نقد و بررسی
نقد سقوط مرگبار (Deadfall) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سرما بهمثابه نیروی دراماتیک «Deadfall» ساختهٔ Stefan Ruzowitzky بیش از آنکه صرفاً تریلری دربارهٔ فرار پس از یک سرقت باشد، کوششی است برای تبدیل اقلیم به بخشی از سازوکار درام. برف، کولاک و جادههای خلوتِ شمال آمریکا در این فیلم فقط پسزمینهای چشمنواز نیستند؛ هر حرکت را دشوار میکنند، پناهگاهها را موقت و ناامن جلوه میدهند و شخصیتها را به سوی تصمیمهایی میرانند که در شرایط عادی شاید هرگز نمیگرفتند.
فضای یخزده به داستان رنگی از تقدیرگرایی میدهد: گویی آدمها نه فقط از قانون، که از جهانی سرد و بیاعتنا نیز میگریزند. فیلم با بحرانی ناگهانی آغاز میشود و خواهر و برادرِ فراری را در مسیرهایی جداگانه قرار میدهد. همزمان، ماجرای Jay، بوکسور پیشین و تازهآزادشده از زندان، بهتدریج با قصهٔ آن دو پیوند میخورد.
دیدارهای پیشبینینشده و گردهمایی خانوادگیِ روز شکرگزاری، محور تعلیق نیمهٔ دوم را میسازند؛ بااینحال، جذابیت اصلی فیلم نه در پیچیدگی نقشهٔ جنایی، بلکه در برخورد میان خانوادههایی است که هر یک به شکلی زیر فشار گذشته و روابط آسیبدیده قرار دارند. میان تریلر جنایی و درام خانوادگی یکی از ایدههای بالقوهٔ فیلم، قرار دادن خشونتِ فراریان در برابر تصویری ظاهراً گرم و آشنا از خانواده است.
شکرگزاری، با تأکید فرهنگیاش بر گردهمایی و آشتی، بستری مناسب برای آشکار شدن ترکهای پنهان روابط فراهم میکند. اما «Deadfall» در پیوند دادن این دو قلمرو همیشه موفق نیست. گاهی بهنظر میرسد فیلم میخواهد تریلری پرتنش دربارهٔ تعقیب و گریز باشد؛ گاهی نیز به درامی دربارهٔ وابستگی خواهر و برادری، زخمهای خانوادگی و نیاز به تعلق تبدیل میشود.
« فیلم با بحرانی ناگهانی آغاز میشود و خواهر و برادرِ فراری را در مسیرهایی جداگانه قرار میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این جابهجایی میتوانست به غنای اثر بینجامد، اما پیوند میان شاخهها به اندازهٔ کافی محکم نیست. برخی شخصیتها برای پیشبرد تعلیق وارد صحنه میشوند و سپس ناگهان بار عاطفی بیشتری پیدا میکنند؛ در مقابل، بخشهایی از گذشته و انگیزههایشان که میتوانست این تغییرها را باورپذیر کند، کموبیش ناگفته میماند.
نتیجه، روایتی است که لحظاتی گیرایی دارد، اما گاه میان هیجان بیرونی و کشمکش درونی سرگردان میماند. اریک بانا و نیروی تهدید در میان بازیگران، Eric Bana حضوری برجسته دارد. او Addison را به شکل مردی خطرناک و کنترلگر میسازد، اما شخصیت را به خشونتی یکنواخت فرو نمیکاهد. در رفتارش نوعی خونسردی و مراقبتِ بیمارگون دیده میشود؛ گویی خود را محافظ خواهرش میپندارد، حتی وقتی اعمالش نشان میدهد مرز میان حمایت و سلطه را از دست داده است.
همین تضاد، تهدید او را مؤثرتر میکند: خطر نهفقط از قابلیت خشونت، بلکه از منطقِ تحریفشدهای میآید که برای آن خشونت میتراشد. Bana بهخوبی از سکوت، مکث و تغییرهای کوچک در لحن استفاده میکند و نیازی ندارد هر لحظه خشم شخصیت را آشکارا نمایش دهد. بااینهمه، فیلمنامه در ادامه گاه او را به سوی چهرهای آشناتر و کلیشهایتر از ضدقهرمان میراند.
