نقد و بررسی
نقد سرنوشت (Destiny) | 2006
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
درامِ شیفتگی و سرنوشت «سرنوشت» ساختهٔ زکی دمیرکوبوز، در ظاهر قصهای از عشقی یکسویه و مثلثی عاطفی است؛ اما نیروی اصلی فیلم نه در پرسش سادهٔ «چه کسی عاشق چه کسی است؟»، بلکه در چگونگی دگرگونشدن عشق به نیرویی ویرانگر نهفته است. بکیر دلبستهٔ اوغور است و اوغور چشم از زاگور برنمیدارد؛ مردی که حضورش با خشونت و بیثباتی گره خورده است.
با اینهمه، فیلم نمیکوشد این وضعیت را به معمایی عاشقانه یا ماجرایی پرحادثه فروبکاهد. آنچه پیش میبرد، تماشای آدمهایی است که بارها در برابر میل خود دست به انتخاب میزنند، اما همزمان چنان در دام میل و عادت گرفتارند که اختیارشان پیوسته به پرسش کشیده میشود. دمیرکوبوز با پرهیز از داوری آسان، میان عشق، دلبستگی، وسواس و خودفریبی مرز روشنی نمیکشد.
شخصیتها در چشم تماشاگر نه بهسادگی ستودنیاند و نه سزاوار محکومیتی یکدست. همین ابهام اخلاقی، فیلم را از melodramaهای معمول جدا میکند و در عین حال ممکن است برای برخی مخاطبان دشوار باشد: اثر پاسخ حاضر و آماده نمیدهد و از تماشاگر میخواهد رفتارهایی را ببیند که گاه آزاردهندهاند، بیآنکه آنها را بهانهای برای نتیجهگیری شتابزده قرار دهد.
بکیر؛ عشق بهمثابه پایداری یا اسارت کانون عاطفی فیلم بکیر است؛ مردی که شیفتگیاش به اوغور بهتدریج از علاقهای شخصی فراتر میرود و به محور نگاه او به زندگی بدل میشود. بازی اوفوک بایراکتار در انتقال این دگرگونی اهمیت اساسی دارد. او بکیر را نه قهرمانی رمانتیک و بینقص میسازد و نه صرفاً چهرهای مضحک و درمانده.
« بکیر دلبستهٔ اوغور است و اوغور چشم از زاگور برنمیدارد؛ مردی که حضورش با خشونت و بیثباتی گره خورده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در رفتار و سکوت او، نوعی سماجت فرساینده دیده میشود: گویی ادامهدادن، حتی هنگامی که امیدی روشن در کار نیست، به تنها شکل ممکن برای زیستن بدل شده است. بااینحال، فیلم از تقدیس این پایداری فاصله میگیرد. وفاداری بکیر میتواند در نگاه نخست نشانهٔ عمق احساس باشد، اما همزمان پرسشی ناراحتکننده پیش میکشد: آیا تکرار یک خواست، آن را به عشق تبدیل میکند؟
یا ممکن است انسانی با اصرار بر تصویری خیالی، هم خود و هم دیگران را از امکان انتخاب آزاد محروم کند؟ پاسخ فیلم صریح نیست و درست همین امتناع از سادهسازی، شخصیت را زنده میکند. بکیر نه فقط عاشق، بلکه انسانی گرفتار در الگویی است که خروج از آن برایش دشوار به نظر میرسد. اوغور و زاگور؛ میل به سوی خطر اوغور و زاگور نیز صرفاً دو قطب یک رابطهٔ پرتنش نیستند.
اوغور در پیوندش با زاگور، شخصیتی است که میل و خطر را از هم جدا نمیکند؛ دستکم آنگونه که فیلم به ما نشان میدهد، او کششی را دنبال میکند که امنیت و آرامش وعده نمیدهد. این انتخاب، فرصتی برای داستان فراهم میآورد تا دربارهٔ آزادی و مسئولیت بیندیشد: آیا آدمی همیشه میتواند از بیرون، انتخاب دیگری را با معیارهای عقلانی بسنجد؟
و اگر تصمیمی پیامدهای دردناک داشته باشد، آیا ریشهٔ آن را باید فقط در فرد جستوجو کرد یا در جهانی که امکانهای او را محدود کرده است؟ زاگور بیش از آنکه به صورت شخصیتی کاملاً توضیحدادهشده عرضه شود، همچون حضوری ناآرام در مدار زندگی دیگران عمل میکند. همین کمگویی دربارهٔ او، میتواند به ابهام و کشش فضای فیلم بیفزاید، اما گاهی نیز مانع شناخت عمیقتر او میشود.
