نقد و بررسی
نقد مردهای مثل من: زندگی پس از مرگ (Dead Like Me: Life After Death) | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهانی که به توازن نیاز داشت «Dead Like Me: Life After Death» میکوشد بار دیگر به جهان تلخوشیرینِ جورج لَس و گروه دروگران بازگردد؛ جهانی که جذابیتش از کنار هم نشاندن مرگ، کار روزمره و طنزی خشک و گاه گزنده پدید میآمد. فیلم، ساختهٔ Stephen Herek و نوشتهٔ John Masius و Stephen Godchaux، ادامهای سینمایی بر سریالی است که بخش مهمی از هویت خود را در شخصیتپردازی آرام و تدریجی و در پیوند میان امر فراطبیعی و رنجهای عادی زندگی پیدا میکرد.
همین ویژگی، معیار دشواری برای این بازگشت میسازد: فیلم باید هم دوباره تماشاگر را به جمع شخصیتهای آشنا نزدیک کند و هم در زمانی محدود، داستانی تازه و معنادار بسازد. حاصل، بیش از آنکه ادامهای منسجم باشد، تلاشی است که گاهی شوق دیدار دوباره را با پراکندگی روایی خنثی میکند. ایدهٔ مرکزی و ظرفیت دراماتیک ورود رئیس تازه، کامرون کین، محرک اصلی داستان است.
نگاه سرد و سوداگرانهٔ او به کار دروگران، نظمی را که پیشتر بر وظیفه و همدلی استوار بود به چالش میکشد. در این تقابل، فیلم فرصتی دارد تا پرسشی آشنا اما مناسبِ جهان مجموعه را پیش بکشد: اگر مرگ بخشی از یک سازوکار اداری باشد، چه چیزی مانع میشود که وظیفه به عادتی بیروح یا حتی ابزاری برای منفعت شخصی بدل شود؟
این پرسش بالقوه نیروی خوبی دارد، بهویژه چون دروگران خود میان مردگان و زندگان رفتوآمد میکنند و با پیامدهای ملموس فقدان روبهرو هستند. اما فیلم بهجای آنکه تضاد اخلاقی را در مسیر چند شخصیت با حوصله بپروراند، آن را به مجموعهای از تخطیها، خواستههای شخصی و بحرانهای موازی پیوند میزند.
« حاصل، بیش از آنکه ادامهای منسجم باشد، تلاشی است که گاهی شوق دیدار دوباره را با پراکندگی روایی خنثی میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هر خط داستانی نویدِ کاوشی تازه میدهد، ولی فرصت کافی نمییابد تا به نتیجهای روشن برسد. بنابراین ایدهٔ مرکزی بیشتر شبیه چارچوبی برای گردآوردن اتفاقهاست تا نیرویی که اجزای فیلم را به هم متصل کند. جورج و فاصلهٔ میان وظیفه و زندگی جورج همچنان کانون عاطفی اثر است؛ شخصیتی که نه بهسادگی با مرگ کنار آمده و نه توانسته پیوندش را با زندگیِ پیشین خود قطع کند.
فیلم او را در موقعیتی قرار میدهد که کشش میان هویت پنهان و میل به نزدیکشدن به خانوادهٔ زندهاش دوباره برجسته میشود. این کشمکش با مضمون اصلی مجموعه سازگار است: مرگ، برخلاف تصور، الزاماً همهٔ دلبستگیها را پایان نمیدهد؛ گاهی آنها را پیچیدهتر و دردناکتر میکند. بااینحال، پرداخت این مسیر از انسجامی که شایستهٔ آن است برخوردار نیست.
تصمیمهای جورج گاه بیش از آنکه نتیجهٔ تحول درونیِ روشن باشند، به اقتضای پیشبردن موقعیتهای داستانی رخ میدهند. فیلم میخواهد هم مسئولیت او در مقام دروگر را نشان دهد و هم کشش عاطفیاش به زندگیِ سابق را، اما این دو سوی شخصیت را همیشه به شکلی اقناعکننده به هم نمیرساند. در نتیجه، لحظههایی که باید بیشترین وزن احساسی را داشته باشند، گاه زیر فشار شتاب و پراکندگی روایت کماثر میشوند.
رِجی؛ رشتهای عاطفی در میان پراکندگی قصهٔ رِجی از معدود مسیرهایی است که ظرفیت عاطفی فیلم را بهخوبی آشکار میکند. پیوند او با جورج، امکان میدهد اثر از فضای گروهیِ دروگران بیرون بیاید و به خانواده، خاطره و فاصلهای بپردازد که میان زندهها و مردگان باقی میماند. در این خط داستانی، رِجی صرفاً شخصیتی فرعی برای یادآوری گذشته نیست؛ حضورش به جورج امکان میدهد پیامدهای انتخابهایش را در برابر انسانی ببیند که همچنان در جهان زندگان به راه خود ادامه میدهد.
