نقد و بررسی
نقد دختر گرگ (Daughter of the Wolf) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان طبیعت و کلیشه «دختر گرگ» در ظاهر بر مدار تقابلی ساده بنا شده است: مادری برای نجات فرزندش وارد قلمرویی میشود که سرما، خشونت و بیقانونی بر آن حکم میرانند. کلر همیلتون، سرباز پیشین، پس از مرگ پدر به خانه بازمیگردد؛ اما فرصتی برای سوگواری یا ساماندادن به میراث خانوادگی نمییابد، زیرا پسرش ربوده میشود و او ناچار است در دل کوهستانی برفی به دنبال آدمربایان برود.
این چارچوب آشنا میتوانست به فیلمی پرتنش و فشرده بدل شود؛ اثری که نیروی مادرانه را با بقا در طبیعت پیوند دهد. اما فیلم، با وجود چند امتیاز دیدنی، در تبدیل این طرح به روایتی منسجم و مؤثر کامیاب نیست. فیلم بهجای آنکه از سادگی طرح خود بهره بگیرد و بر تعقیب، خطر و رابطه مادر و فرزند تمرکز کند، بارها به جزئیات پراکنده و توضیحهای روایی روی میآورد.
انگیزهها و گذشته شخصیتها بهتدریج وارد ماجرا میشوند، اما همیشه چنان پرداخت نمیشوند که به درک عمیقتر آنها بینجامند. نتیجه، روایتی است که گاه بیشتر به مجموعهای از خردهقصههای کنار هم چسبیده شباهت دارد تا مسیری روشن با آغاز، اوج و فرودهای حسابشده. برف، کوهستان و نیروی تصویر مهمترین دستاورد فیلم در فضاسازی بصری آن است.
« این چارچوب آشنا میتوانست به فیلمی پرتنش و فشرده بدل شود؛ اثری که نیروی مادرانه را با بقا در طبیعت پیوند دهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جنگلهای سرد، پهنههای پوشیده از برف و کوهستانهای دورافتاده، محیطی میسازند که هم زیباست و هم بالقوه تهدیدآمیز. طبیعت در اینجا صرفاً پسزمینهای برای ماجرا نیست؛ سرما و دشواری راه، بهخوبی میتوانند شکنندگی جسم انسان و بیپناهی شخصیتها را یادآوری کنند. آبشار یخی نیز از چشمگیرترین جلوههای فیلم است و به محیط، مقیاسی تماشایی میبخشد.
بااینحال، زیبایی چشماندازها همیشه به تنش دراماتیک تبدیل نمیشود. فیلم بارها به طبیعت بازمیگردد، اما این بازگشتها گاه بیش از آنکه داستان را پیش ببرند، آن را متوقف میکنند. راهرفتن در برف و عبور از مسیرهای دشوار میتوانست تجربهای نفسگیر بسازد، مشروط بر آنکه هر مانع، شخصیت یا رابطهای را آشکار کند.
در بخشهایی، اما، این حرکت طولانیتر از بار روایی خود احساس میشود و تماشاگر را از پیگیری سرنوشت کلر دور میکند. کلر همیلتون و حضور جینا کارانو نقش کلر به بازیگری نیاز دارد که بتواند هم نیروی جسمانی یک نظامی پیشین را باورپذیر کند و هم اضطراب و آسیبپذیری مادری را که فرزندش در خطر است، منتقل سازد.
« آبشار یخی نیز از چشمگیرترین جلوههای فیلم است و به محیط، مقیاسی تماشایی میبخشد. »
شخصیتها و اجرا
جینا کارانو از حیث حضور فیزیکی برای این نقش انتخابی مناسب به نظر میرسد. قامت استوار و توانایی او در صحنههای پرتحرک، به شخصیت اعتبار میبخشد؛ بهویژه هنگامی که کلر در موقعیتهایی قرار میگیرد که بقا به تصمیمگیری سریع و تحمل فشار وابسته است. اما فیلم از ظرفیت این حضور بهطور کامل استفاده نمیکند.
کلر بیش از آنکه از مسیر انتخابها و واکنشهای پیچیدهاش شناخته شود، با ویژگیهایی کلی معرفی میشود: مادر مصمم، زن جنگجو و سربازی که مهارتهای گذشتهاش در لحظه بحران به کار میآیند. فیلم فرصت چندانی برای پرداخت لایههای عاطفی این شخصیت فراهم نمیکند؛ بنابراین پیوند مادر و فرزند، با وجود آنکه موتور اصلی ماجراست، گاهی بیشتر به یک انگیزه داستانی بدل میشود تا رابطهای زنده و ملموس.
آدمربایان و شخصیتپردازی ناپایدار در سوی مقابل، گروه آدمربایان میبایست سرچشمه تهدید و تعلیق باشد، اما شخصیتپردازی آنان یکدست نیست. مردی که او را «پدر» مینامند، با اجرای ریچارد دریفوس حضور پررنگی دارد و گاه با خشونت و رفتار نامتعارف خود توجه را به خود جلب میکند. بااینحال، فیلم میان جدیت تیره و اغراق نمایشی در نوسان است.