« بااینحال، فیلم از تقدیس این پایداری فاصله میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
تماشاگر ممکن است احساس کند نیرویی که سرنوشت شخصیتها را به حرکت درمیآورد، از خود شخصیت ملموستر شده است. این فاصله، یکی از نقاطی است که میان رازآلودگی سنجیده و کمپرداختگی روایی مرزی باریک پدید میآورد. روایت و ساختار؛ میان تکرار و پراکندگی ساختار «سرنوشت» خطی و پرشتاب نیست. فیلم برای ماندن در لحظهها وقت میگذارد و اطلاعات را یکباره در اختیار تماشاگر نمیگذارد.
این انتخاب با جهان شخصیتهایی تناسب دارد که زندگیشان در چرخههای انتظار، بازگشت و تصمیمهای تکرارشونده میگذرد. در نتیجه، بعضی صحنههای طولانی نه صرفاً مکثهایی فرمی، بلکه تجربهٔ زمانیِ فرسودگیاند: تماشاگر باید سنگینی انتظار را حس کند، نه آنکه فقط از پیامدهای آن آگاه شود. اما همین شیوه گاه به پراکندگی میانجامد.
پیوند میان رخدادها همیشه به اندازهای محکم نیست که هر بخش، ضرورت دراماتیک خود را آشکار کند. فیلم میخواهد از یک سو زندگی روزمره و پیشپاافتادگی موقعیتها را حفظ کند و از سوی دیگر بار فلسفی و روانشناختی سنگینی بر دوش آنها بگذارد. حاصل، در بهترین لحظهها تأملی آرام و تأثیرگذار است؛ در لحظههای کماثرتر، روایتی که به نظر میرسد برای رسیدن به معنایی از پیش تعیینشده، بیش از اندازه درنگ میکند.
فضا، تصویر و آهنگ روایت فضای تلخ و خفقانآور فیلم، از مهمترین ابزارهای آن برای شکلدادن به تجربهٔ تماشاگر است. گرمای شبانه، محیطهای بسته و حالوهوای سنگین پیرامون شخصیتها، تصویری از جهانی میسازند که در آن گریز و انتخاب آسان نیست. فیلم بهجای آنکه هر بحران را با موسیقی یا حادثهای بزرگ برجسته کند، بر سکوتها، نگاهها و حضور روزمرهٔ آدمها تکیه دارد.
« تماشاگر ممکن است احساس کند نیرویی که سرنوشت شخصیتها را به حرکت درمیآورد، از خود شخصیت ملموستر شده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این خویشتنداری بصری با نگاه سرد و بیپیرایهٔ دمیرکوبوز همخوان است. آهنگ کند اثر نیز دو پیامد متضاد دارد. از یک طرف، مجال میدهد تا دلبستگیها بهتدریج رسوب کنند و تماشاگر از بیرون تنها نظارهگر واقعه نباشد؛ از طرف دیگر، برخی صحنههای کشدار ممکن است ریتم عاطفی را متوقف کنند و صبر مخاطبی را که انتظار گرهگشایی سریع دارد، بیازمایند.
کندی، در اینجا نه همیشه امتیاز است و نه همیشه نقص: هرگاه با فرسودگی درونی شخصیتها پیوند میخورد، به بیان بدل میشود؛ هرگاه صرفاً تکرار همان حالوهوا باشد، اثر از حرکت بازمیماند. بازیها و نگاه اخلاقی فیلم بازیها از ستونهای اصلی باورپذیری فیلماند. بایراکتار در نقش بکیر، وابستگی را با اغراق نمایشی جایگزین نمیکند و شدت احساس را بیشتر در رفتارهای کوچک و واکنشهای بهظاهر معمولی مینشاند.