« هر خط داستانی نویدِ کاوشی تازه میدهد، ولی فرصت کافی نمییابد تا به نتیجهای روشن برسد. »
شخصیتها و اجرا
این بخش گاه صمیمیتی را بازمییابد که از سریال انتظار میرود: طنز و اندوه در کنار هم قرار میگیرند و احساسات از دل رابطهای مشخص برمیآیند، نه فقط از موقعیتی فراطبیعی. بااینهمه، حتی این خط نیز از محدودیت کلی فیلم در جمعکردن روایتها در امان نمیماند. رِجی میتواند مرکز یک داستان مستقل و پرمایه باشد، اما در ساختاری که همزمان باید چندین شخصیت و بحران را پوشش دهد، فضای کافی برای تکامل کامل پیدا نمیکند.
ارزش این بخش بیشتر در لحظههای انسانیاش است تا در نقشی که در کل روایت ایفا میکند. گروه دروگران و مسئلهٔ تغییر شخصیتها جذابیت گروه دروگران تا حد زیادی به تفاوتهای شخصیتی و نوع واکنش هر یک به مرگ و مسئولیت وابسته بود. در فیلم، اعضای گروه در برابر فضای تازهای قرار میگیرند که وسوسهٔ منفعت، شهرت و آسودگی را پیش میکشد.
این تغییر میتوانست آزمونی روشنگر برای شخصیتها باشد: آیا آنها به اصول خود وفادار میمانند، یا در برابر وعدهٔ یک زندگی راحتتر تسلیم میشوند؟ مشکل آن است که برخی واکنشها بیشتر به ابزار پیشبرد پیرنگ شباهت دارند تا امتداد طبیعی شخصیتهایی که تماشاگر میشناسد. وقتی شخصیتها ناگهان از قواعد یا از خصلتهای تثبیتشدهٔ خود فاصله میگیرند، فیلم اغلب رابطهٔ میان آن تغییر و تجربهٔ گذشتهشان را بهقدر کافی نمیسازد.
بهویژه برای مخاطبی که با سریال پیوند دارد، این گسست محسوس است: دیدار دوباره باید حسِ بازشناسی ایجاد کند، اما گاه بهجای آن، پرسش میسازد که آیا این همان شخصیت است یا صرفاً نسخهای است که برای نیازهای طرح تازه شکل گرفته است. غیبتها، جایگزینیها و اثرشان بر دیدار دوباره بازگشت بازیگران شناختهشده میتواند فیلم را به تجربهای گرم و آشنا بدل کند، اما حضور چهرههای قدیمی بهتنهایی برای بازسازی جهان داستان کافی نیست.
« بااینهمه، حتی این خط نیز از محدودیت کلی فیلم در جمعکردن روایتها در امان نمیماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
غیبت Mandy Patinkin در نقش ریو، خلأیی اساسی در ترکیب گروه ایجاد میکند؛ شخصیتی که نقش تکیهگاه و راهنمای دروگران را داشت و حضورش به روابط آنها وزن و جهت میداد. فیلم میکوشد جای خالی او را با ساختار تازه و رئیس جدید پر کند، اما این جایگزینی از همان جنس نیست: رفتن یک راهنمای آشنا با ورود چهرهای تازه و سوداگرانه، تغییر سادهٔ یک مدیر نیست، بلکه جابهجاییِ مرکز ثقل عاطفی گروه است.
تغییر بازیگر نقش دیزی نیز برای بخشی از مخاطبان مانعی دیگر در مسیر بازگشت است. Sarah Wynter جای Laura Harris را گرفته است؛ تغییری که بنا بر گزارشهای تولید، از آنجا ناشی شد که بازیگر پیشین امکان بازگشت نداشت. صرفِ جایگزینی لزوماً ایرادی هنری نیست، اما وقتی بازیگر تازه نتواند همان کیفیت یا ظرافتی را که مخاطب به آن خو گرفته بازآفرینی کند، فاصلهٔ میان خاطره و تجربهٔ تازه پررنگ میشود.
در این فیلم، مسئله فقط تفاوت چهره نیست؛ دیزی نیز در لحظههایی به تصویری اغراقشدهتر بدل میشود و همین امر پیوستگی شخصیت را دشوار میکند. روایت، ریتم و قواعد جهان داستان بزرگترین ضعف فیلم در نحوهٔ پیوند دادن خطهای داستانی است. قصه از چند مسیر همزمان حرکت میکند، اما همهٔ آنها سهمی برابر از توجه و پرداخت دریافت نمیکنند.
