نقد و بررسی
نقد دوگل (De Gaulle) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی میان تاریخ و زندگی خصوصی فیلم «دوگل» ساختهٔ گابریل لو بومن، به جای آنکه سراسر بر سیمای قهرمانانهٔ شارل دوگل متمرکز بماند، لحظهای را برمیگزیند که تاریخ عمومی و زندگی خصوصی بهطرزی بیرحمانه در هم میپیچند: ژوئن ۱۹۴۰، هنگام فروپاشی نظامی و سیاسی فرانسه. دوگل در پی ادامهٔ مقاومت راهی لندن میشود و ایوون، همسرش، همراه سه فرزندشان در مسیر فرار و آوارگی قرار میگیرد.
این دو مسیر موازی، ایدهٔ مرکزی فیلم را میسازند: تصمیم سیاسی یک مرد در دل بحرانی ملی، در خانه و خانوادهٔ او چه بهایی دارد؟ روایت از همین فاصله میان وظیفه و دلبستگی نیرو میگیرد، هرچند همیشه نمیتواند آن را به درامی پرتنش بدل کند. رویکردی مستندگونه یکی از ویژگیهای برجستهٔ فیلم، شیوهٔ نسبتاً خویشتندار و مستندگونهٔ آن است.
اثر کمتر به جلوهپردازیهای پرشور یا صحنههای جنگی عظیم تکیه میکند و بیشتر میکوشد حالوهوای موقعیت تاریخی را از راه رفتوآمدها، گفتوگوها، جلسات سیاسی و جزئیات روزمره بازسازی کند. این انتخاب گاه به سود فیلم تمام میشود: تماشاگر فرصت مییابد اضطراب را نه فقط در میدان نبرد، بلکه در چهرهها و تصمیمهای پشت درهای بسته ببیند.
فروپاشی کشور در قالب رویدادی دور و انتزاعی باقی نمیماند؛ در آشفتگی خانوادهای که از هم جدا شده و در بیثباتی حکومتی که دربارهٔ آیندهٔ خود مردد است، ملموس میشود. اما همین رویکرد در بخشهایی فیلم را به بازسازی تصویری یک گزارش تاریخی نزدیک میکند. صحنهها اطلاعات لازم را منتقل میکنند، ولی همیشه از دل آن اطلاعات، عاطفه یا کشمکش دراماتیک تازهای بیرون نمیآید.
« روایت از همین فاصله میان وظیفه و دلبستگی نیرو میگیرد، هرچند همیشه نمیتواند آن را به درامی پرتنش بدل کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گاهی تماشاگر بیش از آنکه درگیر تجربهٔ شخصیتها شود، حس میکند در حال دنبالکردن شرحی منظم از رویدادهاست. دو مسیر و یک بحران تقسیم توجه میان شارل و ایوون، بالقوه مهمترین انتخاب روایی فیلم است. شارل در فضای تصمیمگیری سیاسی و نظامی قرار دارد؛ با اختلافنظرها، تردیدها و مقاومت در برابر تسلیم روبهرو میشود.
ایوون و فرزندان، سوی دیگر فاجعه را نمایندگی میکنند: مردمی که جنگ برایشان نه موضوع بحث در جلسه، بلکه خطرِ نزدیک، جابهجایی ناخواسته و نگرانی برای فردای نامعلوم است. این پیوند، ظرفیت انسانی خوبی به زندگینامه میدهد و از تبدیل کامل دوگل به تندیسی رسمی جلوگیری میکند. بااینحال، توازن میان این دو خط همیشه یکسان نیست.
بخشهای مربوط به تصمیمگیریهای سیاسی گاه به گفتوگوهای توضیحی و ملاقاتهای پیدرپی وابسته میشوند، درحالیکه تجربهٔ خانواده میتوانست با جزئیات و مکثهای عاطفی بیشتری بسط یابد. فیلم ایدهٔ جدایی را دارد، اما همیشه از آن تنش ممتدی نمیسازد. در نتیجه، بعضی لحظهها تأثیرگذارند، ولی پیوند میان آنها به اندازهای محکم نیست که ضرباهنگ کلی را حفظ کند.
