نقد و بررسی
نقد افسوننشده (Disenchanted) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به سرزمینِ «همیشه خوشبخت» «Disenchanted» دنبالهای است که از همان آغاز با پرسشی جذاب روبهرو میشود: پس از آنکه قصه به پایان خوش رسید، زندگی روزمره چگونه ادامه پیدا میکند؟ جیزل، پس از سالها زندگی مشترک با رابرت، دیگر در جهان پرهیاهوی شهر احساس آرامش نمیکند و خیال میکند حومهنشینی میتواند همان آسودگی افسانهای را به خانوادهاش هدیه دهد.
اما خانهای تازه و خیابانی آرام، لزوماً درمان دلنگرانیها نیستند. فیلم از همین شکاف میان تصور خیالانگیز و واقعیت معمولی، زمینهای برای بازگشت به شخصیتهای آشنا میسازد. این ایده ظرفیت دراماتیک قابل توجهی دارد. «خوشبختی همیشگی» اگر قرار نباشد پایان قصه باشد، چه معنایی پیدا میکند؟
آیا میتوان رضایت از زندگی را با جابهجایی خانه، تغییر محیط یا پناهبردن به جادو به دست آورد؟ فیلم گاهی به این پرسشها نزدیک میشود و از تجربهای آشنا برای بزرگسالان سخن میگوید: تلاش برای ساختن زندگی بهتر، در حالی که مسئولیتها و رابطههای خانوادگی هر روز پیچیدهتر میشوند. بااینحال، میان ایدهٔ پختهٔ مرکزی و اجرای سبکسرانهٔ آن فاصلهای محسوس وجود دارد؛ فاصلهای که مانع میشود دنباله به اندازهٔ پیشفرضش تأملبرانگیز باشد.
جادو در حومه انتقال جیزل و خانوادهاش به مونروویل، فضای تازهای برای برخورد دو جهان فراهم میکند: جهان خیالپرداز و خوشبین او، و واقعیتی که قواعد اجتماعی، رقابتهای محلی و نارضایتیهای کوچک خود را دارد. فیلم با تبدیل شهر به نوعی قصهٔ پریانِ واقعی، این تضاد را به تصویر درمیآورد.
« اما خانهای تازه و خیابانی آرام، لزوماً درمان دلنگرانیها نیستند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جادو قرار است راهحل باشد، اما بهتدریج نشان میدهد که آرزوی سادهسازی زندگی میتواند پیامدهایی پیشبینیناپذیر داشته باشد. این تمهید از نظر نمادین روشن است، اما همیشه از نظر روایی به اندازهٔ کافی پرورده نمیشود. فیلم ایدهای دارد که میتوانست به هجوی ظریف دربارهٔ نوستالژی، زندگی حومهای و وسوسهٔ نظمِ بینقص بدل شود؛ بااینهمه، بسیاری از موقعیتها زود به شلوغی و اغراق پناه میبرند.
در نتیجه، جهان فیلم بیش از آنکه از درون منطق شخصیتها گسترش یابد، گاه شبیه صحنهای تزئینی برای رخدادهای پرزرقوبرق میشود. جادو جذاب است، اما همیشه معنای تازهای به داستان نمیدهد. ایمی آدامز و نیروی شخصیت جیزل مهمترین سرمایهٔ فیلم، بازگشت ایمی آدامز به نقش جیزل است. او همچنان میتواند معصومیت، خوشبینی و شور کودکانهٔ شخصیت را باورپذیر نگه دارد، بیآنکه آن را صرفاً به سادهلوحی تقلیل دهد.
انرژی بازیاش از نخستین لحظهها به فیلم جان میدهد و نشان میدهد که جیزل هنوز برای او شخصیتی زنده و دوستداشتنی است. حتی هنگامی که فیلمنامه مسیرهای کمعمقتری پیش میگیرد، آدامز با بازی پرتحرک و توجه به جزئیات، مرکز ثقل صحنهها باقی میماند. در مقابل، رابرت و دیگر اعضای خانواده گاه در حاشیهٔ ماجرا قرار میگیرند.
