نقد و بررسی
نقد ناوبری کور (Dead Reckoning) | 1946
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت از جنگ و آغاز معمایی تازه «Dead Reckoning» از موقعیتی آشنا در سینمای پساجنگ آغاز میشود: دو سرباز که از میدان نبرد بازگشتهاند، بهجای آنکه بیدرنگ وارد آرامش زندگی غیرنظامی شوند، درگیر بحرانی تازه میشوند. ریپ مرداک و جانی دریک برای دریافت نشانهای افتخار عازم واشینگتناند، اما گریز ناگهانی جانی از قطار و پیدا شدن جسدش، سفر تشریفاتی را به جستوجویی پرمخاطره بدل میکند.
ریپ بهدنبال توضیحی برای مرگ دوستش، قدم به گذشتهای میگذارد که از آن چیزی نمیدانسته و با آدمهایی روبهرو میشود که حقیقت را یا پنهان میکنند یا دستکاری. فیلم از همینجا معمای جنایی خود را با پرسشی عاطفی درمیآمیزد: انسان تا چه اندازه دوست نزدیکش را میشناسد؟ این آغاز، بیش از آنکه صرفاً راهی برای بهحرکتدرآوردن قصه باشد، تضاد اصلی اثر را بنا میکند.
سربازانی که در جبهه به یکدیگر اعتماد کردهاند، اکنون باید در جهانی زندگی کنند که قواعدش مبهم است و وفاداری در آن تضمینی برای دانستن حقیقت نیست. (خط داستانی فیلم، پیوند میان بازگشت سربازان، مرگ جانی و تحقیق ریپ را محور روایت قرار میدهد.) ریپ مرداک؛ قهرمان زخمی و راوی نامطمئن همفری بوگارت در نقش ریپ مرداک، آشناترین و در عین حال مؤثرترین عنصر فیلم است.
او همان حضور خونسرد و سختجانِ آشنای سینمای جنایی را دارد، اما این بار زیر ظاهر مطمئنش اندوهی انباشته و نوعی سرگشتگی پس از جنگ نیز احساس میشود. ریپ در جستوجوی دوستش، صرفاً دنبال حل یک پرونده نیست؛ او میکوشد تصویری از جانی را حفظ کند که خاطرهٔ رفاقت و تجربهٔ مشترک جنگ در ذهنش ساخته است.
« فیلم از همینجا معمای جنایی خود را با پرسشی عاطفی درمیآمیزد: انسان تا چه اندازه دوست نزدیکش را میشناسد؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هر سرنخ تازه، این تصویر را اندکی مخدوش میکند و قهرمان را ناچار میسازد میان وفاداری به گذشته و پذیرش واقعیت یکی را برگزیند. صدای روایی و گفتارهای تند و گزندهٔ ریپ، به فیلم ضرباهنگی شخصی میدهد. بوگارت میتواند با مکثی کوتاه یا لحنی خشک، هم کنایه را منتقل کند و هم فرسودگی شخصیت را.
بسیاری از صحنهها بهواسطهٔ حضور او جان میگیرند، حتی وقتی خط داستانی از وضوح لازم فاصله میگیرد. این اتکا به ستاره گاهی به سود فیلم است و گاهی محدودیت آن را آشکار میکند: ریپ چنان مرکز ثقل روایت میشود که برخی شخصیتهای فرعی و پیوندهای داستانی مجال کافی برای شکلگرفتن پیدا نمیکنند.
کورال چندلر و جاذبهٔ خطرناک ابهام لیزابت اسکات در نقش کورال چندلر، نیرویی متضاد و جذاب به جهان فیلم وارد میکند. حضور او بر پایهٔ قطعیت شکل نمیگیرد؛ تماشاگر، همانند ریپ، مدام میکوشد دریابد با زنی روبهروست که قربانی شرایط شده یا کسی که آگاهانه دیگران را به بازی میگیرد. ارزش شخصیت نیز در همین نوسان است.