« جینا کارانو از حیث حضور فیزیکی برای این نقش انتخابی مناسب به نظر میرسد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین نوسان باعث میشود بعضی صحنهها بهجای آنکه هراسآور باشند، ناخواسته لحنی مضحک پیدا کنند. مسئله تنها به بازی یا ظاهر شخصیتها محدود نمیشود؛ دیالوگها نیز گاه بیش از اندازه مستقیم، پرطمطراق یا تصنعیاند. وقتی شرارت شخصیتها با جملههایی صریح و توضیحی بیان میشود، جای ابهام و تهدید آرام را میگیرد.
بعضی موقعیتها نیز بهجای آنکه از دل منطق روایی بیرون بیایند، بیشتر برای رساندن فیلم به صحنه بعدی طراحی شدهاند. این ناپیوستگی در رفتار آدمربایان، خطر آنان را کاهش میدهد و تعقیبوگریز را از کشش لازم محروم میکند. تعقیبوگریز و ریتم فیلم در لحظاتی که تحرک را به مرکز توجه میآورد، انرژی بیشتری پیدا میکند.
تعقیبوگریز در برف و استفاده از وسایل نقلیه در مسیرهای کوهستانی، ظرفیت بصری خوبی دارند؛ محیط دشوار، مانعهایی طبیعی میسازد و حرکت شخصیتها را از تعقیبوگریزهای معمول شهری متمایز میکند. برخی نماها و بدلکاریها نیز از چشمانداز پیرامون بهره میگیرند و حس خطر را افزایش میدهند. اما این هیجان پیوسته نیست.
« همین نوسان باعث میشود بعضی صحنهها بهجای آنکه هراسآور باشند، ناخواسته لحنی مضحک پیدا کنند. »
قوتها و کاستیها
میان صحنههای پرتحرک، مکثهای طولانی و گفتوگوهایی قرار میگیرد که نه اطلاعات تازه و ضروری میدهند و نه تنش را بیشتر میکنند. به همین سبب، ریتم فیلم گاه پلهپله و نامتعادل میشود: لحظهای به حرکت میافتد و لحظهای دیگر در توضیح یا تکرار موقعیت متوقف میماند. اگر تدوین و ساختار روایی با دقت بیشتری لحظات آرام را به پیشرفت شخصیتها پیوند میدادند، همین مکثها میتوانستند بهجای فرسودگی، تعلیق بیافرینند.
گرگها و استعارهای که به مقصد نمیرسد عنوان فیلم و حضور گرگها وعده میدهند که رابطهای نمادین میان انسان و طبیعت شکل بگیرد. جانوران میتوانستند بازتابی از خشونت، قلمروطلبی یا قانون بقا باشند؛ عنصری که جهان بیرونی را به وضعیت درونی شخصیتها پیوند میدهد. اما این ایده در اجرا چندان روشن و سنجیده گسترش نمییابد.
ورود گرگها در بعضی موقعیتها ناگهانی به نظر میرسد و فیلم برای تثبیت معنای حضورشان به اندازه کافی زمینه نمیچیند. در نتیجه، گرگها گاهی بیش از آنکه بخشی طبیعی از جهان داستان باشند، به نشانهای نمادین تبدیل میشوند که فیلم انتظار دارد تماشاگر اهمیتش را بیدرنگ بپذیرد. این ابهام میتوانست جذاب باشد، اگر فیلم میان واقعگرایی و افسانهگونگی تعادلی آگاهانه برقرار میکرد.
« اما این ایده در اجرا چندان روشن و سنجیده گسترش نمییابد. »
جمعبندی
اما مرز این دو لحن چندان دقیق نیست و همین امر برخی لحظهها را از تأثیر عاطفی یا تهدیدآمیزشان دور میکند. جمعبندی «دختر گرگ» فیلمی است با مصالحی جذاب که از کنار هم قرارگرفتنشان اثری بهیادماندنی شکل نمیگیرد. طبیعت برفی و کوهستانی، تعقیبوگریزهای پراکنده و حضور فیزیکی جینا کارانو، ظرفیت سرگرمکنندهای به فیلم میدهند؛ اما روایت ناپیوسته، دیالوگهای کماثر، شخصیتپردازی نابرابر و ریتم کند این ظرفیت را محدود میکنند.
فیلم گاه در مسیر تبدیل یک تریلر بقا به اثری پرتنش حرکت میکند، اما بهجای تمرکز بر رابطه مادر و فرزند و موانع ملموس طبیعت، به خطوط فرعی و نشانههای نمادینی متوسل میشود که همیشه در خدمت داستان قرار نمیگیرند. حاصل، اثری نیست که سراسر بیجاذبه باشد؛ چشماندازهای چشمگیر و چند صحنه پرتحرک آن را از یکنواختی کامل نجات میدهند.
بااینحال، برای تماشاگری که انتظار قصهای منسجم، تعلیقی پیوسته یا شخصیتهایی چندلایه دارد، فیلم ناامیدکننده خواهد بود. «دختر گرگ» بیش از آنکه بهواسطه روایتش در ذهن بماند، با برف و کوهستانش به یاد میآید؛ تصویری زیبا که فیلمنامه توان همقدشدن با آن را پیدا نمیکند.
« اما مرز این دو لحن چندان دقیق نیست و همین امر برخی لحظهها را از تأثیر عاطفی یا تهدیدآمیزشان دور میکند. »



ثبت دیدگاه