سیمای دوگل؛ فاصله از قهرمان بینقص فیلم دوگل را صرفاً به شکل قهرمانی بیلغزش عرضه نمیکند؛ در او نوعی خشکی، خودمحوری و دشواری در برقراری رابطه دیده میشود. این تصویر، انتخابی قابل توجه است، زیرا اجازه میدهد شخصیت از قالب ستایش رسمی بیرون بیاید و انسانی پیچیدهتر به نظر برسد. فیلم از یک سو اراده و سرسختی او را در برابر تسلیم برجسته میکند و از سوی دیگر نشان میدهد که همان ویژگیها میتوانند او را برای اطرافیان دشوار و حتی ناخوشایند کنند.
« گاهی تماشاگر بیش از آنکه درگیر تجربهٔ شخصیتها شود، حس میکند در حال دنبالکردن شرحی منظم از رویدادهاست. »
شخصیتها و اجرا
لامبر ویلسون در مقام دوگل حضوری استوار دارد و قامت و انضباط بدنیاش با تصویر یک فرمانده بلندپرواز سازگار است. او در لحظههای کمکلام، بهتر از صحنههایی عمل میکند که فیلم از او انتظار دارد بار تاریخی شخصیت را با دیالوگهای صریح حمل کند. ضعف اصلی این نیست که بازی او هیچگاه باورپذیر نمیشود، بلکه آن است که فیلمنامه فرصت کافی برای آشکارکردن لایههای درونی شخصیت فراهم نمیآورد.
دوگل گاهی بیشتر حامل ایدهای تاریخی است تا انسانی که تضادهایش در طول فیلم تحول پیدا میکنند. بازیگران و مسئلهٔ چرچیل ایزابل کاره در نقش ایوون، وجهی آرام و زمینی به روایت میبخشد. حضور او یادآوری میکند که پشت روایتهای بزرگ سیاسی، زندگی کسانی قرار دارد که از تصمیمها و بحرانها آسیب میبینند، بیآنکه لزوماً در جایگاه تصمیمگیری باشند.
در مقابل، بخشی از بازیهای دیگر به سبب لحن یکدست و بیان توضیحی، تخت به نظر میرسند. شخصیتها اطلاعات و مواضع خود را بیان میکنند، اما گاه نشانی از تلاطم زیرینِ آن گفتارها به چشم نمیآید. بازنمایی وینستون چرچیل نمونهٔ روشن این ناهماهنگی است. شخصیت تاریخیای که حضورش میتواند وزن و پیچیدگی سیاسی فراوانی به صحنهها بدهد، در اینجا برای برخی تماشاگران تصنعی یا کماقناعکننده جلوه میکند.
مسئله فقط شباهت ظاهری نیست؛ بازی و پرداخت شخصیت باید حس قدرت، هوش سیاسی و تناقضهای او را نیز منتقل کند. فیلم در این بخش به آن عمق دست نمییابد و برخوردهای دوگل و چرچیل، با وجود اهمیت تاریخیشان، همیشه نیروی نمایشی لازم را پیدا نمیکنند. ریتم؛ سکونِ سنجیده یا کشآمدن؟ کندی فیلم را میتوان هم نتیجهٔ انتخابی آگاهانه دانست و هم یکی از کاستیهای اصلیاش.
« لامبر ویلسون در مقام دوگل حضوری استوار دارد و قامت و انضباط بدنیاش با تصویر یک فرمانده بلندپرواز سازگار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روایت بهجای شتابدادن به وقایع، بر مکثها و رفتوآمد میان موقعیتها تکیه میکند؛ روشی که گاهی حس اضطرابِ زیرپوستی و بیپناهی را تقویت میکند. تماشاگر مجال دارد فضای بلاتکلیفی را لمس کند، نه آنکه صرفاً از یک حادثه به حادثهٔ بعدی پرتاب شود. بااینحال، سکون زمانی مؤثر است که هر مکث بر رابطه، شخصیت یا کشمکش چیزی بیفزاید.
