نقد و بررسی
نقد دن کیشوت (Don Quixote) | 1957
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی رؤیای سروانتس فیلم «دون کیشوت» ساختهٔ گریگوری کوزینتسف، برداشتی شورویایی از جهان رمان میگل دِ سروانتس است؛ اثری که بهجای آنکه صرفاً رشتهای از ماجراهای مشهور کتاب را بازسازی کند، بر برخورد دائمی میان خیال و واقعیت تمرکز دارد. سنور کِهسانا، مردی شیفتهٔ قصههای پهلوانی، خود را شوالیهای سرگردان میپندارد و با همراهی سانچو پانزا راهی جهان میشود تا از ستمدیدگان دفاع کند و عدالت را به شیوهٔ خویش به اجرا درآورد.
فیلم ماجراهایی چون رویارویی با آسیاب بادی و حضور در دربار دوک را به کار میگیرد، اما پرسش اصلیاش تنها این نیست که قهرمان با چه کسانی روبهرو میشود؛ مهمتر آن است که جهان با انسانی که میخواهد از قواعد متعارفش فراتر برود، چگونه رفتار میکند. «دون کیشوت» در سال ۱۹۵۷ به کارگردانی کوزینتسف ساخته شد و اقتباسی از نمایشنامهٔ یوگنی شوارتس بر پایهٔ رمان سروانتس است.
قهرمانی میان حماقت و شفقت دون کیشوتِ این فیلم نه پهلوانی باشکوه و بینقص است و نه صرفاً مردی که واقعیت را از دست داده باشد. او گاه مضحک به نظر میرسد، اما نیرویی که او را به حرکت درمیآورد، از جنس خودخواهی یا میل به شهرت نیست. در نگاه او، جهان هنوز سزاوار عدالت، بخشندگی و رفتار شرافتمندانه است؛ همین باور، هم سرچشمهٔ بدفهمیهایش میشود و هم دلیل جذابیت انسانیاش.
تماشاگر ممکن است به خطای تشخیص او بخندد، اما دشوار است نسبت به انگیزهٔ خیرخواهانهاش بیاعتنا بماند. نیکولای چرکاسوف، با قامتی بلند و سیمایی که میتواند هم وقار و هم گیجی را در خود جای دهد، این دوگانگی را بهخوبی مجسم میکند. بازی او شخصیت را به کاریکاتوری یکدست تبدیل نمیکند: دون کیشوت ممکن است جهان را نادرست ببیند، اما احساساتش ساختگی نیستند.
« او گاه مضحک به نظر میرسد، اما نیرویی که او را به حرکت درمیآورد، از جنس خودخواهی یا میل به شهرت نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مهربانی، عزم و آسیبپذیری او در کنار هم حضور دارند و از همین رو، هر موقعیت کمیک میتواند اندوهی پنهان نیز با خود داشته باشد. توانایی فیلم در ایجاد این همدلی، یکی از مهمترین دستاوردهای آن است. دوستیِ نامتوازن و دلنشین رابطهٔ دون کیشوت و سانچو پانزا قلب عاطفی فیلم است. این دو نه همفکرند و نه جهان را به یک شکل تفسیر میکنند.
سانچو زمینیتر و محتاطتر است؛ در برابر بلندپروازیهای اربابش، گاه با واکنشی ساده و عملی ظاهر میشود. بااینحال، همراهی او به تمسخر یا مخالفت محض فروکاسته نمیشود. میان این دو، نوعی وفاداری و صمیمیت شکل میگیرد که در آن، تفاوت دیدگاهها به جای گسستن رابطه، به آن حرکت و طنز میبخشد.
یوری تولوبیف در نقش سانچو، گرمایی آرام و انسانی به فیلم میآورد. او در کنار بازی پرشورتر چرکاسوف، وزنهای متعادلکننده است: واکنشهایش به ماجراها، فاصلهٔ میان خیال قهرمان و واقعیت روزمره را آشکار میکند، بیآنکه خیال را یکسره بیارزش جلوه دهد. طنز این همراهی عمدتاً از تفاوت منش و نگاه آنها برمیخیزد، نه از شوخیهای تحمیلی.