کورال نه بهسادگی به معشوقهای بیگناه فروکاسته میشود و نه در قالب یک اغواگرِ یکبعدی آرام میگیرد. جذابیتش از آنجا میآید که هر پاسخ احتمالی، پرسش تازهای میسازد. اسکات با چهرهای کنترلشده و بیانی کمشتاب، میان آسیبپذیری و حسابگری فاصلهای باریک ایجاد میکند. او برای جلب توجه، به بازی پرشور و آشکار متوسل نمیشود؛ حضورش بیشتر از راه نگاه، سکوت و تغییرات ظریف لحن عمل میکند.
« صدای روایی و گفتارهای تند و گزندهٔ ریپ، به فیلم ضرباهنگی شخصی میدهد. »
شخصیتها و اجرا
همین خویشتنداری با فضای سرد و بدگمان فیلم سازگار است. رابطهٔ او و بوگارت نیز از کشش و بیاعتمادی توأمان نیرو میگیرد. این دو بازیگر زوجی دیدنی میسازند، هرچند نیروی رابطهشان بیشتر در تنش و بدگمانی است تا صمیمیتی بیواسطه. شخصیت کورال به فیلم امکان میدهد پرسشی فراتر از معمای جنایی مطرح کند: آیا میتوان در جهانی آکنده از نیرنگ، به میل و عاطفه اعتماد کرد؟
نوآر در سایه و گفتوگو «Dead Reckoning» از نشانههای آشنای سینمای نوآر بهره میبرد: تصویرهای سیاهوسفید، سایههای سنگین، قهرمانی خسته، زنی رازآلود، تهدیدی که از هر سو نزدیک میشود و روایتی که گذشته را قطرهقطره آشکار میکند. فیلم بهجای آنکه روشنایی را نشانهٔ امنیت بداند، جهانش را در تیرگی و نیمروشنایی میچیند؛ انگار حقیقت همواره پشت پردهای از سوءظن و مصلحت قرار دارد.
این انتخاب بصری، با وضعیت اخلاقی آدمها نیز هماهنگ است: کمتر کسی کاملاً بیگناه یا کاملاً قابلاعتماد به نظر میرسد. دیالوگها از عناصر برجستهٔ اثرند. پاسخهای کوتاه و طعنهآمیز ریپ، حالوهوای داستانهای جنایی سختگیرانه را زنده میکنند و به صحنهها سرعت میبخشند. گاه گفتوگوها بهقدری آگاهانه میکوشند تیز و بهیادماندنی باشند که طبیعیبودنشان کمرنگ میشود؛ بااینحال، همین اغراق بخشی از قرارداد سینمایی اثر است.
فیلم قرار نیست گفتوگوهای روزمره را بیواسطه بازسازی کند؛ میخواهد جهانی بسازد که در آن هر جمله میتواند تهدید، فریب یا آزمونی برای سنجش طرف مقابل باشد. کارگردانی جان کرامول نیز با تکیه بر بازیگران و فضای تیره، به این زبان نمایشی شکل میدهد. (اطلاعات تولید فیلم، از جمله کارگردانی کرامول، فیلمبرداری لئو توور و موسیقی مارلین اسکایلز، در گزارش تولید اثر آمده است.) ساختار معما و بهای پیچیدگی فیلم بهتدریج از یک جستوجوی ساده برای یافتن حقیقت، به شبکهای از اتهام، پنهانکاری و تهدید گسترش مییابد.
« همین خویشتنداری با فضای سرد و بدگمان فیلم سازگار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریپ هر بار که به پاسخی نزدیک میشود، با نشانهای روبهروست که معنای یافتهٔ پیشین را تغییر میدهد. این شیوه در آغاز تعلیق میسازد و کنجکاوی را حفظ میکند؛ تماشاگر نیز همراه قهرمان میخواهد بفهمد کدام روایت قابلاعتماد است. اما انباشت سرنخها و تغییر جهتهای پیاپی، گاه به زیان وضوح تمام میشود.