بعضی ماجراها بهسرعت آغاز میشوند، مدتی توجه فیلم را به خود جلب میکنند و سپس پیش از آنکه پیامدهایشان روشن شود، کنار گذاشته میشوند. این گسستها فقط به معنای باقیماندن چند پرسش بیپاسخ نیست؛ آنها ریتم عاطفی اثر را نیز مختل میکنند، زیرا تماشاگر نمیداند کدام رابطه یا بحران قرار است به محور اصلی بدل شود.
« تغییر بازیگر نقش دیزی نیز برای بخشی از مخاطبان مانعی دیگر در مسیر بازگشت است. »
قوتها و کاستیها
از سوی دیگر، جهان «Dead Like Me» بر مجموعهای از قواعد نانوشته و محدودیتهای مشخص بنا شده است. این قوانین صرفاً جزئیات تزئینی نیستند؛ آنها به انتخابهای شخصیتها معنا میدهند و مرگ را به مسئلهای اخلاقی و انسانی تبدیل میکنند. وقتی فیلم برای پیشبردن ماجرا برخی از این محدودیتها را نادیده میگیرد یا دگرگون میکند، تعلیقش سست میشود.
اگر قواعد جهان داستان در لحظهٔ نیاز انعطافپذیر باشند، دیگر روشن نیست چرا شخصیتها باید هزینهٔ انتخابهایشان را بپردازند. این بیثباتی، بهویژه در بخشهایی که فیلم میخواهد پیامدهای سرپیچی را برجسته کند، به اثر آسیب میزند. لحن و فرصتهای ازدسترفته طنز تلخ و نگاه زمینی به مرگ از عناصر متمایزکنندهٔ مجموعه بودند.
فیلم گاه به این لحن نزدیک میشود؛ بهخصوص در برخورد شخصیتها با موقعیتهایی که از نظر آنان روزمره است، اما برای دیگران معنایی نهایی دارد. جورج و میسن نیز در برخی صحنهها همان شیمی آشنا را زنده میکنند و یادآور میشوند که چرا تماشاگران به جمع دروگران علاقهمند شده بودند. بااینحال، این لحظهها پیوستگی کافی ندارند تا لحن کلی فیلم را تثبیت کنند.
گاهی اثر میان کمدی، درام خانوادگی و قصهای دربارهٔ فساد اخلاقی دروگران رفتوآمد میکند، بیآنکه بداند کدام وجه باید راهنمای دو وجه دیگر باشد. نتیجه، نه آمیزهای پخته از ژانرها، بلکه روایتی است که در بخشهایی از نظر احساسی پراکنده میشود. فرصت اصلیِ ازدسترفته همین است: فیلم میتوانست از محدودیت زمان برای ساختن داستانی متمرکز دربارهٔ فقدان، مسئولیت و دلبستگی استفاده کند، اما بیشتر انرژیاش صرف حفظ چندین خط داستانی میشود.
« از سوی دیگر، جهان «Dead Like Me» بر مجموعهای از قواعد نانوشته و محدودیتهای مشخص بنا شده است. »
جمعبندی
جمعبندی «Dead Like Me: Life After Death» بیش از هر چیز با دشواریِ تبدیل دلتنگی به داستانی مستقل روبهرو است. بازگشت جورج و میسن و لحظههای رِجی برای مدتی حس آشنایی و صمیمیت میآفرینند، اما غیبت ریو، جایگزینی دیزی، پرداخت نابرابر شخصیتها و روایت پراکنده مانع میشوند که این حس به تجربهای کامل بدل شود.
فیلم ایدهای مناسب برای ادامه دارد: سنجش اخلاقیِ دروگران در برابر وسوسهٔ خودخواهی و برخورد دوبارهٔ جورج با پیوندهای زندگیِ پیشین. مشکل آن است که ایدههایش بیش از آنکه به یکدیگر نیرو بدهند، برای جلب توجه با هم رقابت میکنند. در نهایت، اثر برای کسانی که خواهان دیداری دوباره با شخصیتهای محبوباند، چند لحظهٔ ارزشمند و نشانههایی از جهان خاص مجموعه دارد؛ اما بهعنوان روایتی مستقل و جمعوجور، نمیتواند ه
« جمعبندی «Dead Like Me: Life After Death» بیش از هر چیز با دشواریِ تبدیل دلتنگی به داستانی مستقل روبهرو است. »
ثبت دیدگاه