درامی که قرار است دربارهٔ خوشبختی خانوادگی باشد، نیازمند آن است که هر عضو خانواده حضوری مؤثر در کشمکش عاطفی داشته باشد؛ اما فیلم همیشه این تعادل را برقرار نمیکند. مورگان، بهویژه، میتوانست پلی محکمتر میان گذشتهٔ مجموعه و دغدغههای تازهٔ آن باشد. بازگشت چهرههای قدیمی برای مخاطبان خوشایند است، اما نوستالژی بهتنهایی جای پرداخت شخصیت را نمیگیرد.
« این تمهید از نظر نمادین روشن است، اما همیشه از نظر روایی به اندازهٔ کافی پرورده نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
رقابت با ملکهٔ تازه ورود مایا رودولف در نقش مالوینا، امکان شکلگیری تقابلی پرانرژی را فراهم میآورد. او با حضور صحنهای مطمئن و لحنی آگاهانه اغراقآمیز، به فضای فانتزی فیلم رنگ میدهد. رویارویی او با جیزل، بهخصوص در لحظههایی که رقابت از سطح گفتوگو فراتر میرود و به نمایش و آواز میرسد، از سرگرمکنندهترین بخشهای اثر است.
رودولف و آدامز در این لحظات از جدیت فاصله میگیرند و با نوعی بازیگوشی نمایشی، به لذت سادهٔ قصههای پریان مجال بروز میدهند. بااینحال، مالوینا بیشتر از آنکه شخصیتی پیچیده و مستقل باشد، کارکردی آشنا در ساختار داستان دارد: نیرویی که نظم خیالانگیز قهرمان را به چالش میکشد. فیلم از ظرفیت بازیگر بهره میبرد، اما فرصت چندانی برای گسترش انگیزهها و لایههای شخصیتی او فراهم نمیکند.
نتیجه، حضوری جذاب اما محدود است؛ حضوری که در برخی صحنهها میدرخشد، ولی نمیتواند بهتنهایی کمبود عمق در کشمکش اصلی را جبران کند. موسیقی؛ میان شور و اجبار آواز و موسیقی در «Disenchanted» بخشی جداییناپذیر از زبان قصهاند و بازگشت به فضای موزیکال، برای مخاطبی که فیلم نخست را دوست داشته، یادآور جذابی است.
آهنگها گاه با ریتم و طنز موقعیت همراه میشوند و رقابت آوازخوانی، فرصتی برای نمایش وجه نمایشی و بازیگوش فیلم فراهم میکند. همچنین حضور دوبارهٔ چهرههای آشنا، از جمله جیمز مارسدن و آیدینا منزل، به موسیقی حالوهوای دیدار دوباره میدهد؛ هرچند سهم بعضی از آنها در داستان محدودتر از چیزی است که انتظار میرود.
« رقابت با ملکهٔ تازه ورود مایا رودولف در نقش مالوینا، امکان شکلگیری تقابلی پرانرژی را فراهم میآورد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مشکل آنجاست که همهٔ ترانهها به یک اندازه از دل موقعیت بیرون نمیآیند. در بهترین لحظهها، آواز ادامهٔ طبیعی احساس شخصیتهاست؛ در لحظههای ضعیفتر، گویی فیلم ناگهان مکث میکند تا شمارهای موزیکال را به برنامهاش اضافه کند. این ناهماهنگی، گاهی از جریان روایت میکاهد و باعث میشود آهنگ بهجای آنکه شخصیت یا رابطهای را پیش ببرد، صرفاً تزیینی باشد.
موسیقی همچنان لحظههای دلنشینی میسازد، اما پیوند آن با درام به استحکام فیلم نخست نیست. طنز، جلوه و جهان بصری «Disenchanted» از تضاد میان زندگی عادی و منطق افسانهای برای ساختن طنز استفاده میکند. جیزل که جهان را با خوشبینی بیوقفه میبیند، در برخورد با مناسبات اجتماعی و روزمرگی حومه موقعیتهای کمدی پدید میآورد.
