نقد و بررسی
نقد سپیدهدم (Daybreak) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهان آخرالزمانی در لباس دبیرستان «Daybreak» پایان جهان را نه بهمنزلهی ویرانی سرد و بیچهره، بلکه همچون امتداد اغراقشدهی منطق دبیرستان تصویر میکند: با حذف بزرگسالان، مناسبات قدرت، دستهبندیها و رقابتهای نوجوانانه از میان نمیروند؛ تنها شکل تازهای به خود میگیرند. مدرسه به شهر و شهر به صحنهی نبرد بدل میشود، و گروههای دانشآموزی با هویتهای آشنا، قلمرو و قواعد مخصوص خود را میسازند.
این ایده، ظرفیت طنزی روشن دارد: آخرالزمان در این جهان بهجای آنکه همهی کلیشهها را نابود کند، آنها را به شکلی عجیب و خشن بازتولید میکند. لسآنجلسِ سریال، با غولهای بیفکر و گروههای قبیلهای، پسزمینهای برای ماجراجویی پرتحرک است؛ اما آنچه به جهان اثر رنگ میدهد، پیوند آن با تجربهی مدرسه است.
بحران بزرگ، در بسیاری از لحظات، بیشتر شبیه صورت بیرونیِ اضطرابهای نوجوانی است تا تأملی جدی دربارهی فروپاشی تمدن. این انتخاب، «Daybreak» را از فضای پساآخرالزمانیِ واقعگرا دور میکند و به سوی کمدی سیاه، خیالپردازی و هجو میبرد؛ مسیری که گاه سرزنده و گاه پراکنده از کار درمیآید.
روایت و ریتم ماجراجویی داستان از جاش آغاز میشود؛ نوجوانی که در جهان ویرانشده به جستوجوی سم میرود و در مسیرش با همراهانی ناهمگون روبهرو میشود. این هدف ساده و قابلفهم، موتور حرکت سریال است و به آن اجازه میدهد از یک برخورد عجیب به برخوردی دیگر برسد. جاش، آنجلیکا و وسلی در کنار هم ترکیبی نامتعارف میسازند: یکی در پی یافتن دختری که در ذهنش جایگاهی آرمانی یافته، دیگری کودکی تیزهوش و بیپروا، و سومی زورگوی پیشین مدرسه که اکنون میکوشد راهی متفاوت برای زیستن پیدا کند.
« این هدف ساده و قابلفهم، موتور حرکت سریال است و به آن اجازه میدهد از یک برخورد عجیب به برخوردی دیگر برسد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ساختار روایت، با جابهجایی تمرکز میان شخصیتها و بازگشت به تجربههای پیش از فاجعه، فرصتی برای گسترش جهان داستان فراهم میآورد. گذشتهها نشان میدهند که بسیاری از رفتارهای پساآخرالزمانی شخصیتها از خلأ نیامدهاند؛ آنها عادتها، ترسها و نقشهای پیشین خود را به جهان تازه آوردهاند.
بااینحال، تغییر زاویهی دید همیشه به معنای انسجام بیشتر نیست. بعضی بخشها بهجای آنکه داستان را عمیقتر کنند، رشتهی ماجراجویی را سست میسازند و ریتم را میان شوخی، خشونت و درام نوسانی نگه میدارند. جاش و مسئلهی قهرمان مرکزی جاش قرار است راهنمای تماشاگر در این جهان غریب باشد؛ شخصیتی که میتوان از نگاه او قواعد تازهی بقا را شناخت و به تدریج دریافت چه تصوری از خودش و دیگران دارد.
اما این کارکرد روایی همیشه به شخصیتی جذاب و پیچیده بدل نمیشود. جاش، با بیخیالی و خامیاش، گاه قرار است نمایندهی نوجوانی باشد که هنوز از محدودیتهای نگاه خود خبر ندارد؛ بااینحال، سریال بیش از اندازه به او تکیه میکند و فرصت میدهد مرکزیتش از ظرفیت دراماتیکش جلو بزند. مسئله تنها کلیشهای بودن او نیست، بلکه فاصلهای است که میان تصویری که جاش از خود دارد و رفتارهایی که از او میبینیم شکل میگیرد.
