نقد و بررسی
نقد روزهای افتخار (Days of Glory) | 1944
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهٔ جنگ در قاب ملودرام «روزهای شکوه» ساختهٔ ژاک تورنور، فیلمی آمریکایی از سال ۱۹۴۴ است که در میانهٔ جنگ جهانی دوم، مبارزهٔ پارتیزانهای شوروی در برابر یورش آلمان نازی را روایت میکند. داستان به گروهی کوچک به رهبری ولادیمیر میپیوندد؛ مردانی که در پشت خطوط دشمن میکوشند با عملیات محدود، پیشروی نیرویی بسیار بزرگتر را مختل کنند.
ورود نینا، بالرینی جداافتاده از گروه هنریاش، این جمع را از تعادل پیشین بیرون میبرد و مسیر درام را به سوی دلبستگی، دگرگونی و آزمونهای اخلاقی میکشاند. فیلم از همان ابتدا میان دو خواست در نوسان است: بازنمایی مقاومت جنگی و ساختن روایتی عاشقانه در دل خطر. جاذبهٔ داستان و نیروی عاطفه مهمترین امتیاز فیلم، تواناییاش در تبدیل موقعیتی ساده به درامی قابلپیگیری است.
گروهی محاصرهشده در دل سرزمین اشغالشده، مأموریتهایی پرخطر و حضوری تازه که ناگهان مناسبات جمع را تغییر میدهد، عناصر آشناییاند؛ اما در کنار هم تنش روایی میسازند. همهچیز به انفجار و درگیری وابسته نیست. سکوت، گفتوگو، نگاههای محتاطانه و تصمیمهای دشوار سهم چشمگیری در پیشبرد داستان دارند.
همین غلبهٔ لحظههای انسانی بر نمایش مداوم نبرد، گاه به فیلم صمیمیت میبخشد و گاه ریتمش را کند میکند. فیلم در لحظههایی که خطر به رابطههای میان شخصیتها فشار میآورد، اثرگذارتر است. جنگ در اینجا صرفاً پسزمینهای برای قهرمانی نیست؛ نیرویی است که امکان اعتماد، عشق و حتی انتخابهای شخصی را محدود میکند.
« فیلم از همان ابتدا میان دو خواست در نوسان است: بازنمایی مقاومت جنگی و ساختن روایتی عاشقانه در دل خطر. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، اثر گاهی بیش از آنکه پیامدهای جنگ را از دل رفتار شخصیتها بیرون بکشد، دربارهٔ معنا و فضیلت فداکاری سخن میگوید. این تفاوت میان تجربهٔ ملموس و خطابه، یکی از سرچشمههای نوسان لحن فیلم است. ولادیمیر و حضور گریگوری پک گریگوری پک در یکی از نخستین نقشهای سینماییاش، ولادیمیر را با وقار و جذابیتی آشکار بازی میکند.
حضور او به شخصیت اقتدار میدهد و برای رهبر گروه، ترکیبی از قاطعیت و آسیبپذیری میسازد. پک بهویژه در لحظههایی که فرمانده باید میان احساس شخصی و ضرورت نظامی فاصله بگذارد، تماشاگر را با خود همراه میکند. حتی زمانی که فیلمنامه شخصیت را بیش از اندازه آرمانی میسازد، بازی او مانع میشود ولادیمیر صرفاً به نمادی بیجان از میهندوستی فروکاسته شود.
بااینحال، شخصیتپردازی او از محدودیتهای متن رهایی کامل ندارد. گذشته و جهان درونی ولادیمیر عمدتاً در خدمت توضیح دیدگاه اخلاقی فیلم قرار میگیرند و فرصت کمتری برای پیچیدگیهای متناقض او فراهم میشود. به همین دلیل، قهرمان گاه بیش از آنکه انسانی گرفتار تردید باشد، سخنگوی آرمانی روشن و ازپیشتعیینشده به نظر میرسد.
