نقد و بررسی
نقد بیخیال نشو (Don't Let Go) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای میان سوگ و تعلیق «Don't Let Go» از فرضی ساده اما پرظرفیت آغاز میکند: کارآگاهی که درگیر فقدانی خانوادگی است، از برادرزادهاش تماسی دریافت میکند؛ دختری که در زمان حال دیگر زنده نیست. تماس، او را به گذشتهای نزدیک پیوند میزند و امکان میدهد آن دو در دو سوی زمان، با یکدیگر همکاری کنند.
فیلم از همان ابتدا پرسشی جذاب پیش میکشد: اگر بتوان با کسی که هنوز در گذشته زندگی میکند سخن گفت، آیا میشود سرنوشت را تغییر داد، یا هر مداخلهای تنها گره تازهای به آن میافزاید؟ ارزش ایده در این است که عنصر علمیتخیلی را به معمایی جنایی و رابطهای عاطفی متصل میکند. تماس تلفنی نه صرفاً وسیلهای برای انتقال اطلاعات، بلکه پلی شکننده میان دو شخصیت است؛ پلی که هر لحظه ممکن است قطع شود و هر جملهاش پیامدی پیشبینیناپذیر داشته باشد.
فیلم در بهترین لحظاتش از همین محدودیت بهره میگیرد: شخصیتها نمیتوانند کنار یکدیگر باشند، اما ناچارند به صدای هم اعتماد کنند. با این همه، جذابیت طرح بهتنهایی تضمین نمیکند که همه اجزای روایت با همان دقتی پیش بروند. روایتی بر دو خط زمان ساختار فیلم بر رفتوآمد میان دو بازه زمانی بنا شده است.
در یک سوی ماجرا، جک در اکنون با پیامدهای فقدانی هولناک دستوپنجه نرم میکند؛ در سوی دیگر، اشلی هنوز در گذشته است و میتواند از راه تماسها بخشی از آنچه رخ داده یا ممکن است رخ دهد را تغییر دهد. این دو خط در کنار هم پیش میروند و هرکدام اطلاعاتی در اختیار مخاطب میگذارند که معنای خط دیگر را دگرگون میکند.
« تماس، او را به گذشتهای نزدیک پیوند میزند و امکان میدهد آن دو در دو سوی زمان، با یکدیگر همکاری کنند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه، ظرفیت بصری و دراماتیک خوبی دارد. گفتوگویی که برای یک شخصیت در گذشته روی میدهد، ممکن است برای دیگری در زمان حال معنایی کاملاً متفاوت داشته باشد. فاصله زمانی، خود به بخشی از تعلیق بدل میشود: مخاطب نه فقط میخواهد بداند چه کسی پشت یک اتفاق است، بلکه میپرسد اطلاعات تازه چگونه در دو زمان اثر خواهد گذاشت.
فیلم در برخی صحنهها این همزمانی را با وضوحی چشمگیر به کار میگیرد و حس میدهد که دو شخصیت در یک معمای مشترک گرفتارند، هرچند جهانهایشان از یکدیگر جداست. اما این ساختار همیشه به شفافیت خدمت نمیکند. هنگامی که قواعد ارتباط زمانی و پیامدهای مداخلهها روی هم انباشته میشوند، روایت گاه بیش از آنکه بر احساس یا کشف تکیه کند، از مخاطب میخواهد مسیر اطلاعات را دنبال کند.
در چنین لحظههایی، تماشاگر ممکن است سرگرم مرتبکردن رخدادها شود، نه درگیر شدن با خطر و اضطرابی که باید در مرکز داستان باشد. سوگ، مسئولیت و پیوند خانوادگی زیرلایه عاطفی فیلم، رابطه جک و اشلی است. جک با بازی David Oyelowo تنها در پی حل یک پرونده نیست؛ او مردی است که خود را در برابر خانوادهاش مسئول میداند و از این میترسد که دیر رسیده باشد.
سوگ او در رفتارهایش حضوری محسوس دارد و به داستان وزن میبخشد. جستوجوی حقیقت برای جک، در عین حال، کوششی برای جبران ناتوانی و تقصیری است که در ذهن خود حمل میکند. اشلی با بازی Storm Reid صرفاً ابزار حل معما نیست. او در موقعیتی هراسآور قرار گرفته، اما باید تصمیم بگیرد، پرسش کند و در برابر خطر واکنش نشان دهد.
« این شیوه، ظرفیت بصری و دراماتیک خوبی دارد. »
شخصیتها و اجرا
رابطه میان این دو، بهویژه در تماسهایی که نگرانی و محبت را از میان فاصله زمانی عبور میدهند، از صمیمانهترین عناصر فیلم است. با این حال، فیلمنامه گاهی شخصیتها را به کارکرد رواییشان محدود میکند: جک باید سرنخ را دنبال کند و اشلی باید در گذشته به چشم و گوش او بدل شود. در نتیجه، بخشهایی از زندگی و پیچیدگی شخصی آنان کمتر از آنچه این بازیگران میتوانستند عرضه کنند، مجال بروز مییابد.
بازیها و حضور بازیگران David Oyelowo محور اصلی فیلم است و بار مهمی از تعادل میان جنبه جنایی و عاطفی داستان را به دوش میکشد. بازی او در نقش کارآگاهی که هم باید منطقی و پیگیر باشد و هم با اندوه و آشفتگی درونی روبهرو بماند، عمدتاً باورپذیر است. او احساسات را بیآنکه به نمایش اغراقآمیز بدل کند منتقل میکند و همین خویشتنداری به شخصیت جک اعتبار میدهد.