این فاصله میتوانست سرچشمهی طنزی تیز یا مسیری برای رشد شخصیت باشد، اما پرداخت اثر همیشه به اندازهی کافی روشن نیست که تماشاگر بداند کدام رفتار را باید نقد کند و کدام را بخشی از بلوغ او بداند. در نتیجه، گاهی جذابیت شخصیت نه از پیچیدگی درونی، بلکه از موقعیتی میآید که در مرکز داستان قرار گرفته است.
« بااینحال، تغییر زاویهی دید همیشه به معنای انسجام بیشتر نیست. »
شخصیتها و اجرا
این امر بهویژه هنگامی محسوس میشود که شخصیتهای فرعی، با گذشتهها و تناقضهای غنیتر، از محدودهی روایت جاش فراتر میروند. گروه بازیگران و شخصیتهای پیرامونی نقطهی قوت مهم سریال، انرژی گروهی بازیگران است. رابطهی جاش با آنجلیکا و وسلی، از تضاد و اصطکاک نیرو میگیرد؛ هر سه درک متفاوتی از خطر، مسئولیت و اعتماد دارند و همین تفاوتها به صحنههای مشترکشان جان میدهد.
وسلی، با تلاشش برای فاصله گرفتن از گذشتهی زورگویانه، مسیر شخصیتی روشنی دارد؛ آنجلیکا نیز بهسبب هوش، بیپروایی و کودکیِ ناآرامش حضوری بهیادماندنی پیدا میکند. بازیگران، حتی در لحظاتی که متن به شوخیهای آسان پناه میبرد، غالباً با شور و حضور خود صحنه را زنده نگه میدارند. در سوی دیگر، برخی چهرهها و گروهها بیش از آنکه به شخصیتهایی مستقل بدل شوند، نمادهایی از ساختارهای مدرسهایاند: ورزشکاران، دانشآموزان ممتاز و دیگر دستهها، این بار در قالب نیروهای سیاسی و نظامی.
چنین طرحی در ابتدا خندهآور و مؤثر است، اما خطر سادهسازی را نیز در خود دارد. هرچه سریال از تیپهای آشنا فاصله میگیرد و برای شخصیتها انگیزه و گذشته میسازد، جهانش باورپذیرتر میشود؛ هرجا به نشانهگذاری سریع و نقشهای آماده بسنده میکند، آدمها بیشتر به وسیلهای برای اجرای شوخی یا پیشبرد حادثه شباهت پیدا میکنند.
طنز، ارجاعها و هویت بصری «Daybreak» با رنگهای زنده، طراحی اغراقآمیز و ارجاعهای فرهنگی میکوشد برای خود هویتی متمایز بسازد. فضای تصویریاش با تصویر رایجِ آخرالزمانِ خاکستری و بیروح فاصله دارد؛ این جهان، با وجود خشونت و خطر، همچنان پرجنبوجوش و گاه بازیگوش است. لحن اثر نیز بر همین تضاد تکیه میکند: فاجعه بهانهای میشود برای شوخی با فرهنگ عامه، عادتهای نوجوانانه و شکلهای گوناگون قهرمانسازی.
« گروه بازیگران و شخصیتهای پیرامونی نقطهی قوت مهم سریال، انرژی گروهی بازیگران است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما شوخیها و ارجاعها همیشه از دل شخصیت یا موقعیت برنمیآیند. گاهی به نظر میرسد سریال بیش از آنکه به دنبال کشف معنای تازهای در یک ارجاع باشد، صرفاً میخواهد آن را به نمایش بگذارد. در چنین لحظههایی، طنز حالتی تصنعی پیدا میکند و تماشاگر را از داستان بیرون میبرد. ناهمخوانی میان زبان و تجربهی شخصیتها نیز گاه به چشم میآید: ارجاعی که قرار است خودمانی یا هوشمندانه باشد، ممکن است بیشتر بازتاب سلیقهی سازندگان به نظر برسد تا بخشی طبیعی از جهان نوجوانان.
این ناپایداری، سبب میشود کمدی سریال گاهی بدرخشد و گاهی بیاثر بماند. مضمونها و محدودیتهای پرداخت زیر سطح سرگرمکنندهی اثر، پرسشهایی دربارهی قدرت، خشونت، هویت، بلوغ و شکلگیری اجتماع حضور دارند. جهانِ پس از فاجعه امکان میدهد قواعد پیشین زیر سؤال بروند و نوجوانان نقشهایی تازه برای خود بسازند؛ اما این آزادی، خودبهخود به معنای نگاه عمیق نیست.
