نقد و بررسی
نقد File not found. (Death Line) | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تونل بهمثابه جهان پنهان «خط مرگ» ساختهٔ گری شرمن، وحشت را از جایی آشنا آغاز میکند: از راهروها و سکوهای متروی لندن؛ فضایی که هر روز هزاران نفر از آن میگذرند، بیآنکه به تاریکیِ پشت دیوارهایش بیندیشند. فیلم همین آشنایی را به منبع اضطراب بدل میکند. ایستگاههای خلوت، تونلهای نمور و گذرگاههای کمنور، صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیستند؛ انگار خودِ شهر لایهای پنهان دارد که در آن، نظم روزمره دیگر اعتباری ندارد.
شرمن با تکیه بر تیرگی و فرسودگی محیط، حسی جسمانی از انزوا میسازد. در این زیرزمین، هر صدا میتواند نشانهای از حضور ناشناخته باشد و هر پیچ، امکان مواجههای ناخوشایند را پیش بکشد. مترو در تصویر فیلم، نه وسیلهای برای رسیدن، بلکه شبکهای از بنبستها و فاصلههاست؛ مکانی که انسان را از جمع جدا میکند، حتی اگر درست زیر پای شهری پرجمعیت باشد.
این انتخاب بصری، یکی از دستاوردهای پایدار فیلم است و سبب میشود فضای آن مدتها پس از پایان تماشایش در ذهن بماند. وحشتِ کند و فرساینده «خط مرگ» بهجای آنکه از همان ابتدا با حادثههای پیاپی مخاطب را به تکاپو بیندازد، آهسته پیش میرود. ناپدیدشدنها و پیگیری پلیس بهتدریج کنار هم قرار میگیرند و فیلم زمان زیادی را صرف ساختن حس انتظار میکند.
« فیلم همین آشنایی را به منبع اضطراب بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ریتم گاه به سود اثر است: تماشاگر فرصت مییابد به تاریکی خو بگیرد و همین خوگرفتن، هراس را نامنتظرهتر میکند. تعلیق در اینجا بیشتر از آنکه بر غافلگیری ناگهانی متکی باشد، از طولانیشدن سکوت و تداومِ چیزی نامعلوم نیرو میگیرد. اما این روش همیشه نتیجهبخش نیست. شروع داستان بیش از اندازه کش میآید و در بخشهایی، روایت چنان مکث میکند که انتظار جای کنجکاوی را میگیرد.
برخی صحنهها اطلاعات تازه یا پیشرفت چشمگیری به داستان نمیافزایند و تکرار حالوهوای گرفتهٔ فیلم به کندی آن دامن میزند. بنابراین، آنچه برای گروهی از تماشاگران فضاسازی سنجیده و صبورانه است، برای گروهی دیگر میتواند به تجربهای خستهکننده بدل شود. فیلم در ساختن دلهره مهارت دارد، اما همیشه نمیداند چه زمانی باید آن را به مرحلهٔ بعد ببرد.
تصویر، صدا و حسِ آلودگی فضای بصری فیلم بر زیباییِ صیقلی و چشمنواز تکیه ندارد؛ ارزش آن در زمختی و ناآرامیِ تصویر است. تیرگی تونلها، دیوارهای فرسوده و نور محدود، محیط را از هرگونه آسودگی تهی میکنند. دوربین با مکث و حرکت در این فضاها، نه فقط مکان را نشان میدهد، بلکه گویی در حال جستوجوست؛ جستوجویی که پاسخ روشن و مطمئنی وعده نمیدهد.
« شروع داستان بیش از اندازه کش میآید و در بخشهایی، روایت چنان مکث میکند که انتظار جای کنجکاوی را میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
اثر در این زمینه از نمایش مستقیم هیولا مؤثرتر است: ابتدا فضا را ناآرام میکند، سپس اجازه میدهد ترس در ذهن تماشاگر شکل بگیرد. در کنار تصویر، سکوت و صداهای پراکنده نیز به احساس حبسشدگی کمک میکنند. تونلها فضای باز و بیانتها نیستند؛ هر صدایی در آنها پژواک مییابد و فاصلهها را مبهم میکند.
از همین رو، محیط زیرزمینی به چیزی بیش از محل وقوع حوادث تبدیل میشود: گویی معماریاش بر رفتار و سرنوشت آدمها اثر میگذارد. این کیفیت، فیلم را از یک روایت جنایی یا ترسناک معمولی جدا میکند و به آن حالوهوایی چرک، خفه و غریب میبخشد. مردِ تنها؛ ترس و ترحم مهمترین نیروی عاطفی فیلم در بازی هیو آرمسترانگ نهفته است.
او شخصیتی را مجسم میکند که در نگاه نخست میتواند موضوع هراس باشد، اما بازیاش او را به چهرهای ساده و یکبعدی فرو نمیکاهد. حرکات، سکوتها و شیوهٔ حضور او، رنجی را آشکار میکنند که زیر ظاهر هولناک شخصیت پنهان مانده است. آرمسترانگ برای برانگیختن همدلی به توضیحهای مفصل نیاز ندارد؛ بدن و رفتار او بخش بزرگی از بار روایت را بر دوش میکشند.
