نقد و بررسی
نقد Don't Fuck in the Woods | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عنوانی که قرارداد میبندد «Don't Fuck in the Woods» از همان عنوانش تکلیف خود را با تماشاگر روشن میکند: اینجا قرار نیست وحشتِ متین و رازآلودی را تجربه کنیم که زیر پوست روزمرگی نفوذ کند؛ فیلم وعدهٔ آمیزهای از سکس، خون و هیولایی در دل جنگل میدهد. گروهی از دوستان برای جشن فارغالتحصیلی به سفری برای کمپزدن میروند و با ورودشان به طبیعت، تفریح به رویارویی با موجودی مرگبار بدل میشود.
این طرح ساده، زمینهای آشنا برای فیلمهای هیولایی و اسلشر فراهم میکند؛ آشناییای که میتواند سرچشمهٔ لذت باشد، اما بهتنهایی برای ساختن روایتی گیرا کفایت نمیکند. فیلم ساختهٔ Shawn Burkett است و با الگوی آشنای وحشتِ کمبودجه پیش میرود: جمعی جوان، محیطی دورافتاده، تهدیدی که از تاریکی سر برمیآورد و موقعیتهایی که بهتدریج از شوخی و بیقیدی به خشونت میرسند.
اثر نه در پی بازآفرینی قواعد این زیرژانر است و نه میکوشد آنها را با تفسیر اجتماعی پیچیدهای دگرگون کند. بیش از هر چیز، میخواهد تماشاگر را به نمایشی بیپرده و پُرخون دعوت کند؛ پرسش اصلی این است که آیا این نمایش، در کنار عنوان پرهیاهویش، برای پرکردن زمان فیلم نیز نیروی کافی دارد؟
لحن و نسبت فیلم با ژانر فیلم میان دو لحن حرکت میکند: از یک سو شوخیهای رکیک و رفتارهای بیپروا، و از سوی دیگر خشونتی که قرار است تهدید را واقعی جلوه دهد. این دوگانگی میتوانست به طنز سیاه مؤثری برسد؛ عنوان بهتنهایی نیز نوعی چشمک به قواعد آشنای فیلمهای ترسناک دارد. اما شوخی وقتی کار میکند که شخصیتها یا موقعیتها بهاندازهای جذاب باشند که تماشاگر بخواهد همراهشان بماند.
« اثر نه در پی بازآفرینی قواعد این زیرژانر است و نه میکوشد آنها را با تفسیر اجتماعی پیچیدهای دگرگون کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اینجا گفتوگوها و رفتارها غالباً بیشتر بر جلب توجه تکیه دارند تا پرورش رابطه یا ساختن طنزی دقیق. در نتیجه، فیلم نه همیشه به اندازهٔ کافی مضحک و بازیگوش است که بهعنوان کمدی وحشت پذیرفته شود، نه آنقدر منضبط و جدی که تعلیقش یکپارچه بماند. بعضی لحظهها از عمد اغراقآمیزند و همین اغراق میتواند برای دوستداران سینمای بهرهکشی و فیلمهای نیمهشب سرگرمکننده باشد؛ اما در بخشهایی دیگر، لحن بهجای آنکه عمداً نابهنجار به نظر برسد، ناپایدار میشود.
تماشاگر باید مدام حدس بزند آیا فیلم از ضعف خود آگاه است یا صرفاً آن را به نمایش میگذارد. شخصیتها و بازیها شخصیتهای جوان فیلم بیشتر با رفتارها و تیپهای آشنا معرفی میشوند تا با ویژگیهایی که آنها را از یکدیگر متمایز کند. سفر گروهی به جنگل، در ظاهر امکان خوبی برای آشکارکردن پیوندها، دلخوریها و رقابتهای میان دوستان فراهم میکند؛ بااینحال، فیلم چندان درنگ نمیکند تا این رابطهها شکل بگیرند.
از همین رو، تهدیدی که به سراغ گروه میآید، همیشه وزن عاطفی لازم را پیدا نمیکند. وقتی کسی در خطر قرار میگیرد، تماشاگر ممکن است بیش از آنکه نگران سرنوشتش باشد، چشمبهراه حملهٔ بعدی بماند. بازیها نیز با این مسئله پیوند دارند. اجراها یکدست نیستند و در مواردی سطحی یا نچسب جلوه میکنند؛ دیالوگها هم همیشه به بازیگران کمک نمیکنند تا آدمهایی باورپذیر بسازند.