وقتی فیلم در توضیح سازوکار معما زیادهگویی میکند، حضور او همچنان مخاطب را به مسیر داستان بازمیگرداند. Storm Reid نیز در نقش اشلی حضوری زنده دارد. او ترس، تردید و نوعی سرسختی نوجوانانه را در کنار هم نگه میدارد و تماسهای دو شخصیت را از گفتوگوهایی صرفاً اطلاعاتی فراتر میبرد. بازی او و Oyelowo در کنار یکدیگر، احساس اعتماد و نزدیکی را شکل میدهد؛ رابطهای که برای باور کردن خطرهای داستان ضروری است.
بازیگران مکمل، از جمله Brian Tyree Henry و Mykelti Williamson، به فضای خانوادگی و پلیسی فیلم رنگ میبخشند، هرچند فیلمنامه فرصت یکسانی برای پرورش همه شخصیتها فراهم نمیکند. اطلاعات اصلی عوامل و نقشهای محوری فیلم نیز این ترکیب بازیگران را تأیید میکند. فضاسازی و زبان بصری فیلم در مقیاسی نسبتاً جمعوجور پیش میرود و بیشتر از آنکه بر نمایشهای پرخرج تکیه کند، به فضاهای روزمره، مکالمهها و حرکت میان مکانهای آشنا متکی است.
« او احساسات را بیآنکه به نمایش اغراقآمیز بدل کند منتقل میکند و همین خویشتنداری به شخصیت جک اعتبار میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب با مضمون داستان تناسب دارد: ترس از دل موقعیتی معمولی سر برمیآورد، و تلفنی که قرار است وسیلهای عادی برای ارتباط باشد، به حلقه اتصال دو زمان بدل میشود. فضای کارآگاهی نیز به روایت وجهی زمینی میدهد و مانع میشود که عنصر فراطبیعی یا علمیتخیلی بهکلی از جهان ملموس شخصیتها جدا شود.
رفتوآمد میان زمانها در عین حال فرصتی برای ایجاد تضاد است. مخاطب دائماً با دو وضعیت متفاوت روبهرو میشود: یکی زمانِ سوگ و تلاش برای فهمیدن، دیگری زمانِ هشدار و تلاش برای جلوگیری. این تضاد در بخشهایی از فیلم به تعلیق مؤثر میانجامد و به تماسها کیفیتی اضطراری میبخشد. با این حال، فضاسازی بهندرت به حدی متمایز میرسد که خود به اندازه ایده یا بازیها در ذهن بماند.
فیلم بیشتر از طریق موقعیت و روایت پیش میرود تا از راه تصویرپردازی یا طراحی صوتی برجسته. معما، پیچیدگی و ریتم معمای مرکزی نیروی محرک فیلم است. سرنخها بهتدریج در اختیار مخاطب قرار میگیرند و ارتباط جک و اشلی کنجکاوی را زنده نگه میدارد؛ بهخصوص در نیمه نخست، پرسش از اینکه این تماس چگونه ممکن شده و چه چیزی پشت رخدادهاست، به فیلم شتاب خوبی میدهد.
تماشاگر معمولاً میخواهد تماس بعدی را بشنود و ببیند چه اطلاعاتی قرار است مسیر جستوجو را تغییر دهد. ضعف زمانی پدیدار میشود که فیلم برای پیچیدهتر کردن معما، رشتههای بیشتری به آن میافزاید، بیآنکه همواره فرصت کافی برای جاانداختن رابطه میان آنها داشته باشد. بعضی توضیحات ممکن است دیر برسند یا در دل رفتوآمد زمانی چندان روشن به نظر نرسند.
« رفتوآمد میان زمانها در عین حال فرصتی برای ایجاد تضاد است. »
قوتها و کاستیها
افزون بر این، ریتم در بخشهایی افت میکند؛ مکثها و رفتوآمدهای تکرارشونده گاهی تعلیق را تقویت نمیکنند، بلکه از انرژی آن میکاهند. از سوی دیگر، فیلم تا حدی قابلپیشبینی به نظر میرسد و ممکن است مخاطبی که با روایتهای معمایی و بازی با زمان آشناست، زودتر از فیلم به برخی حدسها برسد.
این کاستیها ایده را بیاثر نمیکنند، اما فاصله میان ظرفیت طرح و انسجام اجرای آن را آشکار میسازند. جمعبندی «Don't Let Go» فیلمی است که بیش از هر چیز با ایده مرکزی و پیوند میان جک و اشلی مخاطب را جذب میکند. تماس میان گذشته و حال، معمایی قابلپیگیری میسازد و همزمان فرصتی فراهم میآورد تا داستان درباره سوگ، مسئولیت و ناتوانی در بازگرداندن زمان سخن بگوید.
بازیهای David Oyelowo و Storm Reid این رابطه را باورپذیر نگه میدارند و ساختار دوخطی روایت، در لحظات موفق، تعلیقی دلنشین میآفریند. در مقابل، پیچیدگی گاه از وضوح پیشی میگیرد و افتوخیز ریتم اجازه نمیدهد همه لحظههای فیلم به یک اندازه درگیرکننده باشند. اثر نه در همه اجزایش به اندازه ایدهاش جسور و منسجم است و نه معمای خود را همیشه با ظرافت لازم پیش میبرد.
با این حال، برای تماشاگر علاقهمند به تریلرهای علمیتخیلیِ شخصیتمحور، تجربهای سرگرمکننده و تأملبرانگیز فراهم میکند؛ فیلمی که بهترین دستاوردش یادآوری این نکته است که گاهی یک صدا از گذشته میتواند بیش از هر سرنخی، وزن عاطفی یک داستان را بر دوش بکشد.
« این کاستیها ایده را بیاثر نمیکنند، اما فاصله میان ظرفیت طرح و انسجام اجرای آن را آشکار میسازند. »



ثبت دیدگاه