لحظهها، بیش از آنکه پاسخ بدهد، رابطههایی تازه میانشان میسازد.
« سوگ و فاصلهٔ میان دو نفر یکی از دستاوردهای مهم فیلم، آن است که اندوه را به یک حالت ثابت و یکسان تقلیل نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
نتیجه روایتی است که تماشاگر را وادار میکند فعالانه نگاه کند: باید میان نشانهها ارتباط برقرار کند، دربارهٔ معنای تصویرها بیندیشد و احتمال دهد که برداشت نخستش کامل نبوده است. این شیوه با مضمون فیلم پیوند محکمی دارد. وقتی شخصیتها نمیتوانند به یک تفسیر مشترک از واقعیت برسند، تماشاگر نیز از جایگاه ناظری مطمئن بیرون میآید.
برخی برشها ناگهانیاند و بعضی تصویرها پیش از آنکه معنایشان روشن شود در ذهن باقی میمانند. تدوین، نه فقط ابزار انتقال داستان، بلکه وسیلهای برای ساختن اضطراب و ابهام است. بااینحال، همین ویژگی میتواند دشواری اثر را افزایش دهد: پیوند زمانی صحنهها همیشه آسان نیست و بخشی از مخاطبان ممکن است بهجای کشف تدریجی معنا، احساس سردرگمی کنند.
صدا، رنگ و جزئیات بصری فیلم در خلق دلهره به تصویرهای آشکارِ خشونت متکی نیست. رنگها، بهویژه تضاد میان تیرگی محیط و نشانههای رنگی محدود، بار معنایی پیدا میکنند. اشیا و نقشهایی که در نگاه اول عادی به نظر میرسند، گاه چنان در قاب برجسته میشوند که ذهن تماشاگر ناخواسته آنها را به نشانهای از خطری نامعلوم پیوند میدهد.
این توجه به جزئیات سبب میشود فضای فیلم حتی در صحنههای آرام نیز تهدیدآمیز باقی بماند. موسیقی و طراحی صدا نیز در همین مسیر عمل میکنند: بهجای آنکه پیوسته تماشاگر را به واکنشی شدید و فوری برانگیزند، به فضای تعلیق عمق میدهند. صداهای محیطی و سکوتهای معنادار اجازه میدهند اضطراب از دل روزمرگی بیرون بیاید.
« این شیوه با مضمون فیلم پیوند محکمی دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اثر در شکلدادن به حس وحشت، بیش از غافلگیریهای پیدرپی به انتظار و تردید تکیه دارد؛ تماشاگر اغلب پیش از آنکه بداند چه چیزی نگرانکننده است، ناآرامی را تجربه میکند. تعلیق و محدودیتهای روایت جنایی خط مربوط به قتلها و پیگیریهای پلیسی، لایهای از خطر بیرونی به داستان اضافه میکند و جهان فیلم را از بحران خصوصی زوج فراتر میبرد.
بااینحال، این خردهپیرنگ به اندازهٔ مضمون سوگ و آشفتگی ادراک، بسط پیدا نمیکند. حضور آن گاهی بیشتر کارکردی در خدمت بالا بردن تنش دارد تا آنکه به روایتی جنایی با منطق مستقل و پرداخت کامل تبدیل شود. در نتیجه، برخی از مخاطبان ممکن است انتظار داشته باشند جزئیات این مسیر روشنتر یا منسجمتر شوند.
این محدودیت با انتخاب کلی فیلم نیز ارتباط دارد. «Don't Look Now» علاقهٔ چندانی به توضیح همهچیز ندارد؛ ابهام را بخشی از تجربهٔ خود میسازد. اما میان ابهامی که ذهن را به تفسیر دعوت میکند و جزئیاتی که صرفاً ناتمام میمانند، مرزی باریک وجود دارد. بعضی بخشهای روایت در سوی نخست این مرز قرار میگیرند و بعضی دیگر ممکن است برای تماشاگر کمقانعکننده جلوه کنند.
از همین رو، قدرت فیلم در ساختن حالوهوا همیشه با استحکام یکسانی در پیشبرد پیرنگ همراه نیست. ریتم و تجربهٔ تماشاگر ریتم فیلم آهسته و تأملی است. صحنهها گاه بیش از حد معمول مکث میکنند و اطلاعات داستانی بهتدریج و با فاصله عرضه میشود. این کندی در بهترین لحظهها به سود اثر تمام میشود: فرصت میدهد تا شهر، سکوتها و آشفتگی شخصیتها در ذهن رسوب کنند.
« بااینحال، این خردهپیرنگ به اندازهٔ مضمون سوگ و آشفتگی ادراک، بسط پیدا نمیکند. »
قوتها و کاستیها
اما همین صبر و درنگ ممکن است در بخشهایی به احساس ایستایی بینجامد، بهخصوص برای مخاطبی که انتظار تعلیقی پرشتاب و پاسخهای روشن دارد. به همین ترتیب، روایت غیرخطی میتواند هم مزیت باشد و هم مانع. تماشاگر دقیق از کنار جزئیات پراکنده، نوعی نقشهٔ عاطفی میسازد؛ تماشاگر دیگری شاید احساس کند فیلم او را بیش از اندازه از مسیر روشن داستان دور میکند.
این دوگانگی عیب سادهای نیست که بتوان آن را جدا از هویت اثر کنار گذاشت: «Don't Look Now» عامدانه دریافت مخاطب را ناآرام میکند، اما این انتخاب برای همه به یک اندازه ثمربخش نخواهد بود. جمعبندی «Don't Look Now» فیلمی است که وحشت را از دل سوگ، انکار و ناتوانی در اعتماد به ادراک میپرورد.
ونیزِ فرسوده و هزارتومانند، بازیهای مهارشدهٔ Donald Sutherland و Julie Christie، و تدوین تداعیگر Nicolas Roeg، جهانی میسازند که در آن هیچ تصویر سادهای لزوماً معنای سادهای ندارد. فیلم در پرداخت عاطفی و فضاسازی نیرومند است و بهجای تکیه بر توضیح، از تماشاگر مشارکت میطلبد. در مقابل، ریتم کند، گسستهای روایی و کمپرداختماندن بخشی از خط جنایی ممکن است تجربهٔ تماشا را دشوار کند.
بااینحال، این کاستیها از ماندگاری اثر نمیکاهند؛ بلکه روشن میکنند که فیلم بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، تجربهای برای زیستن است: تجربهٔ دیدن جهان از چشم کسانی که اندوه، امید و ترس، مرز میان واقعیت و خیال را برایشان نامطمئن کرده است.
« به همین ترتیب، روایت غیرخطی میتواند هم مزیت باشد و هم مانع. »



ثبت دیدگاه