نقد و بررسی
نقد ناهمآوایی (Dissonance) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی که از ذهن میروید «Dissonance» ساختهٔ Till Nowak، فیلمی کوتاه است که از همان آغاز، واقعیت را نه بهصورت نقطهای ثابت، بلکه همچون مرزی لغزان میان ادراک و جهان بیرونی پیش چشم میگذارد. مردی تنها در تالاری عظیم پیانو مینوازد؛ پیرامونش جهانی شناور و ناآشنا گسترده شده و ساز استوانهایاش، با چرخشی پیوسته، موسیقی را به فضای خالی میفرستد.
این تصویر، هم خیالانگیز است و هم اندوهبار: هنرمند در جهانی زندگی میکند که با قواعد خودش سازگار است، اما همین سازگاری او را از دیگران دورتر میسازد. فیلم برای توضیح موقعیت شخصیت به گفتوگوهای طولانی یا پیشزمینهچینی مفصل متکی نیست. بهجای آن، جهان تصویری و رفتار تکرارشوندهٔ نوازنده را به کار میگیرد تا تنهایی و گسست او را محسوس کند.
تماشاگر پیش از آنکه همهچیز را بداند، در فضای ذهنی مرد قرار میگیرد و ناچار میشود آن را از خلال نشانهها بفهمد. همین انتخاب، تجربهای جذاب میآفریند، اما از ابتدا هشدار میدهد که اثر قرار نیست همهٔ پرسشها را بهروشنی پاسخ دهد. برخورد انیمیشن و بازی زنده مهمترین دستاورد بصری فیلم، پیوند انیمیشن با بازی زنده است؛ پیوندی که صرفاً جلوهای تزئینی نیست، بلکه در خدمت روایت قرار میگیرد.
« فیلم برای توضیح موقعیت شخصیت به گفتوگوهای طولانی یا پیشزمینهچینی مفصل متکی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جهان متحرک و نامتعارف فیلم، با معماری و حرکتهایی که از منطق روزمره پیروی نمیکنند، در برابر واقعیت ملموس خیابان و خانه قرار میگیرد. این دو شیوهٔ تصویرسازی، دو جهان جداگانه و بیارتباط نیستند: خیال به تدریج در واقعیت نفوذ میکند و واقعیت نیز بر آن سایه میاندازد. این گذارها بهویژه از آن رو مؤثرند که با تجربهٔ ذهنی شخصیت هماهنگاند.
فیلم بهجای آنکه با نشانهای قراردادی اعلام کند اکنون در کدام جهان هستیم، شکل تصویر را تغییر میدهد و از تماشاگر میخواهد تفاوت را حس کند. نتیجه، نوعی ناپایداری بصری است که میتواند هم شاعرانه باشد و هم نگرانکننده. این انتخاب، در بهترین لحظات، مرز میان خیال و واقعیت را به مسئلهای احساسی بدل میکند؛ مرزی که شخصیت هر روز با آن دستوپنجه نرم میکند.
«Dissonance» فیلمی آلمانی به نویسندگی و کارگردانی Nowak است که انیمیشن و تصویر زنده را در ساختاری ترکیبی به کار میگیرد. پیانو بهمثابه زبان عاطفی موسیقی در این اثر فقط همراه تصویر نیست؛ یکی از راههای اصلی شناخت شخصیت است. نوازندگی مرد، در جهانی که از آدمها و پیوندهای معمول تهی به نظر میرسد، شکلی از ارتباط برقرار کردن است؛ ارتباطی که پیش از زبان و توضیح عمل میکند.
« این گذارها بهویژه از آن رو مؤثرند که با تجربهٔ ذهنی شخصیت هماهنگاند. »
شخصیتها و اجرا
پیانو برای او هم پناهگاه است و هم پلی به سوی دخترش. آرزوی آموختن موسیقی به کودک، در ظاهر خواستهای ساده است، اما بار عاطفی فیلم را بر دوش میکشد: پدر میخواهد چیزی از خود را به دخترش منتقل کند، حتی وقتی امکان حضور عادی در زندگی او را ندارد. تفاوت میان پیانوی خیالین و سازهای عادی نیز در همین چارچوب معنا پیدا میکند.
ساز نامتعارفِ جهان ذهنی، به شخصیت تعلق دارد؛ در برابرش، پیانوی واقعی یادآور جهانی است که قواعدش را دیگران تعیین میکنند. فیلم این تقابل را بینیاز از توضیح مستقیم پیش میبرد. موسیقی به لحظههایی که ممکن بود صرفاً غریب یا بصری باشند، لطافتی انسانی میبخشد و تنهایی مرد را از یک ایدهٔ انتزاعی به حسی ملموس نزدیک میکند.
تنهایی و رابطهٔ پدر و دختر در مرکز روایت، فقط ذهن آشفتهٔ یک نوازنده نیست؛ رابطهای گسسته میان پدر و دختر قرار دارد. حکم منع نزدیکشدن و نگرانی مادر، موقعیت را از خیال صرف بیرون میآورد و پیامدهای واقعی رفتار مرد را یادآور میشود. فیلم در این نقطه از آسانسازی اخلاقی پرهیز میکند: اشتیاق پدر برای دیدن دخترش میتواند صادقانه و دردناک باشد، اما همین اشتیاق بهتنهایی تضمین نمیکند که نزدیکشدن او بیخطر یا درست باشد.