برخی نقشها بیش از آنکه شخصیتی مستقل باشند، کارکردی در زنجیرهٔ شوخیها و موقعیتهای فیلم دارند. در یک فیلم کمبودجه، محدودیتهای تولید میتواند بر کیفیت اجرا اثر بگذارد، اما این محدودیتها توضیحی کامل برای ضعف شخصیتپردازی نیستند. اگر روابط میان اعضای گروه زندهتر و مشخصتر بود، حتی بازیهای نابرابر هم کمتر به چشم میآمدند.
« اینجا گفتوگوها و رفتارها غالباً بیشتر بر جلب توجه تکیه دارند تا پرورش رابطه یا ساختن طنزی دقیق. »
شخصیتها و اجرا
ریتم و ساختار روایی یکی از دشواریهای اصلی «Don't Fuck in the Woods» فاصلهٔ میان وعدهٔ پرتحرک آن و تجربهٔ نسبتاً کند تماشاست. فیلم در زمانی نهچندان طولانی روایت میشود، اما کوتاهی زمان بهخودیخود از کشآمدن برخی بخشها جلوگیری نمیکند. صحنههایی که باید انتظار و اضطراب بسازند، گاهی به تکرار رفتارها یا گفتوگوهایی میرسند که اطلاعات تازهای دربارهٔ شخصیتها یا خطر پیش رو نمیدهند.
در چنین لحظههایی، جنگل بهجای آنکه فضایی پررمز و تهدیدآمیز باشد، صرفاً پسزمینهای برای مکثهای طولانی باقی میماند. ساختار روایی نیز بیش از آنکه بر دگرگونی تدریجی موقعیت تکیه کند، بر مجموعهای از مواجههها و لحظههای شوکآور بنا شده است. این انتخاب در یک فیلم بهرهکشی میتواند پذیرفتنی باشد، بهشرط آنکه هر صحنه انرژی تازهای وارد کند یا ضرباهنگ را بالا ببرد.
اما وقتی شخصیتها هنوز برای مخاطب اهمیتی نیافتهاند و تکرار موقعیتها نیز هیجان را فرسوده میکند، خشونت بهتنهایی نمیتواند جای پیشروی داستان را بگیرد. نتیجه، اثری است که لحظههای قابلتوجه دارد، اما پیوند میان آن لحظهها گاهی سست احساس میشود. هیولا و جلوههای عملی مهمترین دستاورد بصری فیلم، استفاده از جلوههای عملی برای طراحی و نمایش هیولاست.
در دورانی که بسیاری از تولیدات کوچک برای خلق موجودات سراغ تصویرسازی دیجیتال کمهزینه میروند، جلوههای فیزیکیِ روی صحنه میتوانند حضوری ملموس و نامتعارف ایجاد کنند. هیولا در تاریکی و میان درختان، از جنس همان تهدیدی به نظر میرسد که میتوانست از دل فیلمهای ترسناک ارزانقیمت ویدئویی بیرون آمده باشد؛ حضوری اندکی زمخت، اما چشمگیر که با روحیهٔ عامدانهٔ فیلم تناسب دارد.
« نتیجه، اثری است که لحظههای قابلتوجه دارد، اما پیوند میان آن لحظهها گاهی سست احساس میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این جلوهها همیشه بینقص نیستند و اثر تا حدی به نورپردازی، زاویهٔ دوربین و فضای محدود صحنهها وابسته است. بااینحال، همین محدودیتها گاهی به سود فیلم عمل میکنند: سایهها و قاببندی میتوانند آنچه را که بهتر است کامل دیده نشود، پنهان کنند و به هیولا نیرویی خام و ناآرام ببخشند. خشونت خونین نیز بهجای آنکه فقط به جلوهای دیجیتال بدل شود، کیفیتی جسمانی دارد.
این بخش از فیلم، بیش از داستان و اجراها، نشان میدهد که سازندگان برای چه نوع لذتی برنامهریزی کردهاند: لذتِ دیدن هیولایی واقعینما در دل یک نمایش خونآلود. موسیقی و صدا موسیقی فیلم، مطابق ارزیابی مطرحشده دربارهٔ آن، از انتظاری که عنوان و مقیاس تولید ایجاد میکنند فراتر میرود. در اثری که گاه از نظر روایت و بازیها کمرمق است، موسیقی میتواند رشتهای برای پیوند دادن صحنهها و تقویت حس خطر باشد.