ویلدان آتاساور نیز به اوغور کیفیتی دوگانه میبخشد: او هم موضوع میل دیگران است و هم انسانی با خواستها و تصمیمهای خودش. این تمایز اهمیت دارد، زیرا فیلم اگر اوغور را فقط وسیلهای برای آزمودن عشق بکیر میساخت، پیچیدگی رابطه را از دست میداد. نگاه اخلاقی اثر، در پرهیز از تعیین یک مقصر یگانه آشکار میشود.
دمیرکوبوز شخصیتها را در موقعیتهایی قرار میدهد که انگیزههایشان قابلفهم است، بیآنکه رفتارشان را الزاماً موجه کند. همین تفاوت میان فهمیدن و تأییدکردن، از ارزشهای مهم فیلم است. بااینحال، سنگینی مضمونهای فلسفی و روانشناختی گاهی به شکلِ تأکید بیش از اندازه بر معنای رنج درمیآید؛ گویی هر رنج باید حامل حکمتی عمیق باشد.
« این خویشتنداری بصری با نگاه سرد و بیپیرایهٔ دمیرکوبوز همخوان است. »
قوتها و کاستیها
در چنین لحظههایی، شخصیتها ممکن است به نمونههایی برای بحث دربارهٔ سرنوشت بدل شوند، نه آدمهایی که زندگیشان در جزئیات ملموس جریان دارد. جایگاه فیلم در جهان دمیرکوبوز «سرنوشت» پیشدرآمدی بر «معصومیت» است، اما برای تماشای آن لزوماً نیازی به شناخت فیلم پیشین نیست. اهمیت این پیوند بیشتر در امتداد یافتن یک جهان اخلاقی و عاطفی است: جهانی که در آن عشق، میل و خودویرانگری بهآسانی از یکدیگر جدا نمیشوند.
دمیرکوبوز به جای نمایش شخصیتهای آرمانی، آدمهایی را به تصویر میکشد که با ضعفها و تناقضهای خود ادامه میدهند. از همین رو، فیلم را میتوان اثری دربارهٔ تقدیر دانست، اما نه تقدیری که همچون قانونی بیرونی و قطعی بر زندگی فرود آید؛ بلکه تقدیری که شاید از تکرار انتخابها، ناتوانی در گسستن از عادتها و چسبیدن به تصویری ذهنی ساخته شود.
این نگاه، عنوان فیلم را نیز چندمعنا میکند. سرنوشت میتواند نامی باشد که آدمها بر ناتوانی خود در تغییر میگذارند، یا نیرویی واقعی که انتخابهایشان را محدود میکند. اثر پاسخ را به مخاطب واگذار میکند و از همین راه، بحثش از قصهٔ یک رابطه فراتر میرود. جمعبندی «سرنوشت» درامی آرام، تلخ و عامدانه دشوارپسند است که کشش عاطفیاش را از حادثههای پیاپی نمیگیرد، بلکه از ماندن کنار شخصیتهایی میسازد که خواستههایشان به رنج بدل شده است.
بازیهای مؤثر، فضای خفقانآور و نگاه اخلاقیِ غیرقضاوتگر، به فیلم عمق میبخشند؛ در مقابل، پراکندگی روایی، مکثهای طولانی و گاه سنگینی بیش از حدِ تأملات فلسفی، از نیروی آن میکاهند. با وجود این نابرابریها، فیلم تصویری ماندگار از عشقِ آمیخته به وسواس و از انسانهایی عرضه میکند که میان اختیار و تسلیم سرگرداناند.
« این نگاه، عنوان فیلم را نیز چندمعنا میکند. »
جمعبندی
اثر نه تجربهای سبک و آسان، بلکه تأملی سینمایی دربارهٔ بهای دلبستگی و دشواریِ رهایی از آن است.
« اثر نه تجربهای سبک و آسان، بلکه تأملی سینمایی دربارهٔ بهای دلبستگی و دشواریِ رهایی از آن است. »
ثبت دیدگاه