نقد و بررسی
نقد مرگ یزدگرد (Death of Yazdgerd) | 1982
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فراتر از بازسازی یک واقعه تاریخی «مرگ یزدگرد» بهرام بیضایی، در ظاهر، به واپسین روزهای یزدگرد سوم و یافتن پیکر او در آسیابی دورافتاده میپردازد؛ اما نیروی اصلی فیلم نه در بازسازی شکوه دربار ساسانی، بلکه در پرسشی نهفته است که از همان آغاز پیش میکشد: چه کسی حق دارد حقیقت را روایت کند؟
موبد و فرمانده سپاه برای روشنشدن ماجرا به سراغ آسیابان و خانوادهاش میآیند، اما هر روایت، بهجای آنکه پرونده را ببندد، امکان تازهای برای تردید میگشاید. فیلم بر پایه نمایشنامهای از بیضایی ساخته شده و همین خاستگاه نمایشی، هم به ساختار آن شکل میدهد و هم بخش مهمی از تجربه تماشایش را تعیین میکند.
بیضایی تاریخ را در اینجا همچون تصویری قطعی و دستنخورده عرضه نمیکند. گذشته، موضوعی حاضر و زنده است که در دهان شخصیتها بازساخته میشود؛ هر کس آن را از جایگاه، ترس و منفعت خویش بازمیگوید. از این رو، فیلم بیش از آنکه درباره کشف یک پاسخ نهایی باشد، درباره سازوکار ساختهشدن پاسخهاست: قدرت چه چیزی را حقیقت مینامد، فرودستان چگونه از خود دفاع میکنند و چه بخشهایی از تجربه انسانی در روایت رسمی حذف میشود.
ساختار روایی؛ حقیقتی در میان روایتها قلب دراماتیک فیلم در برخورد روایتهای متناقض آسیابان، همسر و دختر او شکل میگیرد. هر بار که ماجرا بازگفته میشود، زاویه دید و نسبت شخصیتها با شاه و واقعه دگرگون میشود. این تغییرها صرفاً بازی فرمی یا ترفندی برای ایجاد تعلیق نیستند؛ آنها نشان میدهند که روایت، عملی بیطرفانه نیست.
« بیضایی تاریخ را در اینجا همچون تصویری قطعی و دستنخورده عرضه نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شخصیتها در حال بازگویی خاطرهای ساده نیستند، بلکه با کلمات جایگاه خود را در برابر قدرت تثبیت میکنند، از خویش دفاع میکنند یا میکوشند تصویر دیگری از خود بسازند. در نتیجه، تماشاگر به جای دنبالکردن سرنخهایی که به پاسخی روشن میرسند، ناچار است مدام درباره اعتبار هر روایت داوری کند.
این مشارکت فکری از امتیازهای مهم فیلم است: مخاطب را مصرفکننده داستان نمیبیند، بلکه او را در موقعیت شنوندهای قرار میدهد که باید میان سخنان ناسازگار، سکوتها و تناقضها معنایی بجوید. ابهام فیلم نیز از همینجا نیرو میگیرد. راز، صرفاً پنهانماندن یک رخداد نیست؛ نشانهای است از آنکه حقیقت شاید هرگز از زبان هیچکس به صورتی کامل و بیطرفانه در دسترس نباشد.
تاریخ، قدرت و طبقه اجتماعی حضور یزدگرد سوم، واپسین شاه ساسانی، به فیلم بُعدی تاریخی میدهد؛ با این همه، نگاه بیضایی به تاریخ در حصار زندگی شاهان و فرماندهان نمیماند. آسیاب و ساکنان آن، در برابر نهادهای سلطنتی و دینی قرار میگیرند؛ مردمانی که نه ابزار روایت رسمیاند و نه در برابر قدرت از موقعیتی برابر برخوردارند.
بازجویی، بنابراین، فقط تلاشی برای روشنکردن یک مرگ نیست؛ صحنهای است که در آن تفاوت جایگاهها آشکار میشود. پرسشکنندگان قدرت طرح پرسش و مطالبه پاسخ دارند، اما خانواده آسیابان باید در فضایی سرشار از تهدید، از حق سخنگفتن خود دفاع کند. این تقابل، فیلم را از یک درام تاریخی صرف فراتر میبرد.