جذابیت پک این فاصله را کم میکند، اما از میان نمیبرد. نینا و دگرگونی زیر فشار نینا در نقطهٔ مقابل جهان نظامی و خشن پارتیزانها وارد داستان میشود. پیشینهٔ هنری او و ناآشناییاش با زندگی دشوار گروه، امکان ساختن مسیری از بیتجربگی تا مشارکت را فراهم میآورد. تغییر او فقط تمرینی برای مسلحشدن نیست؛ پرسشی دربارهٔ آن است که انسان در وضعیت اضطراری چگونه هویت پیشین خود را حفظ میکند یا از نو میسازد.
« این تفاوت میان تجربهٔ ملموس و خطابه، یکی از سرچشمههای نوسان لحن فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
حضور تامارا تومانووا نیز به این شخصیت کیفیتی متمایز میبخشد: حرکات و منش او یادآور جهانی است که جنگ در آستانهٔ نابودیاش قرار دارد. اما این دگرگونی گاه سریعتر از آن رخ میدهد که باورپذیری روانیاش کامل شود. فیلم میخواهد هم نینا را نماد لطافت و فرهنگ بداند و هم او را به چهرهای آمادهٔ نبرد بدل کند؛ این گذار ظرفیت دراماتیک دارد، ولی متن همیشه برای مراحل میان این دو وضعیت مجال کافی نمیگذارد.
رابطهٔ او و ولادیمیر نیز از همین شتاب آسیب میبیند. احساس میان آن دو قابلفهم است، اما رشد عاطفیشان گاه بیش از آنکه از برخورد دو شخصیت مستقل برآید، تابع نیاز فیلم به آمیختن عشق و مقاومت میشود. جنگ، تبلیغات و تصویر دشمن «روزهای شکوه» محصول دورهای است که تصویر اتحاد شوروی در سینمای آمریکا، زیر سایهٔ همپیمانی جنگی، معنایی سیاسی و تبلیغاتی داشت.
از این رو، فیلم مقاومت پارتیزانی را با لحنی ستایشگرانه بازمینمایاند و بر همبستگی، شجاعت و فداکاری تأکید میکند. این رویکرد به اثر انرژی و جهت میدهد، اما گاهی جهان پیچیدهٔ جنگ را به تقابلهایی سادهشده بدل میسازد. پارتیزانها بیش از آنکه مجموعهای از افراد با انگیزهها و ضعفهای گوناگون باشند، در بعضی لحظهها پیکرهای یکپارچه از فضیلت ملیاند؛ دشمن نیز کمتر از آنکه حضوری انسانی و چندوجهی داشته باشد، نیرویی تهدیدکننده و کلی باقی میماند.
تبلیغاتزدگی فیلم زمانی بیشتر به چشم میآید که گفتوگوها مستقیماً پیام موردنظر را بیان میکنند. چنین لحظههایی بهجای آنکه معنا را از کنش و موقعیت بجوشانند، آن را بر زبان شخصیتها میگذارند و طبیعیبودن رابطهها را کاهش میدهند. بااینهمه، همین صراحت تاریخی بخشی از ارزش خوانش امروزی فیلم است: اثر نه فقط دربارهٔ پارتیزانها، بلکه دربارهٔ شیوهٔ صورتبندی قهرمانی در سینمای دوران جنگ نیز سخن میگوید.
« اما این دگرگونی گاه سریعتر از آن رخ میدهد که باورپذیری روانیاش کامل شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کارگردانی، تصویر و صحنههای نبرد ژاک تورنور، که در فیلمهای پیشین خود به فضاسازی و تعلیق توجه نشان داده بود، در اینجا با مواد ملودراماتیک و جنگی روبهروست. در بهترین لحظهها، نگاه بصری او به محیط و فاصلهها، حس ناامنی میآفریند. جنگل، پناهگاه و خطوط دید، تنها مکان وقوع حادثه نیستند؛ به بخشی از تجربهٔ انتظار و تهدید بدل میشوند.