همین امر باعث میشود رابطهشان از سطح یک زوج کمیک فراتر برود و به تصویری از دوستی میان دو انسان ناهمگون تبدیل شود. طنز تلخِ جهانی که رؤیا را تماشا میکند فیلم از موقعیتهای خندهآور بهره میگیرد، اما خنده در آن همیشه آسوده نیست. دون کیشوت گاه در برابر کسانی قرار میگیرد که درد و فقر دیگران را جدی نمیگیرند، یا از ماجراجویی او وسیلهای برای سرگرمی خود میسازند.
« توانایی فیلم در ایجاد این همدلی، یکی از مهمترین دستاوردهای آن است. »
شخصیتها و اجرا
دعوت به دربار دوک، از همین منظر اهمیت دارد: رؤیای شوالیه در محیطی قرار میگیرد که ممکن است بهجای فهمیدن او، از رفتارهایش تفریح بسازد. در نتیجه، فیلم به شکلی ظریف میان خندهکردن با دون کیشوت و خندیدن به او فاصله میگذارد. آزادی زندانیان و رویارویی با آسیاب بادی نیز دو روی همین تضاد را نشان میدهند.
نیت قهرمان، در اساس، یاریرساندن است؛ اما نیت نیک الزاماً به نتیجهای نیک نمیانجامد. او نشانههای جهان را به زبانی دیگر میخواند و برای همین، عمل خیرخواهانهاش ممکن است با واکنشی خصمانه روبهرو شود. فیلم این شکاف را نه با خطابه، بلکه از راه رخدادهای داستانی و پیامدهای رفتار شخصیتها ملموس میکند.
نگاهش به مردم نیز یکسره بدبینانه نیست؛ تلخی رفتارهای آنان، در کنار اصرار دون کیشوت بر امکان خیر، تنش اصلی اثر را میسازد. ساختار اپیزودیک و ریتم ناهموار روایت فیلم از ماجراهای پیوسته و نسبتاً مستقل شکل میگیرد؛ ساختاری که با سرچشمهٔ ادبی آن سازگار است و فرصت میدهد وجوه گوناگون شخصیت اصلی در موقعیتهای متفاوت آشکار شود.
هر برخورد، آزمونی تازه برای آرمانهای اوست و هر مکان میتواند صورت دیگری از فاصلهٔ خیال و واقعیت را عرضه کند. بااینحال، همین ساختار اپیزودیک گاهی از شتاب و انسجام کلی میکاهد. بعضی بخشها بیش از آنکه داستان را به سوی مرحلهای تازه ببرند، بر همان تضاد آشنا مکث میکنند و در نتیجه، ریتم فیلم کند یا کشدار احساس میشود.
« در نتیجه، فیلم به شکلی ظریف میان خندهکردن با دون کیشوت و خندیدن به او فاصله میگذارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ناهمواری، برای تماشاگرانی که انتظار روایتی پرشتاب و پیوسته دارند، ممکن است برجسته باشد. بااینهمه، فیلم در همهٔ لحظات به دنبال سرعت نیست؛ گاهی مکث و تکرار، حس فرسودگی قهرمانی را منتقل میکند که بارها نیتش بد فهمیده میشود. مسئله آن است که این کندی همیشه به عمق بیشتر نمیانجامد و برخی شخصیتهای فرعی نیز فرصت کافی برای بدلشدن به چهرههایی پیچیده پیدا نمیکنند.
آنها بیشتر در خدمت موقعیتهای رواییاند تا صاحب مسیری مستقل و پرورده. تصویر، فضا و جهانِ صحنهپردازیشده کوزینتسف رمان را به تصویری سینمایی بدل میکند که در آن، فضا بخشی از معناست. فیلمبرداری در کریمه انجام شده و گسترهٔ جغرافیایی مناظر، حس سفر و سرگردانی را تقویت میکند؛ بااینحال، این سرزمین الزاماً نسخهای واقعگرایانه از اسپانیا نیست.