« بازجویی، بنابراین، فقط تلاشی برای روشنکردن یک مرگ نیست؛ صحنهای است که در آن تفاوت جایگاهها آشکار میشود. »
شخصیتها و اجرا
سقوط یک پادشاه در پسزمینه قرار دارد، اما در پیشزمینه، نسبت میان قدرت و مردم عادی سنجیده میشود. تاریخ بزرگ، در این نگاه، تنها با سرنوشت شاهان تعریف نمیشود؛ در برخوردش با تنها، خانهها و زبان کسانی نیز شکل میگیرد که معمولاً در حاشیه اسناد رسمی میمانند. از این حیث، فیلم با طرح پرسشهایی درباره اقتدار و نابرابری، گذشته را به مسئلهای اخلاقی و انسانی بدل میکند، بیآنکه آن را به خطابهای ساده فروبکاهد.
بازیها و نیروی حضور بازیگران باید متنی را جان ببخشند که بار اصلیاش بر گفتار، مکث و تغییر لحن است. مهدی هاشمی در نقش آسیابان، میان درماندگی و زیرکی حرکت میکند و به شخصیتی که ممکن است در نگاه نخست صرفاً متهمی گرفتار به نظر برسد، پیچیدگی میبخشد. محمود بهروزیان و امین تارخ نیز در نقشهای وابسته به قدرت، وزنی جدی به فضای بازجویی میدهند؛ حضورشان یادآور آن است که این گفتوگوها در خلأ رخ نمیدهد و هر کلمه میتواند پیامدی داشته باشد.
سوسن تسلیمی، در نقش همسر آسیابان، یکی از کانونهای پرقدرت فیلم است. بازی او بر حضور بدنی و تسلط بر ریتم بیان استوار است؛ گویی شخصیت نهفقط داستانی را تعریف میکند، بلکه لحظهبهلحظه برای کنترل معنای آن میجنگد. در جهان فیلم، زبان میدان کشمکش است و تسلیمی این کشمکش را با انرژی و دقت به نمایش میگذارد.
لحن و شدت بازیها ممکن است برای مخاطبی که به بازیگری واقعگرایانه و کمبیان خو گرفته، گاه اغراقآمیز جلوه کند؛ اما این شیوه با منطق نمایشی اثر پیوند دارد و به شخصیتها کیفیتی آیینی و گاه کابوسوار میبخشد. میزانسن و فضای تئاتری فیلم به جای تکیه بر تغییر مداوم مکانها یا نمایش پرخرج جنگ و دربار، بخش عمده تنش خود را در فضایی محدود بنا میکند.
« سقوط یک پادشاه در پسزمینه قرار دارد، اما در پیشزمینه، نسبت میان قدرت و مردم عادی سنجیده میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب، چشمانداز تاریخی را به اتاقی برای سنجش کلام و قدرت بدل میسازد. صحنهآرایی کمینهگرا، کمبود جزئیات تزئینی و تمرکز بر بدن بازیگران، توجه را از حاشیهها به رویارویی شخصیتها میکشاند. فضای آسیاب بهتدریج حالتی بسته و وهمآلود مییابد؛ مکانی که هم پناهگاه است و هم صحنه اتهام، و در آن گذشته چیزی پایانیافته نیست، بلکه دوباره و دوباره احضار میشود.
ریشه تئاتری اثر در قاببندی و شیوه اجرا آشکار است. فیلم از حرکت و تغییر مکانهای پرشمار پرهیز میکند و به گفتوگو، ژست و بازآفرینی صحنهها تکیه دارد. این وفاداری به زبان نمایش، تجربهای متمایز میسازد: تماشاگر بهجای آنکه در جهانی واقعنما غرق شود، پیوسته از ساختگیبودن روایت و نقشآفرینی شخصیتها آگاه میماند.
با این حال، همین رویکرد میتواند فاصلهای میان مخاطب و اثر ایجاد کند. محدودیت بصری و غلبه گفتوگو، برای بعضی تماشاگران یکنواخت یا سنگین خواهد بود؛ فیلم آگاهانه از تنوع متعارف سینمای تاریخی فاصله میگیرد و بهای این انتخاب را نیز میپردازد. ریتم و زبان گفتوگو گفتوگوها در «مرگ یزدگرد» حامل بخش بزرگی از معنا هستند.