بخشی از پیچیدگی بهجای آنکه از منطق درونی شخصیتها بجوشد، حاصل فشردهشدن اطلاعات و چرخشهای متعدد داستانی به نظر میرسد. این آشفتگی، نقطهضعف مهم فیلم است، بهویژه وقتی روایت میخواهد همزمان معمای مرگ جانی، گذشتهٔ پنهان او، خطرهای پیشروی ریپ و رابطهٔ او با کورال را پیش ببرد. در چنین لحظاتی ممکن است تماشاگر بهجای آنکه با ظرافت به سرنخها برسد، ناچار شود برای دنبالکردن زنجیرهٔ رویدادها تلاش کند.
گفتار روایی ریپ نیز همیشه راهگشا نیست؛ گاهی بهجای روشنکردن ماجرا، بر حس ذهنی و تیرهٔ آن میافزاید. بااینهمه، ابهام فیلم کاملاً بیثمر نیست. بخشی از آن با جهانبینی نوآر سازگار است: در دنیایی که حقیقت زیر لایههای انکار و منفعت پنهان شده، روایت نیز نمیتواند بیلکنت و شفاف باشد.
جنگی که پس از میدان نبرد ادامه دارد یکی از جنبههای قابلتوجه فیلم، پیوند میان تجربهٔ جنگ و ناتوانی در بازگشت به زندگی عادی است. ریپ و جانی از موقعیتی میآیند که اعتماد میان سربازان اهمیتی حیاتی داشته؛ اما در محیط پساجنگ، همان پیوند عاطفی به سرچشمهٔ اندوه و مسئولیت بدل میشود. ریپ نمیتواند مرگ دوستش را حادثهای دور بداند، زیرا رفاقت میان آن دو هنوز معیار سنجش تصمیمهای اوست.
« ریپ هر بار که به پاسخی نزدیک میشود، با نشانهای روبهروست که معنای یافتهٔ پیشین را تغییر میدهد. »
قوتها و کاستیها
همین وابستگی، او را به حرکت وامیدارد و در عین حال آسیبپذیرش میکند. فیلم سرباز بازگشته را قهرمانی نمیبیند که با پایان جنگ، بهسادگی به آرامش رسیده باشد. افتخار رسمی و نشان نظامی در برابر آشوب درونی و فقدان شخصی معنای محدودی دارند. این تقابل به داستان بُعدی انسانی میبخشد و باعث میشود تحقیق ریپ صرفاً به حل یک معما محدود نماند.
یکی از خوانشهای انتقادی دربارهٔ فیلم نیز بر دشواری بازپیوستن کهنهسربازان به جامعه، پس از پیوندی که در شرایط جنگی میانشان شکل گرفته، تأکید کرده است. جمعبندی «Dead Reckoning» فیلمی استوار بر حضور بوگارت، جذابیت مبهم لیزابت اسکات و فضای نوآرِ آکنده از سوءظن است. ارزش اصلی آن در این نیست که معمایی بینقص یا کاملاً تازه عرضه کند؛ بلکه در شیوهای است که رفاقت، بازگشت از جنگ و میل به یافتن حقیقت را در جهانی تاریک به هم پیوند میزند.
بوگارت با لحن ویژه و بازی سنجیدهاش بار سنگینی از روایت را بر دوش میکشد و اسکات نیز با حضوری مرموز، نیرویی متفاوت به آن میبخشد. در مقابل، قصه گاه بیش از اندازه پرپیچوخم میشود و بعضی بخشها بهجای افزودن عمق، از شفافیت میکاهند. فیلم همچنین در ساختن رابطهای همسنگِ تنش جناییاش همیشه کامیاب نیست؛ بااینحال، دیالوگهای خوشساخت، تصاویر سایهدار و بازیهای اصلی آن تماشاییاش میکنند.
این اثر شاید در شمار برجستهترین نمونههای ژانر قرار نگیرد، اما نمونهای دیدنی از سینمای جنایی پس از جنگ است: فیلمی که حتی وقتی قصهاش گره میخورد، بهواسطهٔ چهرهها، لحن و فضای خود تماشاگر را همراه نگه میدارد.
« همین وابستگی، او را به حرکت وامیدارد و در عین حال آسیبپذیرش میکند. »
ثبت دیدگاه