نقد و بررسی
نقد سقوط مرد مرده (Dead Man Down) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهان تبهکاری و انتقام «Dead Man Down» فیلمی جنایی و دلهرهآور به کارگردانی نیلس آردن اوپلف است که داستانش را در نیویورکی سرد، تاریک و آکنده از تهدید پیش میبرد. ویکتور، دستیار ارشد آلفونس، سردستهای بانفوذ در جهان خلافکاری، زندگیاش را در ظاهر به کارهای باند گره زده است؛ اما مقصود واقعی او با جاهطلبی و کسب قدرت نسبتی ندارد.
ورود بئاتریس، زنی که خود زخمی از گذشته دارد و سودای انتقام در سر میپروراند، مسیر این زندگی پنهان را تغییر میدهد و دو شخصیت را در موقعیتی قرار میدهد که خواستههایشان به یکدیگر گره میخورد. فیلم از همان ابتدا بر دو نیروی محرک تکیه میکند: میل به انتقام و نیاز به یافتن کسی که رنج را بفهمد.
این دو نیرو، قصه را از یک روایت معمول دربارهٔ نفوذ در گروهی تبهکار فراتر میبرند؛ دستکم در ایده. «Dead Man Down» میخواهد هم فیلمی دربارهٔ خشونت و حسابکشی باشد و هم درامی دربارهٔ دو آدم تنها که از راه زخمهایشان به هم نزدیک میشوند. این پیوند، مهمترین ظرفیت اثر و در عین حال منشأ بخشی از ناهماهنگیهای آن است.
فضای بصری و جهان خلافکاری یکی از امتیازهای فیلم، فضاسازی آن است. نیویورک اینجا شهر پرزرقوبرق و پرتحرکی نیست که در بسیاری از آثار سینمایی دیدهایم؛ بیشتر به محیطی بیقرار و فرسوده شباهت دارد که خطر در گوشههایش کمین کرده است. رنگهای تیره، فضای سرد و قابهایی که اغلب شخصیتها را در انزوا یا زیر نگاه دیگران قرار میدهند، به حس محاصرهشدگی و بیاعتمادی دامن میزنند.
« فیلم از همان ابتدا بر دو نیروی محرک تکیه میکند: میل به انتقام و نیاز به یافتن کسی که رنج را بفهمد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
طراحی بصری فیلم میکوشد جهان تبهکاران را نه چون صحنهای برای نمایش قدرت، بلکه چون شبکهای از ترس، نظارت و مناسبات ناپایدار ترسیم کند. این انتخاب با درونمایهٔ انتقام تناسب دارد: شخصیتها انگار در شهری زندگی میکنند که گذشته از آنها جدا نمیشود. با این حال، تیرگی بصری همیشه به معنای عمق نیست.
گاه فضای سنگین فیلم بیش از آنکه به کشف دنیای شخصیتها کمک کند، بر حالوهوایی از پیش آشنا تکیه میکند؛ گویی نور کم و چهرههای عبوس قرار است بهتنهایی وزن دراماتیک صحنه را تأمین کنند. نتیجه، اثری است که از نظر ظاهر هویت مشخصی دارد، اما این هویت همیشه به جهان داستانی پُرمایهتری تبدیل نمیشود.
بازیها و رابطهٔ محوری کالین فارل در نقش ویکتور، شخصیتی کمحرف و مهارشده را با حضوری سرد و درونیشده شکل میدهد. او به جای آنکه احساسات قهرمان را آشکارا توضیح دهد، بیشتر بر سکوت، مکث و نگاه تکیه میکند؛ رویکردی که با انسانی که زندگیاش را بر پایهٔ پنهانکاری بنا کرده سازگار است. این بازی در بهترین لحظهها حس میدهد که خشونت برای ویکتور فقط شیوهای برای پیشبرد نقشه نیست، بلکه پیامد فرسودگی و اندوهی طولانی است.