گاه یک قاب خلوت یا مکثی پیش از حرکت، بیشتر از شلوغی یک نبرد مستقیم اضطراب تولید میکند. صحنههای جنگی و جلوههای ویژه با معیارهای زمان ساخت فیلم چشمگیرند و بهویژه در بخشهایی که گروه با امکانات محدود در برابر نیرویی برتر قرار میگیرد، مقیاس خطر را منتقل میکنند. بااینحال، کیفیت ساخت در همهٔ لحظهها یکدست نیست.
محدودیتهای اجرایی و نوسان در میزان واقعنمایی باعث میشود برخی صحنهها اثرگذار و برخی دیگر تصنعی جلوه کنند. فیلم در نتیجه میان شور حماسی و محدودیت تولید خود فاصلهای محسوس دارد؛ فاصلهای که گاهی از حالوهوای جدی داستان میکاهد. ریتم و ناهماهنگی ژانرها یکی از دشواریهای اصلی فیلم، جمعکردن قصهٔ مقاومت، ملودرام عاشقانه و تصویر قهرمانی ملی در یک ساختار واحد است.
این عناصر بالقوه میتوانند یکدیگر را غنی کنند: جنگ، عشق را شکنندهتر میسازد و عشق، معنای انسانی مقاومت را برجسته میکند. اما در «روزهای شکوه» پیوند میانشان همیشه طبیعی نیست. بعضی بخشها با شتاب به سوی حادثه حرکت میکنند، درحالیکه بخشهایی دیگر در گفتوگو و تأمل میمانند. نتیجه، روایتی است که گاه نمیداند تنش نظامی را در مرکز بگذارد یا تحول عاطفی را.
« در بهترین لحظهها، نگاه بصری او به محیط و فاصلهها، حس ناامنی میآفریند. »
قوتها و کاستیها
این ناهماهنگی به معنای فقدان سرگرمکنندگی نیست. فیلم در بخشهایی که خطر عملی و رابطههای انسانی همزمان به حرکت درمیآیند، کشش خود را بازیابی میکند. اما هرگاه گفتارهای توضیحی جای درام را میگیرند یا عاشقانه ناگهان از دل موقعیت بیرون میجهد، ریتم افت میکند. تماشاگر ممکن است از نظر ذهنی با هدف صحنه همراه باشد، بیآنکه از نظر عاطفی کاملاً آن را باور کند.
جمعبندی «روزهای شکوه» اثری ناهموار اما تماشایی است؛ فیلمی که شور زمانه، تبلیغات جنگی، ملودرام و تصویر قهرمانانه را در قالبی واحد کنار هم مینشاند، بیآنکه همیشه میانشان تعادل برقرار کند. گریگوری پک حضوری نیرومند دارد و فضای احساسی فیلم در لحظههای درست میتواند اثرگذار باشد. طراحی نبردها نیز، با توجه به دورهٔ ساخت، چشمگیر است.
در سوی دیگر، شعارزدگی، شخصیتپردازی سادهشده و پیوند نهچندان روان عاشقانه با داستان مقاومت، از قوت اثر میکاهند. ارزش فیلم بیش از آنکه در کمال روایی باشد، در تضادهایش نهفته است: میان هنر و جنگ، فرد و آرمان، صمیمیت و خطابه. این تضادها گاهی فیلم را از انسجام دور میکنند، اما همانها به آن رنگ تاریخی و عاطفی میبخشند.
«روزهای شکوه» شاهکاری بینقص نیست؛ بااینحال، بهواسطهٔ بازی پک، فضای پرتنش و نگاهش به قهرمانی در زمانهای بحرانی، اثری است که میتواند هم سرگرم کند و هم موضوع تأمل باشد.
« این ناهماهنگی به معنای فقدان سرگرمکنندگی نیست. »
ثبت دیدگاه