« در کنار تصویر، سکوت و صداهای پراکنده نیز به احساس حبسشدگی کمک میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این دوگانگی، جوهر اخلاقی فیلم است. تماشاگر از یک سو با خشونت و خطر روبهروست و از سوی دیگر، ناچار میشود به این بیندیشد که رنج و انزوا چگونه میتوانند انسانی را به نقطهای هولناک برسانند. فیلم البته این پرسش را همیشه با ظرافت یکسان دنبال نمیکند و گاهی به تصویرهای تند و بهرهگیری از شوک نزدیک میشود؛ با این حال، حضور آرمسترانگ مانع میشود شخصیتش صرفاً وسیلهای برای ترساندن باشد.
او به موجودی بدل میشود که دیدنش هم ناراحتکننده است و هم اندوهبار. پلیس و رگهٔ طنز تلخ در سوی دیگر، دونالد پلِسنس در نقش بازرس کالاهان لحن متفاوتی به فیلم میآورد. رفتار تند، زبان نیشدار و خونسردیِ نامتعارف او، گاه از فضای سنگین داستان فاصله میگیرد و امکان تنفس کوتاهی فراهم میکند.
این شوخیها قرار نیست فیلم را به کمدی تبدیل کنند؛ بیشتر شبیه خشکیِ طنزی هستند که در دل یک تحقیق اداری و فضای هولناک جوانه میزند. تقابل لحن پلیسی با فضای مترو، یکی از سرچشمههای جذابیت ناپایدار اثر است. با این همه، کالاهان ممکن است برای برخی تماشاگران آزاردهنده باشد. زبان گزنده و رفتار خودنمایانهاش، هرجا که از حد بگذرد، تمرکز را از تعلیق میگیرد و شخصیت را به حضوری پرسروصدا بدل میکند.
« او به موجودی بدل میشود که دیدنش هم ناراحتکننده است و هم اندوهبار. »
قوتها و کاستیها
افزون بر این، خود خط تحقیق پلیسی در مقاطعی بیش از اندازه پراکنده به نظر میرسد و پیشبرد داستان را کندتر میکند. فیلم از بازی پلِسنس انرژی میگیرد، اما همیشه نمیتواند این انرژی را به ضرباهنگی منسجم تبدیل کند. میان وحشت و نقد اجتماعی «خط مرگ» در لایهٔ زیرین خود دربارهٔ چیزهایی است که شهر ترجیح میدهد نبیند.
ناپدیدشدن آدمها زمانی به موضوعی جدی بدل میشود که پای چهرهای صاحبمنصب به میان میآید؛ در این فاصله، غیبت دیگران آسانتر نادیده گرفته میشود. همین تفاوت در میزان توجه، به روایت بُعدی اجتماعی میبخشد: خطر فقط در ژرفای تونلها نیست، بلکه در بیاعتناییِ جهان روی زمین نیز ریشه دارد.
فیلم این معنا را در قالب خطابهای آشکار عرضه نمیکند و قوتش نیز تا حدی در همین غیرمستقیمبودن است. فضای زیرزمینی تصویری از حاشیههایی میشود که شهر در کنار خود پدید میآورد و سپس از وجودشان غافل میماند. البته این لایهٔ انتقادی همیشه به اندازهٔ عناصر ترسناک پرداخت نمیشود؛ بعضی شخصیتها، بهویژه زوج جوان، از پیچیدگی کافی برخوردار نیستند و بیشتر نقش پیونددهندهٔ بخشهای روایت را دارند.
« فیلم از بازی پلِسنس انرژی میگیرد، اما همیشه نمیتواند این انرژی را به ضرباهنگی منسجم تبدیل کند. »
جمعبندی
با وجود این، تصور فیلم از شهری که زیر سطح منظمش پوسیدگی پنهان است، به آن طنین فراتری از یک قصهٔ هیولایی میدهد. جمعبندی «خط مرگ» اثری نابرابر، اما صاحب هویت است. کندیِ آغاز، مکثهای طولانی و بخشهایی که کش میآیند، ممکن است صبر تماشاگر را بیازمایند؛ شخصیت پلیس نیز برای همه دلپذیر نخواهد بود.
در مقابل، فیلم فضایی زیرزمینی و بهیادماندنی میسازد، از بازی تأثیرگذار هیو آرمسترانگ بهره میگیرد و وحشت را با اندوهی غیرمنتظره درمیآمیزد. نتیجه نه فیلمی بینقص، بلکه تجربهای غریب و فرساینده است که بهترین لحظههایش از دل همین ناهماهنگی بیرون میآیند: ترسی که تماشاگر را پس میزند، و همزمان وادارش میکند برای آنچه در تاریکی مانده است دل بسوزاند.
« جمعبندی «خط مرگ» اثری نابرابر، اما صاحب هویت است. »



ثبت دیدگاه