بااینحال، کمگویی شخصیت گاهی به یکنواختی نزدیک میشود و فیلم همیشه فرصت کافی برای آشکارکردن لایههای تازهٔ او فراهم نمیکند. نومی راپاس به بئاتریس ترکیبی از شکنندگی و سرسختی میبخشد. شخصیت او بهراحتی در قالب قربانی منفعل نمیگنجد؛ در عین حال، فیلم میکوشد آسیبپذیریاش را پنهان نکند و نشان دهد که ارادهٔ انتقام چگونه میتواند به او احساس اختیار بدهد.
« با این حال، تیرگی بصری همیشه به معنای عمق نیست. »
شخصیتها و اجرا
شیمی میان راپاس و فارل، جاندارترین بخش فیلم است. رابطهٔ این دو بهتدریج از کنجکاوی و سوءظن به نوعی همدلی محتاطانه میرسد، بیآنکه بهتمامی از تنش تهی شود. حضور دومینیک کوپر و ترنس هاوارد نیز به فضای خلافکاری وزن میدهد، هرچند شخصیتهای پیرامونی در مقایسه با زوج اصلی کمتر مجال رشد پیدا میکنند.
انتقام؛ پیوند عاطفی و دام اخلاقی انتقام در «Dead Man Down» صرفاً سوختی برای صحنههای خشونتآمیز نیست؛ فیلم از آن بهعنوان راهی برای نشاندادن چگونگی سازمانیافتن زندگی شخصیتها حول یک زخم قدیمی استفاده میکند. ویکتور و بئاتریس هر یک گذشتهای دارند که حال را برایشان محدود کرده است.
آنها بهجای آنکه بتوانند تجربهٔ رنج را پشت سر بگذارند، میکوشند با مجازاتکردن دیگری معنایی برای آن پیدا کنند. در این چارچوب، رابطهٔ میانشان فرصتی است برای سنجیدن این پرسش که آیا همراهی با کسی میتواند از شدت میل به انتقام بکاهد یا آن را در مسیری تازه قرار دهد. فیلم در طرح این ایده جذاب است، اما در پرداختش همیشه ظرافت یکسانی ندارد.
گاهی رابطهٔ عاطفی و نقشهٔ جنایی چنان سریع به هم گره میخورند که تغییرات احساسی شخصیتها بیشتر به کارکردی برای جلو بردن داستان بدل میشود تا نتیجهٔ تجربهای که تماشاگر با آن همراه شده باشد. با وجود این، حضور دو شخصیت که هر کدام گذشتهای سنگین دارند، به روایت امکان میدهد از پرسش سادهٔ «چه کسی از چه کسی انتقام میگیرد؟» فراتر برود و دربارهٔ هزینهٔ ماندن در اسارت خشم نیز تأمل کند.
« شیمی میان راپاس و فارل، جاندارترین بخش فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلمنامه؛ جذابیت معما و آشفتگی روایت فیلمنامهٔ جی.اچ. وایمن به رازها و اطلاعات پنهان علاقهمند است. قصه میکوشد از راه آشکارکردن تدریجی انگیزهها، تماشاگر را در وضعیت حدسزدن نگه دارد و میان نقشههای شخصی و مناسبات گروههای خلافکار رفتوآمد کند. این ساختار در شروع جذابیت دارد: هر شخصیت چیزی را پنهان میکند و هر رابطه میتواند معنایی غیرمنتظره داشته باشد.
اما همین میل به پیچیدگی، بهتدریج به نقطهضعف تبدیل میشود. تعدد گرهها و چرخشهای روایی همیشه به انسجام بیشتر نمیانجامد؛ بعضی بخشها چنان به هم فشرده شدهاند که انگیزهها یا پیوند علت و معلولی رویدادها به اندازهٔ کافی جا نمیافتند. در چنین روایتی، غافلگیری زمانی اثرگذار است که پس از آشکارشدن، اجزای پیشین را معنادارتر کند.