« پیانو برای او هم پناهگاه است و هم پلی به سوی دخترش. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ابهام، از نقاط قوت دراماتیک اثر است. مادر صرفاً مانعی سرد در برابر پیوند پدر و فرزند تصویر نمیشود؛ حضور او نشانهٔ نگرانی و تلاش برای حفظ مرزهایی است که روایت از جزئیاتشان پرده برنمیدارد. دختر نیز میان میل به دیدن پدر و هشدارهای بزرگسالان قرار میگیرد. فیلم بهجای صدور حکم قطعی دربارهٔ این رابطه، تضاد خواستهها را در فضا و رفتار شخصیتها مینشاند.
با این همه، چون زمان کوتاه است، سویههای خانوادگی و گذشتهٔ مشترک این سه نفر مجال گسترش چندانی پیدا نمیکند. بیماری روانی؛ استعاره و محدودیت عنوان فیلم، بیش از آنکه صرفاً نامی شاعرانه باشد، به ناهماهنگی میان ادراک شخصیت و واقعیت بیرونی اشاره میکند. جهان شناور، سالن کنسرت و پیانوی چرخان، تصویری دیدنی از ذهنیاند که برای خود نظمی ساخته است.
این استعاره از نظر سینمایی کارآمد است: مخاطب بهجای دریافت توضیحی خشک، در شکل و حرکت جهان خیالی شریک میشود. بااینحال، همین رویکرد محدودیتی نیز دارد. وضعیت روانی شخصیت بیشتر از راه نمادها عرضه میشود و اطلاعات مشخص دربارهٔ تجربهٔ درونی، سابقه یا پیچیدگی بیماری او اندک میماند. در نتیجه، فیلم گاهی خطر آن را میپذیرد که بیماری روانی را به دستگاهی برای تولید تصاویر زیبا و غریب فروبکاهد.
« این ابهام، از نقاط قوت دراماتیک اثر است. »
قوتها و کاستیها
اثر میکوشد رنج و جدایی را از خلال فرم بیان کند، اما تماشاگر ممکن است بخواهد بداند آنچه میبیند تا چه اندازه بازنمایی تجربهٔ بیمار است و تا چه اندازه استعارهای شاعرانه از سوی فیلمساز. این پرسش بیپاسخ، لزوماً نقصی قاطع نیست؛ بااینحال، برای مخاطبی که به پرداخت روانشناختی دقیقتر نیاز دارد، فاصلهای محسوس ایجاد میکند.
ریتم و وضوح روایت با مدتزمانی کوتاه، فیلم ناچار است تصویر، موسیقی و کنش را فشرده و پرمعنا کند. این فشردگی به اثر نیرویی فوری میدهد: صحنهها برای مدت طولانی درجا نمیزنند و تغییر فضای بصری، توجه را زنده نگه میدارد. اما همان رفتوآمد سریع میان خیال و واقعیت میتواند انسجام عاطفی را گاه مختل کند.
بینندهای که هنوز با منطق یک جهان خو نگرفته، ممکن است ناگهان به جهان دیگر پرتاب شود و فرصت کافی برای فهم رابطهٔ میان آن دو نداشته باشد. این مسئله بهخصوص برای مخاطبی اهمیت دارد که انتظار دارد انگیزهها و جزئیات داستان بهطور روشن توضیح داده شوند. «Dissonance» بیش از آنکه روایتی خطی با اطلاعات کامل باشد، تجربهای مبتنی بر حالوهوا و تداعی است.
« ریتم و وضوح روایت با مدتزمانی کوتاه، فیلم ناچار است تصویر، موسیقی و کنش را فشرده و پرمعنا کند. »
جمعبندی
ابهام آن بخشی از زبان هنری فیلم است، اما هر ابهامی الزاماً بارور نیست: برخی تصاویر ذهن را به تفسیر وامیدارند، درحالیکه برخی گذارها ممکن است صرفاً حس گسست ایجاد کنند. در نتیجه، میزان همراهی تماشاگر به آمادگی او برای پذیرفتن روایت نمادین بستگی دارد. جمعبندی «Dissonance» با تلفیق تصویر زنده و انیمیشن، موسیقی برجسته و فضایی وهمآلود، داستان تنهایی و اشتیاق به پیوند را در قالبی فشرده و متمایز روایت میکند.
ارزش اصلی فیلم در این است که فرم تصویریاش را از موضوع جدا نمیکند: آشفتگی جهان، ناتوانی شخصیت در عبور از مرزهای ذهنی و میل او به ارتباط، همگی در شیوهٔ ساخت تصویر بازتاب مییابند. پیانو و رابطهٔ پدر و دختر نیز به این تجربه بُعدی عاطفی میبخشند که از نمایش بصری صرف فراتر میرود. در برابر این دستاوردها، روایت کوتاه و نمادین گاه به بهای روشنایی و پیوستگی تمام میشود و پرداخت بیماری روانی، بیش از اندازه به استعاره تکیه میکند.
بااینحال، فیلم در ساختن جهانی بهیادماندنی و در پیوند دادن خیال با رنج انسانی موفق است. اثری است مناسب تماشاگرانی که از سینمای کوتاه انتظار پاسخهای کامل ندارند و حاضرند بخشی از معنا را از سکوت، موسیقی و فاصلهٔ میان دو جهان استنباط کنند.
« در نتیجه، میزان همراهی تماشاگر به آمادگی او برای پذیرفتن روایت نمادین بستگی دارد. »



ثبت دیدگاه