سنجابِ قصه نیز همچنان حضوری بامزه و دوستداشتنی دارد و در لحظههایی که روایت بیش از حد جدی یا پرزرقوبرق میشود، به آن سبکی و نشاط میبخشد. اما فیلم از کنترل لحن همیشه سربلند بیرون نمیآید. گاه میان کمدی خانوادگی، فانتزی پرهیاهو و درامی دربارهٔ بحران هویت و رضایت، رفتوآمدی بیقرار شکل میگیرد.
جلوههای بصری و رنگآمیزی پرشور، جهان قصه را سرزنده نگه میدارند، ولی زیبایی ظاهری نمیتواند کمبود انسجام را پنهان کند. اثر میخواهد هم برای کودکان ماجراجوییای پرتحرک باشد و هم برای بزرگسالان دربارهٔ معنای زندگی مشترک حرف بزند؛ این دو مسیر گاهی کنار هم قرار میگیرند، اما همیشه به یکدیگر نمیپیوندند.
« مشکل آنجاست که همهٔ ترانهها به یک اندازه از دل موقعیت بیرون نمیآیند. »
قوتها و کاستیها
دنبالهای میان نوستالژی و ضرورت بازگشت بازیگران قدیمی، بیتردید از دلپذیرترین جنبههای فیلم است. دیدار دوباره با جهان و شخصیتهایی که زمانی به خاطرهای محبوب بدل شدهاند، خودبهخود گرمایی عاطفی ایجاد میکند. این حس، بهویژه برای مخاطبانی که از فیلم نخست خاطره دارند، میتواند تجربهٔ تماشا را لذتبخشتر کند.
بااینحال، دنباله گاهی بیش از اندازه بر همان آشنایی تکیه میکند و کمتر میکوشد کشف تازهای دربارهٔ شخصیتها انجام دهد. در فیلم نخست، برخورد دنیای افسانهای با زندگی روزمره منبعی برای طنز و شگفتی بود. در اینجا، همان تضاد بازمیگردد، اما تازگیِ برخورد اولیه را ندارد. دنباله بهجای آنکه همواره به افق تازهای برسد، گاهی به یادآوریِ جذابیت گذشته بسنده میکند.
چنین رویکردی توضیح میدهد چرا فیلم میتواند هم نوستالژیک و سرگرمکننده باشد و هم در قیاس با پیشینیان خود کمرمق جلوه کند. جمعبندی «Disenchanted» اثری است که قلبش در جای درستی قرار دارد، اما نیروی ایدههایش را بهتمامی به دست نمیآورد. پرسش از معنای خوشبختی پس از پایان افسانه، بستری مناسب برای داستانی دربارهٔ زندگی خانوادگی و تغییر فراهم میکند؛ بااینحال، روایت در پرداخت این مضمون نابرابر است و گاه زیر بار ترانههای کمجایگاه، اغراقهای فانتزی و راهحلهای سادهانگارانهٔ خود میرود.
پایانبندی نیز، بهجای آنکه همهٔ رشتههای عاطفی را با ظرافت به هم پیوند دهد، ممکن است بیش از حد شتابزده و کودکانه احساس شود. با وجود این کاستیها، حضور پرشور ایمی آدامز، بازیگوشی مایا رودولف، لحظههای موزیکال سرگرمکننده و بازگشت چهرههای آشنا، فیلم را از بیروحی نجات میدهد. این دنباله بیش از آنکه تجربهای ضروری یا همسنگ فیلم نخست باشد، دیداری دوباره و خوشنیت با جهانی آشناست؛ دیداری که لحظههای شیرین دارد، اما جادویش بهندرت به اندازهٔ خاطرهای که از آن انتظار میرود، نیرومند میشود.
« دنبالهای میان نوستالژی و ضرورت بازگشت بازیگران قدیمی، بیتردید از دلپذیرترین جنبههای فیلم است. »
ثبت دیدگاه