این دگرگونی ناگهانی از پیچیدگی بالقوهٔ شخصیت میکاهد و بخشی از ابهامی را که بازیگر در آغاز ساخته است، از میان میبرد. با وجود این، حضور او همچنان یکی از مهمترین تکیهگاههای فیلم است. بازیگران و روابط انسانی Olivia Wilde در نقش Liza شخصیتی گرفتار میان ترس، وابستگی و میل به رهایی را به تصویر میکشد.
« این جابهجایی میتوانست به غنای اثر بینجامد، اما پیوند میان شاخهها به اندازهٔ کافی محکم نیست. »
شخصیتها و اجرا
او در صحنههایی که رابطهٔ پیچیدهاش با برادرش برجسته میشود، آسیبپذیری قابلتوجهی دارد؛ اما فیلم همیشه فرصت کافی برای شکل دادن به تحولی تدریجی در او فراهم نمیکند. فاصله گرفتن از گذشته و نزدیک شدن به Jay گاه بیش از آنکه از دل تصمیمی کاملاً پرورده بیرون بیاید، نتیجهٔ نیاز روایی به پیوند دادن دو خط داستانی به نظر میرسد.
Charlie Hunnam برای Jay نوعی خویشتنداری و خستگی به ارمغان میآورد. شخصیت او میان میل به بازگشت به خانواده و ترس از تکرار شکستهای گذشته گرفتار است. تقابلش با پدر و فضای خانه، ظرفیت دراماتیک خوبی دارد، اما رابطهٔ عاطفی او با Liza با شتاب شکل میگیرد و به همین دلیل به عمق بالقوهٔ خود نمیرسد.
Sissy Spacek و Kris Kristofferson نیز به خانهٔ خانوادگی وزن و سابقه میبخشند؛ حضورشان کمک میکند فضای شکرگزاری از یک موقعیت صرفاً داستانی فراتر برود و حسِ خانوادهای با روابطِ فرسوده را پیدا کند. شام شکرگزاری؛ نقطهٔ اوجِ اتمسفر صحنههای گردهمایی و شام شکرگزاری از مؤثرترین بخشهای فیلماند، زیرا عناصر متضاد اثر در فضایی محدود به هم میرسند: ادبِ ظاهری، اضطراب پنهان، وفاداری خانوادگی و خطر خشونت.
حضور شخصیتهایی که هرکدام راز یا نگرانی خود را با خود به میز آوردهاند، گفتوگوها را چندلایه میکند. در چنین فضایی، مکثها و نگاهها گاه از جملههای صریح مهمترند و فیلم برای مدتی تعلیق را نه با تعقیب، بلکه با انتظار میسازد. این بخش همچنین نشان میدهد ایدهٔ مرکزی فیلم چه اندازه ظرفیت داشته است.
« Charlie Hunnam برای Jay نوعی خویشتنداری و خستگی به ارمغان میآورد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روزی که بناست خانواده را گرد هم آورد، به موقعیتی برای سنجش پیوندها تبدیل میشود: چه کسی از چه کسی محافظت میکند و وفاداری تا کجا میتواند به اسارت بدل شود؟ بااینحال، اثر همیشه از این ظرفیت بهطور کامل بهره نمیگیرد. برخی رفتارها برای رساندن داستان به نقطهٔ بعدی، بیش از حد ناگهانی یا نامحتمل جلوه میکنند و در نتیجه، تنشِ صحنه گاهی با منطق روانی شخصیتها همخوان نمیشود.