واژهها نه فقط اطلاعات میدهند، بلکه مناسبات قدرت، ترس و میل را آشکار میکنند. هر روایت، بهواسطه لحن و شیوه بیانش، چیزی درباره گوینده میگوید؛ حتی وقتی سخن او ظاهراً درباره دیگری است. این تراکم زبانی به فیلم عمق میبخشد و سبب میشود جملهها بار نمایشی و اندیشگانی همزمان داشته باشند.
« این انتخاب، چشمانداز تاریخی را به اتاقی برای سنجش کلام و قدرت بدل میسازد. »
قوتها و کاستیها
اما این تراکم همواره آسانخوان نیست. تکرار موقعیت بازجویی و بازگوییهای طولانی، ممکن است ریتم را کند کند؛ بهویژه برای بینندهای که انتظار پیشروی خطی و پیوسته داستان را دارد. فیلم در بسیاری از لحظهها به جای شتابدادن به رخدادها، مکث میکند تا همان واقعه را از منظری دیگر بیازماید.
چنین مکثی از نظر فکری ثمربخش است، اما از نظر تجربه تماشایی میتواند خستگی بیاورد. افزون بر آن، بیان پررنگ و بازیهای شدید گاه مرز میان نیروی آیینی اثر و تصنع را باریک میکند. این کاستیها را باید در پیوند با انتخاب آگاهانه فیلم دید: «مرگ یزدگرد» بیش از آنکه سرگرمی پرشتاب باشد، اثری برای شنیدن، مقایسه و تأمل است.
تجربه تماشا و میراث اثر فیلم از مخاطب میخواهد به جای انتظار برای گشودن یک معما، به چگونگی ساختهشدن معما گوش بسپارد. به همین سبب، تماشای آن تجربهای منفعل نیست. روایتهای ناسازگار، فضای بسته و لحن نمایشی، بیننده را وادار میکنند درباره اعتماد، شهادت و امکان دسترسی به گذشته فکر کند.
برای کسی که با سینمایی کمتحرک، متکی بر گفتار و فرمهای نمایشی ارتباط برقرار میکند، همین ویژگیها سرچشمه جذابیت فیلماند؛ برای کسی که تنوع بصری و حرکت روایی سریعتر میجوید، ممکن است به مانعی جدی بدل شوند. اهمیت اثر در این است که مواد تاریخی را به ابزاری برای تأمل درباره اکنون و نسبت انسان با قدرت تبدیل میکند، بیآنکه به بازسازی پرزرقوبرق گذشته وابسته باشد.
« فیلم در بسیاری از لحظهها به جای شتابدادن به رخدادها، مکث میکند تا همان واقعه را از منظری دیگر بیازماید. »
جمعبندی
فیلم با اتکا به بازیها، میزانسن محدود و ساختاری چندلایه، جهانی میآفریند که در آن هیچ روایت سادهای بیهزینه پذیرفته نمیشود. این جهان گاه دشوار و سنگین است، اما دشواریاش بخشی از معنای آن به شمار میرود. جمعبندی «مرگ یزدگرد» فیلمی شاعرانه، نمایشی و اندیشهورز است که واقعهای تاریخی را به پرسشی درباره حقیقت و اقتدار بدل میکند.
نقطه قوتش در ساختار چندروایتی، بازیهای نیرومند، بهویژه حضور پرانرژی سوسن تسلیمی، و فضای مینیمالی است که بهتدریج رنگی وهمآلود میگیرد. در سوی دیگر، گفتوگوهای طولانی، ریتم کند، لحن گاه اغراقشده و محدودیت بصری میتوانند تماشای آن را برای برخی دشوار کنند. با این همه، این ویژگیها صرفاً نقصهایی بیرون از فرم نیستند؛ بسیاری از آنها از انتخابی هنری سرچشمه میگیرند که مخاطب را به جای پاسخ آماده، با مسئولیت شنیدن و داوری روبهرو میکند.
حاصل، اثری ماندگار است که تاریخ را نه چون حکمی قطعی، بلکه چون روایتی ناتمام و محل منازعه پیش چشم میگذارد.
« این جهان گاه دشوار و سنگین است، اما دشواریاش بخشی از معنای آن به شمار میرود. »
ثبت دیدگاه