نقد و بررسی
نقد Die Another Day | 2002
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به باندِ اغراقآمیز «Die Another Day» ساختهٔ لی تاماهوری، چهارمین و واپسین فیلم جیمز باند با بازی پیرس برازنان است؛ اثری که از همان آغاز میان دو میل متضاد گرفتار میشود: از یک سو میخواهد مأمور مخفیاش را در وضعیتی آسیبپذیر و پرمخاطره قرار دهد، و از سوی دیگر نمیتواند از نمایش پرزرقوبرق ابزارها، تعقیبوگریزها و شگفتیهای نامحتمل چشم بپوشد.
فیلم با مأموریتی علیه پیوند میان یک عامل کرهشمالی و سرمایهداری الماسپیشه آغاز میشود و به توطئهای پیرامون سلاحی فضایی میرسد؛ طرحی که مقیاسش از همان ابتدا وعدهٔ ماجرایی جهانی و بزرگ را میدهد. حضور برازنان، هلی بری و رزموند پایک نیز جایگاه فیلم را در پایان دورهٔ باندِ این بازیگر برجسته میکند.
اما «بزرگتر» بودن همیشه به معنای «بهتر» بودن نیست. فیلم گاه چنان مشتاق افزودن ایدهای تازه و نمایشی است که فرصت نمیکند ایدههای پیشین را جا بیندازد. حاصل، ماجرایی است پرانرژی و رنگارنگ که میتواند در لحظه سرگرم کند، ولی انسجام درونیاش بارها زیر فشار میل به شگفتزدهکردن تماشاگر قرار میگیرد.
باند در برابر آسیبپذیری یکی از انتخابهای جذاب فیلم این است که مأمور ۰۰۷ را در آغاز نه در اوج قدرت، بلکه در موقعیتی فرساینده و بیدفاع نشان میدهد. این شروع، امکان میدهد تصویر همیشگی باندِ مسلط و دستنیافتنی برای لحظهای ترک بردارد و پرسشهایی دربارهٔ وفاداری، اعتماد و توان بازگشت او مطرح شود.
« حضور برازنان، هلی بری و رزموند پایک نیز جایگاه فیلم را در پایان دورهٔ باندِ این بازیگر برجسته میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چنین زمینهای میتوانست به درامی روانشناختیتر و پرتنشتر بینجامد؛ فیلم، بااینحال، خیلی زود دوباره به الگوی آشنای قهرمان شکستناپذیر بازمیگردد. همین فاصله میان وعدهٔ آغازین و رفتار بعدی باند، از نارساییهای مهم روایت است. اثر میخواهد سختی و زخم را نشانهای جدی از تجربهٔ قهرمان جلوه دهد، اما پیامدهای آن تجربه را به اندازهٔ کافی در شخصیت و کنش او دنبال نمیکند.
در نتیجه، آسیبپذیری بیشتر شبیه مقدمهای پرهیجان باقی میماند تا نیرویی که مسیر داستان را واقعاً تغییر دهد. این ناسازگاری بهخصوص وقتی چشمگیر میشود که فیلم از تماشاگر میخواهد همزمان تلخی موقعیت را بپذیرد و از ماجراجوییهای اغراقآمیزش لذت ببرد. پیرس برازنان و هلی بری برازنان همچنان یکی از مطمئنترین عناصر فیلم است.
او باند را با وقار، شوخطبعی و آرامشی آشنا بازی میکند؛ حضوری که میتواند حتی صحنههای نامعقول را از فروپاشی کامل نجات دهد. جذابیت بازی او در این است که شخصیت را نه کاملاً جدی و نه صرفاً هجوآمیز میگیرد. برازنان میداند کجا با خونسردی از خطر عبور کند و کجا اجازه دهد شوخی نهفته در موقعیت دیده شود.
بااینهمه، فیلم گاهی از او میخواهد از اغراقهای پیرامونش پشتیبانی کند، بیآنکه برای شخصیتپردازی یا واکنشهای انسانی او زمان کافی فراهم آورد. هلی بری در نقش جینکس، مأمور آمریکایی، حضوری پرجاذبه و پرتحرک دارد و از معدود شخصیتهایی است که بهنظر میرسد ظرفیت ماجراجویی مستقل خود را داشته باشد.
« همین فاصله میان وعدهٔ آغازین و رفتار بعدی باند، از نارساییهای مهم روایت است. »
شخصیتها و اجرا
شیمی او با برازنان، بهویژه در لحظات بازیگوشانه، بخشی از لذت فیلم را میسازد. مسئله آن است که جینکس در بسیاری از صحنهها بیشتر بهعنوان مکملی کاریزماتیک برای باند عمل میکند تا شخصیتی با مسیر دراماتیک کامل. رزموند پایک نیز با خویشتنداری و ظرافت، به نقشش کیفیتی سرد و مبهم میبخشد؛ اما فیلم فرصت محدودی برای پرورش رابطهٔ او با دیگران و تثبیت جایگاهش در داستان دارد.
نمایش، فناوری و جهانِ پرزرقوبرق «Die Another Day» به جهان دیدنی خود تکیهٔ فراوان دارد: مکانهای گوناگون، فضاهای مجلل، فناوریهای عجیب و تمهیداتی که از منطق روزمره فاصله میگیرند. قصر یخی و خودروی نامرئی از نمونههای روشن این گرایشاند؛ چیزهایی که بهجای آنکه صرفاً ابزار حل مسئله باشند، بخشی از نمایش پرشور و کودکانهٔ فیلم میشوند.