تصویر، برف و موسیقی قدرت بصری «Deadfall» در ساختن حس سرماست. سفیدی گستردهٔ برف، درختان بیبرگ و جادههای کمرفتوآمد، محیطی منزوی میآفرینند که در آن هر پناهگاه میتواند به دام تبدیل شود. فیلمبرداری Shane Hurlbut تضاد میان منظرهٔ آرام و خشونت ناگهانی را بهخوبی برجسته میکند؛ طبیعت زیباست، اما زیباییاش امنیت نمیبخشد.
برف هم ردپا را آشکار میکند و هم فاصلهها را میپوشاند؛ از این رو به عنصری روایی بدل میشود که هم امکان فرار را فراهم میآورد و هم خطر را بیشتر میکند. این کیفیت حسی در بخشهایی که فیلمنامه از انسجام لازم فاصله میگیرد، همچنان فیلم را سرپا نگه میدارد. تماشاگر شاید همیشه به تصمیمهای شخصیتها باور نداشته باشد، اما سرمای محیط و تنهایی جغرافیایی را بهروشنی احساس میکند.
موسیقی Marco Beltrami نیز در خدمت فضای تعلیق قرار میگیرد، هرچند بار اصلیِ اتمسفر بر دوش تصویر و طراحی محیط است. ریتم و ساختار روایی پس از شروعی پرحادثه، فیلم در بخشهایی از حرکت میایستد و به روایت موازیِ شخصیتها میپردازد. این مکثها از یک سو فرصت میدهند تا تنهایی و فشار روانی آنان آشکار شود؛ از سوی دیگر، بعضی از آنها کشدار به نظر میرسند، زیرا اطلاعات تازه یا تحول عاطفیِ متناسبی به داستان نمیافزایند.
« بااینحال، اثر همیشه از این ظرفیت بهطور کامل بهره نمیگیرد. »
قوتها و کاستیها
همین نوسان در ریتم، فاصلهای میان وعدهٔ آغازین فیلم و مسیر بعدی آن ایجاد میکند. ساختار چندخطی نیز به فیلم امکان میدهد تضادهای خانوادگی را کنار تعقیب جنایی قرار دهد، اما این دو خط همیشه به یک اندازه پرداخت نمیشوند. گاهی صحنهای که میتواند رابطهها را پیچیدهتر کند، زود پایان مییابد؛ گاهی نیز اتفاقی پرتنش با سرعتی رخ میدهد که مجال واکنش عاطفی باقی نمیگذارد.
در کنار این مسئله، برخی رخدادها از نظر منطق روایی قانعکننده نیستند و چشماندازهای تازهای که داستان میگشاید، همیشه به نتیجهای متناسب نمیرسند. جمعبندی «Deadfall» فیلمی است با هستهای جذاب و فضایی بهیادماندنی که در اجرای یکپارچهٔ ایدههایش کامیاب نمیشود. برف و کولاک، تصویری سرد و ملموس میسازند؛ اریک بانا حضوری تهدیدآمیز و تماشایی دارد؛ و شام شکرگزاری لحظهای است که ظرفیت درام خانوادگی و تریلر جنایی به بهترین شکل به هم نزدیک میشوند.
در برابر این امتیازها، روایت میان دو ژانر مردد میماند، ریتم گاه افت میکند و بعضی تصمیمها و رخدادها باورپذیری لازم را ندارند. پایانبندی نیز برای بخشی از مخاطبان ممکن است ناگهانی و کماثر جلوه کند؛ نه از آن رو که فیلم باید همهچیز را توضیح دهد، بلکه چون کشمکشهای عاطفی و روایی پیش از رسیدن به نقطهٔ نهایی به اندازهٔ کافی پرورده نشدهاند.
با این همه، اثر در حافظه بیش از هر چیز با منظرهٔ سفید و بیرحمش و بازیِ سرد و نافذ Bana میماند: تریلری که اتمسفرش از داستان منسجمتر است و ایدههایش از تحقق نهایی آنها گیراترند.
« همین نوسان در ریتم، فاصلهای میان وعدهٔ آغازین فیلم و مسیر بعدی آن ایجاد میکند. »



ثبت دیدگاه