در «دوگل» بعضی صحنهها چنین کارکردی دارند، اما برخی دیگر اطلاعاتی را تکرار میکنند یا بدون آنکه تنش تازهای بسازند ادامه مییابند. از همین رو، فیلم برای شماری از مخاطبان کشدار و کمهیجان جلوه میکند؛ بهخصوص اگر انتظار داشته باشند بحران جنگی با ضرباهنگی تند و اوجوفرودهای پررنگ روایت شود.
فیلم بیشتر به تأمل و بازسازی علاقه دارد تا هیجان سینمایی. تصویر، فضا و گفتوگوها فیلمبرداری و طراحی فضا به بازآفرینی دوره کمک میکنند، اما تصویر بهندرت هویتی سینمایی و چشمگیر پیدا میکند. قابها عمدتاً در خدمت ثبت موقعیت و دنبالکردن شخصیتها هستند و کمتر از ترکیببندی، نور یا حرکت دوربین برای ساختن معنایی مستقل بهره میبرند.
همین سادگی با حالوهوای مستندگونهٔ اثر هماهنگ است، اما در عین حال آن را به فیلمی تلویزیونی و کمدامنه نزدیک میکند؛ گویی موضوع و مقیاس تاریخی اثر بزرگتر از بیانی است که تصویر در اختیارش میگذارد. دیالوگها نیز در لحظاتی از صراحت بیش از اندازه رنج میبرند. شخصیتها گاه آنچه را باید از رفتار، سکوت یا تضادشان دریافت کنیم، مستقیماً بر زبان میآورند.
« تماشاگر مجال دارد فضای بلاتکلیفی را لمس کند، نه آنکه صرفاً از یک حادثه به حادثهٔ بعدی پرتاب شود. »
قوتها و کاستیها
چنین رویکردی فهم وقایع را آسان میکند، اما ظرافت دراماتیک را کاهش میدهد. بهجای آنکه تاریخ از برخورد شخصیتها کشف شود، گاهی به شکل درسگفتاری کوتاه عرضه میشود؛ نکتهای که برای مخاطب ناآشنا با تاریخ فرانسه سودمند است، ولی ممکن است برای بینندهٔ آگاه تازگی چندانی نداشته باشد. تجربهٔ تاریخی برای مخاطبان مختلف ارزش فیلم تا اندازهای به میزان آشنایی تماشاگر با زمینهٔ تاریخی وابسته است.
برای کسی که از بحران فرانسه در سال ۱۹۴۰ و جایگاه دوگل اطلاعات محدودی دارد، اثر میتواند دریچهای آشناکننده باشد؛ بهویژه چون تصویر خانواده را کنار سیاست میگذارد و قهرمان را در موقعیتی ملموستر نشان میدهد. اما برای مخاطبی که این رویدادها را میشناسد، فیلم کمتر حاوی تفسیر تازه یا بازاندیشی عمیق است.
آنچه بیشتر به یاد میماند، شیوهٔ آرام روایت و تلاش برای فاصلهگرفتن از ستایش یکسویه است، نه کشفی تازه دربارهٔ تاریخ. جمعبندی «دوگل» اثری تاریخی و زندگینامهای است که در بازآفرینی فضای بحران و پیوندزدن تصمیم سیاسی به اضطراب خانوادگی، لحظههایی تأملبرانگیز دارد. رویکرد مستندگونهاش تماشاگر را به دل دوره میبرد و تصویر دوگل را اندکی پیچیدهتر از چهرهٔ قهرمانانهٔ رسمی میسازد.
بااینهمه، ریتم کند، گفتوگوهای گاه توضیحی، بازیهای ناهموار و پرداخت کماقناعکنندهٔ چرچیل مانع از آن میشوند که ظرفیت تاریخی اثر به درامی پرکشش تبدیل شود. فیلم بیش از آنکه تجربهای سینمایی پرقدرت باشد، بازسازیای آرام و تا حدی آموزشی است؛ برای آشنایی با برههای مهم سودمند، اما برای مخاطبی که در پی تنش و ظرافت دراماتیک است، نابرابر و کشدار.
« چنین رویکردی فهم وقایع را آسان میکند، اما ظرافت دراماتیک را کاهش میدهد. »



ثبت دیدگاه