سریال گاه مضمونهای حساس را وارد روایت میکند، بیآنکه برای پیامدهای عاطفی یا اخلاقیشان زمان کافی بگذارد. در چنین لحظاتی، موضوعی جدی در کنار شوخی یا حادثهای پرشتاب قرار میگیرد و وزن لازم را پیدا نمیکند. مسئلهی نمایندگی زنان و شخصیتهای رنگینپوست نیز در نسبت با میزان استقلال روایی شخصیتها اهمیت مییابد.
برخی از آنان ظرفیت چشمگیری دارند، اما همیشه به اندازهی قهرمان مرکزی مجال نمییابند تا جهان را از منظر خود تعریف کنند. سم، که جستوجوی جاش پیرامون او شکل میگیرد، بهسادگی میتواند از شخصیتی مستقل به تصویری بدل شود که خواستهها و خیالهای جاش را بازتاب میدهد. همین تنش، برای اثر فرصتی فراهم میکند تا تصورهای سادهانگارانهی قهرمان دربارهی عشق را به پرسش بکشد؛ بااینحال، مسیر این مضمون و چرخشی که به سم مربوط میشود، برای بخشی از مخاطبان ناگهانی به نظر میرسد.
« اما شوخیها و ارجاعها همیشه از دل شخصیت یا موقعیت برنمیآیند. »
قوتها و کاستیها
بیآنکه جزئیات روایی آن فاش شود، میتوان گفت زمینهچینی بیشتر میتوانست اثر عاطفی آن را افزایش دهد. دستاوردها و کاستیهای فصل سریال در ساختن موقعیتهای تازه، طراحی گروههای نامتعارف و حفظ انرژی ماجراجویانهاش توانمند است. ترکیب کمدی و خشونت، هرچند گاه ناهماهنگ، به جهان اثر سرعت و سرزندگی میبخشد.
همچنین رابطهی بازیگران و ظرفیت شخصیتهای فرعی سبب میشود مجموعه در بهترین لحظاتش از یک جستوجوی ساده فراتر رود و به تصویری هجوآمیز از مدرسه، قدرت و خیالپردازی نوجوانانه تبدیل شود. در مقابل، تکیهی زیاد بر جاش، شوخیهای گاه تصنعی و پرداخت شتابزدهی بعضی مضمونها، مانع از آن است که همهی ایدههای سریال به یک کلیت محکم بدل شوند.
برخی شخصیتها به اندازهای که جهان داستان وعده میدهد رشد نمیکنند و بعضی چرخشها بهجای آنکه نتیجهی طبیعی تحول باشند، بیشتر همچون تمهیدی برای غافلگیری جلوه میکنند. ازاینرو، «Daybreak» مجموعهای است با لحظات درخشان و ایدههای جذاب، اما نه همیشه با روایتی که بتواند میان همهی این عناصر تعادل برقرار کند.
جمعبندی «Daybreak» برای مخاطبی که از آخرالزمانی رنگارنگ، طنز نوجوانانه و ماجراجویی پرتحرک لذت میبرد، اثری سرگرمکننده و متمایز است. مهمترین جذابیتش در جهانسازی بازیگوش، گروه بازیگران هماهنگ و شخصیتهایی است که در تضاد با نقشهای مدرسهایِ پیشین خود قرار میگیرند. بااینهمه، سریال در مرکز روایت به جاش بیش از اندازه میدان میدهد، در شوخیها همیشه به ظرافت لازم نمیرسد و بعضی موضوعهای مهم را سطحی یا شتابزده رها میکند.
« بیآنکه جزئیات روایی آن فاش شود، میتوان گفت زمینهچینی بیشتر میتوانست اثر عاطفی آن را افزایش دهد. »
جمعبندی
حاصل، اثری نامتوازن اما پرشور است: گاه هوشمند و خلاق، گاه متکی به کلیشه، و در مجموع تجربهای که نیروی سرگرمکنندگیاش بیش از انسجام دراماتیک آن در یاد میماند.
ثبت دیدگاه