هرگاه صدا بهجای آنکه صرفاً بر تصویر تأکید کند، حالوهوایی مستقل به موقعیت ببخشد، جنگل از یک فضای خالی به محیطی ناآرام تبدیل میشود؛ جایی که تهدید ممکن است در هر لحظه از دل تاریکی بیرون بزند. اهمیت موسیقی در اینجا تنها به ساختن ترس محدود نیست. فیلم میان لحظات رکیک، طنز و وحشت جابهجا میشود و موسیقی میتواند این تغییر لحن را هموارتر کند.
البته موسیقی بهتنهایی قادر نیست کمبودهای فیلمنامه را جبران کند، اما از معدود عناصری است که به اثر هویت شنیداری میدهد و کمک میکند بعضی صحنهها از یکنواختی فاصله بگیرند. همین کیفیت، در کنار جلوههای عملی، از نقاط قوتی است که برای دوستداران فیلمهای مستقل و کمبودجه بیش از دیگر بخشها به چشم میآید.
« این جلوهها همیشه بینقص نیستند و اثر تا حدی به نورپردازی، زاویهٔ دوربین و فضای محدود صحنهها وابسته است. »
قوتها و کاستیها
تجربهٔ تماشاگر و پشتصحنه تماشای فیلم تا اندازهٔ زیادی به انتظاری بستگی دارد که مخاطب با خود به آن میآورد. اگر کسی در جستوجوی روایتی منسجم، شخصیتهایی چندلایه و وحشتی روانشناختی باشد، احتمالاً با اثری روبهرو میشود که بخشهای قابلتوجهی از آن را کمجان مییابد. اما تماشاگرِ علاقهمند به ترکیب بیپردهٔ هیولا، خون، برهنگی و شوخیهای زمخت ممکن است از برخی انتخابهای فیلم لذت ببرد؛ نه لزوماً چون همهچیز خوب از کار درآمده، بلکه چون فیلم بهروشنی از قواعدی پیروی میکند که مخاطب این نوع سینما میشناسد.
وجود پشتصحنه و لحظههای سرگرمکنندهٔ پایانی نیز به تجربهٔ تماشا رنگ دیگری میدهد. این بخشها، برخلاف بدنهٔ روایی که گاه بیش از اندازه کش میآید، میتوانند انرژی و شوخطبعی جمعی تولید را آشکار کنند. دیدن فرایند ساخت یک هیولای عملی یا فضای خودمانی پشت دوربین، گاهی جذابیتی دارد که خود فیلم در مقام روایت از دست میدهد.
بااینحال، این جذابیت پیرامونی را نباید با موفقیت دراماتیک اشتباه گرفت: پشتصحنه میتواند تماشاگر را سرگرم کند، اما ضعفهای داستان و اجرا را بهطور پسینی برطرف نمیسازد. جمعبندی «Don't Fuck in the Woods» فیلمی است که عنوانش بیش از داستانش در حافظه میماند. اثر در ساختن روایتی گیرا، پرداخت شخصیتها و حفظ ضرباهنگی پیوسته موفقیت محدودی دارد؛ بازیها نیز غالباً به آن کیفیتی نمیبخشند که بتواند تماشاگر را از دلمشغولیهای روایی فیلم بینیاز کند.
در مقابل، موسیقیِ مؤثر، هیولای ساختهشده با جلوههای عملی و خشونت ملموس، لحظههایی فراهم میکنند که برای علاقهمندان به وحشت مستقل جذاباند. ارزش فیلم را باید در همین نابرابری جستوجو کرد: محصولی ناهموار که در بعضی جنبهها بیجان و در بعضی دیگر بهطرزی غیرمنتظره سرگرمکننده است. کسانی که از فیلمهای کمبودجهٔ عمداً افراطی لذت میبرند، احتمالاً بخشهایی برای پسندیدن پیدا میکنند؛ اما انتظار یک داستان محکم یا تجربهای واقعاً پرتعلیق، به ناامیدی میانجامد.
« تجربهٔ تماشاگر و پشتصحنه تماشای فیلم تا اندازهٔ زیادی به انتظاری بستگی دارد که مخاطب با خود به آن میآورد. »
جمعبندی
در نهایت، این اثری است که وعدهٔ عنوانش را با صدای بلند میدهد، ولی در ساختن فیلمی به همان اندازه بهیادماندنی، کمتر کامیاب میشود.



ثبت دیدگاه