همین عناصر برای تماشاگرانی که از باندِ خیالپرداز و اسباببازیهای نامحتملش لذت میبرند، جذابیت نوستالژیکی دارند. فیلم نیز چندان نمیکوشد وانمود کند که همهچیز باید واقعگرایانه باشد. مشکل از جایی آغاز میشود که جلوه و ترفند جایگزین تعلیق میشوند. بعضی صحنهها، بهویژه جلوههای رایانهای مربوط به موجسواری روی یخ، آنقدر مصنوعی بهنظر میرسند که تماشاگر را از خطرِ درون صحنه بیرون میکشند.
بهجای آنکه بدن بازیگر و محیط واقعی، وزن و سرعت را منتقل کنند، تصویر دیجیتال گاه حالتی سبک و بیوزن پیدا میکند. این ناهماهنگی در فیلمی که میخواهد همزمان شکوه سینمایی و هیجان جسمانی بسازد، بیش از همه به چشم میآید. اکشنِ پرتحرک، روایتِ پراکنده فیلم در انتخاب موقعیتهای اکشن کمتوقع نیست؛ تعقیبوگریز آغازین بهخوبی انرژی و مقیاس ماجرا را معرفی میکند و چند صحنهٔ دیگر نیز با سرعت و جسارت طراحی شدهاند.
« شیمی او با برازنان، بهویژه در لحظات بازیگوشانه، بخشی از لذت فیلم را میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ولی انباشت رویدادها همیشه به افزایش هیجان نمیانجامد. گاهی فیلم از موقعیتی به موقعیت دیگر میجهد، بیآنکه رابطهٔ میان آنها را بهاندازهٔ کافی روشن کند. داستان چند مسیر و شخصیت را وارد بازی میکند، اما همهٔ آنها به یک اندازه پرداخت نمیشوند و برخی اجزا بیشتر حس تزئینات پیرنگ دارند تا حلقههای ضروری آن.
شمشیربازی از نمونههای بارز این مشکل است. رویاروییها ایدهٔ بصری و ظرفیت سرگرمکننده دارند، ولی طولانیشدنشان بهتدریج از تنش میکاهد. بهجای آنکه هر حرکت شخصیتها معنای تازهای به رقابت بدهد، تکرار و امتداد صحنه بر ریتم سنگینی میکند. تدوین نیز همیشه به یک اندازه منسجم نیست: گاه با شتاب از موقعیتی به موقعیت دیگر میپرد و گاه در صحنهای بیش از اندازه میماند.
بنابراین فیلم در بخشهایی همزمان شلوغ و کند بهنظر میرسد؛ تناقضی که از ضعف در اولویتبندی روایت سرچشمه میگیرد. اغراق و طنز: عیب یا امتیاز؟ داوری دربارهٔ فیلم تا حد زیادی به این بستگی دارد که از باند چه انتظاری داشته باشیم. اگر معیار، جاسوسی واقعگرا و پیامدهای باورپذیر باشد، «Die Another Day» بارها ناامیدکننده است: پیرنگ به تصادفها و فرضهای بزرگ متکی میشود و پیچیدگیهایش همیشه بهخوبی قانعکننده نیستند.
اما اگر آن را نمایشی عامدانه اغراقآمیز بدانیم، بخشی از همین افراطها به منبع سرگرمی بدل میشوند. فیلم با جدیتی که گاه خود را نقض میکند، نوعی شوخی ناخواسته یا حتی خودآگاه میسازد؛ تماشاگر ممکن است بهجای نگرانی دربارهٔ منطق ماجرا، از جسارت بیپروای آن لذت ببرد. موسیقی تیتراژ مدونا نیز همین دوگانگی را بازتاب میدهد.
« ولی انباشت رویدادها همیشه به افزایش هیجان نمیانجامد. »
قوتها و کاستیها
انتخابی پرانرژی و متمایز است که میکوشد باند را وارد فضای موسیقایی معاصر کند، اما لحن الکترونیک و صریح آن ممکن است برای برخی با حالوهوای کلاسیک مجموعه همخوان نباشد. این قطعه، مانند خود فیلم، ترجیح میدهد برجسته و نامتعارف باشد؛ حتی اگر این برجستگی گاهی به بهای هماهنگی تمام شود.
جمعبندی «Die Another Day» فیلمی ناهموار است: شروعی گیرا، بازی کاریزماتیک برازنان و بری، و جهانی پرزرقوبرق دارد، اما در روایت پراکنده، منطق کمجان و جلوههای رایانهای ناموفق نیز گرفتار میشود. بخشهایی از اکشن کش میآیند و مسیر داستان گاهی چنان از شاخهای به شاخهٔ دیگر میرود که اجزای آن بهجای ساختن یک کل منسجم، کنار هم چیدهشده بهنظر میرسند.
بااینحال، این نارساییها تمام تجربهٔ فیلم را تعریف نمیکنند. برای کسی که باند را در شکل پرزرقوبرق، شوخطبع و دور از واقعگرایی دوست دارد، همین افراطها میتوانند بخشی از لذت تماشا باشند. فیلم در مقام اثری متوازن و دقیق چندان کامیاب نیست؛ اما بهعنوان ماجرایی پرهیاهو که گاه ناخواسته خندهدار و گاه آشکارا سرگرمکننده میشود، شخصیتی متمایز دارد.
مهمترین امتیاز و ضعفش نیز از یک سرچشمه میآیند: میلِ سیریناپذیر به بزرگترکردن هر چیز.
« بااینحال، این نارساییها تمام تجربهٔ فیلم را تعریف نمیکنند. »
ثبت دیدگاه