«Dead Man Down» گاهی بهجای آنکه پیچیدگی را به کشفی روشن و قانعکننده برساند، صرفاً لایهای دیگر بر لایههای قبلی میافزاید. این مسئله میتواند تماشاگر را از شخصیتها جدا کند: به جای نگرانی برای سرنوشتشان، ذهن او درگیر مرتبکردن اطلاعات داستان میشود. با این حال، پیچیدگی فیلم از جنس معمایی نیست که کاملاً بیحاصل باشد؛ بعضی از پیوندهای داستانی و تقابلهایش حس کنجکاوی ایجاد میکنند و بخشهایی از فیلم را سرپا نگه میدارند.
ریتم و میزانسن اکشن فیلم در آغاز با انرژی خوبی وارد جهان خلافکاری میشود و وعدهٔ تقابلی پرتنش را میدهد. اما در بخش میانی، ریتم افت میکند. صحنهها گاه بیش از اندازه درنگ میکنند، در حالی که اطلاعات تازه یا تحول عاطفی متناسبی به داستان نمیافزایند. همین کشآمدن سبب میشود برخی تماشاگران احساس کنند فیلم، با وجود ظرفیت پرتنش قصهاش، مدتی درجا میزند.
« فیلمنامه؛ جذابیت معما و آشفتگی روایت فیلمنامهٔ جی.اچ. »
قوتها و کاستیها
این مشکل بهویژه از آنجا برجسته است که «Dead Man Down» زمانی نزدیک به دو ساعت دارد و در تمام این مدت نمیتواند شدت تعلیق خود را یکنواخت حفظ کند. اکشن فیلم نیز قابلقبول است، اما همیشه به نیرویی که فضای تیره و مقدمات داستان نوید میدهند نمیرسد. خشونت، تیراندازی و تهدید حضور دارند، ولی برخی صحنهها بیش از آنکه از دل شخصیتها و انتخابهایشان بجوشند، به نشانههای قراردادی ژانر نزدیک میشوند.
از سوی دیگر، فیلم در لحظات آرامتر نیز گاه برای حفظ تنش به ابهام و رازآلودگی متوسل میشود، بیآنکه هر بار به دستاوردی دراماتیک برسد. فاصلهٔ میان هیجان وعدهدادهشده و هیجان واقعی، یکی از علتهای اصلی نوسان تجربهٔ تماشاست. جمعبندی «Dead Man Down» اثری است که بیش از هر چیز با بازیهای محوری، فضای سرد و ایدهٔ پیوند دو انسان زخمخورده در ذهن میماند.
کالین فارل و نومی راپاس به رابطهٔ ویکتور و بئاتریس جاذبهای میبخشند که فیلم در بخشهایی از فیلمنامه و ریتم از دست میدهد. جهان خلافکاری و حالوهوای تیره نیز به آن هویتی دیداری میدهد، اما پیچیدگی گاه شلختهٔ قصه، افتوخیز ریتم و اکشنی که به اندازهٔ ظرفیتش اوج نمیگیرد، مانع میشوند فیلم به تمام توان خود برسد.
تماشاگرانی که از درامهای جنایی دربارهٔ انتقام، شخصیتهای رازدار و فضای نئو نوآر لذت میبرند، احتمالاً در بخشهایی از فیلم جذب خواهند شد؛ بهخصوص اگر بازی دو بازیگر اصلی برایشان اهمیت داشته باشد. اما کسانی که انتظار روایتی کاملاً منسجم و تعلیقی پرشتاب دارند، ممکن است از کشآمدن میانهٔ فیلم و انباشت گرهها خسته شوند.
« اکشن فیلم نیز قابلقبول است، اما همیشه به نیرویی که فضای تیره و مقدمات داستان نوید میدهند نمیرسد. »
جمعبندی
حاصل، فیلمی تماشایی اما نابرابر است: اثری که ایده و بازیگرانش از اجرای نهایی آن قویترند، ولی همچنان لحظهها و رابطههایی دارد که ارزش همراهی با آن را پیدا میکنند.



ثبت دیدگاه