مهمتر، تضادی است که میان پهنهٔ باز راهها و نظم بستهٔ دربار پدید میآید: بیرون، میدان تجربه و خطر است؛ دربار، عرصهٔ نمایش و سرگرمی. فیلم همچنین از نظر تاریخی اثری رنگی و عریضقاب به شمار میرود؛ انتخابهایی که به مقیاس بصری سفر و فاصلههای میان شخصیتها مجال بیشتری میدهند. در این جهان تصویری، آسیاب بادی صرفاً یک مانع فیزیکی نیست؛ نمونهای روشن از چگونگی دگرگونشدن واقعیت در ذهن قهرمان است.
فیلم در عین آنکه موقعیت را از چشمانداز خیال او به نمایش میگذارد، فاصلهٔ تماشاگر با این خیال را نیز حفظ میکند. حاصل، تصویری دوگانه است: ما هم میتوانیم نیروی رؤیا را درک کنیم و هم پیامدهای برخورد آن با جهان مادی را ببینیم. این ویژگی با طراحی صحنه و ترکیببندیهای آشکارا نمایشی اثر هماهنگ است و به آن حالوهوایی افسانهای میبخشد، بیآنکه تلخی تجربهٔ شخصیت را کاملاً محو کند.
« این ناهمواری، برای تماشاگرانی که انتظار روایتی پرشتاب و پیوسته دارند، ممکن است برجسته باشد. »
قوتها و کاستیها
جایگاه بازیگران و محدودیت شخصیتهای فرعی در کنار دو بازیگر اصلی، گروهی از چهرههای دربار و اطرافیان دون کیشوت، جهان اجتماعی فیلم را میسازند. حضور این شخصیتها کمک میکند نشان داده شود که قهرمان در خلأ زندگی نمیکند؛ رؤیای او همواره به واکنش دیگران وابسته است. بااینحال، پرداخت محدود برخی نقشهای فرعی سبب میشود که گاه شخصیتها بیشتر نمایندهٔ یک موضع یا کارکرد روایی باشند تا انسانهایی با انگیزههای چندلایه.
این کمعمقی، بهویژه وقتی فیلم میخواهد دربارهٔ رفتار جمعی و قدرت سخن بگوید، فرصت کاوش بیشتری باقی میگذارد. در عوض، تمرکز بر دون کیشوت و سانچو به فیلم انسجام عاطفی میبخشد. حتی در اپیزودهایی که پیوندشان با مسیر کلی چندان محکم نیست، حضور این دو رشتهای مشترک میان ماجراها پدید میآورد.
تماشاگر بیش از آنکه برای شناختن یک جهان پرجزئیات و گسترده پیش برود، همراه دو شخصیت میشود که هرکدام به شیوهای متفاوت با آن جهان کنار میآیند. جمعبندی «دون کیشوت» کوزینتسف اقتباسی است که نیروی اصلیاش را از دو بازی مرکزی، رابطهٔ گرم قهرمان و ملازمش و نگاه همزمان کمیک و اندوهبارش میگیرد.
فیلم بهخوبی نشان میدهد که نیت خیر میتواند در جهانی ناسازگار با آرمانها، به سوءتفاهم و رنج بینجامد؛ اما این تلخی، مهربانی و امید شخصیت اصلی را بیاعتبار نمیکند. ریتم نابرابر، روایت اپیزودیک و پرداخت محدود بعضی چهرههای فرعی از کاستیهای آناند، ولی در برابر، تصویری ماندگار از انسانی میسازد که حاضر نیست اخلاق را به مصلحت روزمره واگذارد.
« این کمعمقی، بهویژه وقتی فیلم میخواهد دربارهٔ رفتار جمعی و قدرت سخن بگوید، فرصت کاوش بیشتری باقی میگذارد. »
جمعبندی
این فیلم برای تماشاگرانی که به اقتباسهای ادبی، بازیهای پرشخصیت و طنزی آمیخته با اندوه علاقه دارند، تجربهای تأملبرانگیز است؛ اثری که خندهاش بهتدریج پرسشی جدیتر برجا میگذارد: آیا جهان، رؤیای عدالتخواهانه را خندهدار مییابد، یا از آن میترسد؟
ثبت دیدگاه